سوالات درس « انقلاب اسلامی ایران » - دی 1390

 

1)     ضمن تعریف مفهوم انقلاب (یکی از تعاریف چهارگانه) ، گونه های مختلف آن را برشمرده و هرکدام را تشریح نمائید.

2)     ضمن برشماری خصوصیات انقلاب ها ، تفاوت انقلاب را با دیگر مفاهیم مشابه اجتماعی را روشن فرمائید .

3)     شرایط اجتماعی و بسترهای روان شناختی پیدایی انقلاب را تبیین فرمائید .

4)     ضمن بررسی وضعیت ایران در قرن نوزدهم ، دو الگوی شبه ترقی غربگرا و تعالی اسلامی را تبیین فرمائید .

5)     کارکرد الگوی شبه ترقی غربگرا را در دو دوره رضاخان و محمدرضا پهلوی را تشریح نمائید .

6)     فرآیند تکامل الگوی پیشرفت و تعالی اسلامی را در دوره پهلوی (رضاخان و محمدرضا ) توضیح دهید .

7)     سه نظریه تدا اسکاچپول ( نظریه دولت تحصیلدار ) ، جیمز دیویس ( نظریه توقعات فزاینده )  و میشل فوکو   ( نظریه فرهنگی انقلاب ) را بر انقلاب اسلامی کاربست داده و هرکدام را به اختصار نقد نمائید .

8)     دستاوردهای انقلاب اسلامی را در سطح داخلی و در سطح نظام بین الملل بیان فرمائید .

9)     چالش های پیش روی انقلاب اسلامی را در دو حوزه داخلی و بین الملل بیان فرمائید .

10) جریان های چپ گرا ( سوسیالیستی – مارکسیستی ) را برشمرده و به تفکیک فعالیتها و اندیشه سیاسی هرکدام را توضیح دهید .

11) جریان های ملی گرا ( لیبرال ) را برشمرده و به تفکیک فعالیتها و اندیشه سیاسی هرکدام را توضیح دهید .

12) ضمن تبیین مفهوم جنبش دانشجویی ، گروههای اسلام گرای جنبش دانشجویی را نام برده و در حد اختصار به فعالیت هرکدام از آنها در دانشگاه خود اشاره نمائید .

 

 نکته مهم : یکی از سوالات از مفاهیم سیاسی داده خواهد شد .

فهرست اسامی دانشجویانی که بیش از حد مجاز غیبت داشته اند

تعداد جلسات غیبت

گروه

درس

شماره دانشجویی

نام نام خانوادگی

ردیف

تمام جلسات

13

تاریخ اسلام

880761006

اسدی - مریم

1

تمام جلسات

13

تاریخ اسلام

880031024

خسروجردی - افشین

2

تمام جلسات

13

تاریخ اسلام

881711053

خسرویانی - مختار

3

تمام جلسات

13

تاریخ اسلام

861921012

رسولی هیق - عبدالاحد

4

تمام جلسات

13

تاریخ اسلام

891881036

عبدیل پور - سینا

5

تمام جلسات

13

تاریخ اسلام

870501028

عمیدی چراغ تپه - اقبال

6

تمام جلسات

13

تاریخ اسلام

890501035

غلام زاده قره قشلاقی - وحید

7

تمام جلسات

13

تاریخ اسلام

891711011

بیگ محمدی وند - سمیرا

8

تمام جلسات

13

تاریخ اسلام

880261011

جلیلی انامق - رویا

9

تمام جلسات

14

تاریخ اسلام

9988230201

شجاع - احسان

10

5 جلسه

15

انقلاب اسلامی

881901023

دانش – شاهین

11

تمام جلسات

16

انقلاب اسلامی

890251044

فرخنده روزاخونی - وحید

12

8 جلسه

16

انقلاب اسلامی

890501044

محمدی بهنام

13

تمام جلسات

16

انقلاب اسلامی

998850201

سالطانی احمد آباد - عارفه

14

8 جلسه

16

انقلاب اسلامی

890251036

صفرزاده وردین - سعید

15

تمام جلسات

16

انقلاب اسلامی

890251039

عباسعلیزاده مجارشین - نیر

16

8 جلسه

16

انقلاب اسلامی

890091035

غفورزاده - عبدالواحد

17

تمام جلسات

15

انقلاب اسلامی

880141038

محمد پور - هژار

18

6 جلسه

15

انقلاب اسلامی

880141050

میرزاکرده - عبدالواحد

19

7 جلسه

17

انقلاب اسلامی

892401004

آذری - زهرا

20

تمام جلسات

17

انقلاب اسلامی

892401001

ابوالحسنی - زهرا

21

تمام جلسات

17

انقلاب اسلامی

881711008

پور محمدی حیق - گلاله

22

7 جلسه

17

انقلاب اسلامی

891791011

جباری سعیدلو - کیوان

23

7 جلسه

17

انقلاب اسلامی

880301016

خانی - جلال

24

7 جلسه

17

انقلاب اسلامی

892401034

صمیمی ایلخچی - بهاره

25

تمام جلسات

17

انقلاب اسلامی

892141040

عزیزپور میاندوآب - پرستو

27

تمام جلسات

17

انقلاب اسلامی

892411052

 مهام - محسن

28

9 جلسه

17

انقلاب اسلامی

870321004

آزادنایی - فرشته

29

7 جلسه

18

انقلاب اسلامی

880091004

اسدزاده چهار برج جدید - مسعود

30

7 جلسه

18

انقلاب اسلامی

870721005

آقاسی - سعید

31

تمام جلسات

18

انقلاب اسلامی

860761009

حاجیلو - سیما

32

تمام جلسات

18

انقلاب اسلامی

870321022

خدرلی - امید

33

7 جلسه

18

انقلاب اسلامی

870501012

خنانشو -آنیتا

34

تمام جلسات

18

انقلاب اسلامی

890141026

رسولی - عبدالواحد

35

6 جلسه

18

انقلاب اسلامی

871081016

رسولی مجد - نگار

36

5 جلسه

18

انقلاب اسلامی

880091027

سودی - سعید

37

6 جلسه

18

انقلاب اسلامی

880091028

سیفی کمار سفلی - اصغر

38

تمام جلسات

18

انقلاب اسلامی

891921023

صافی نجف آبادی - شکوفه

39

تمام جلسات

18

انقلاب اسلامی

870151038

قاضی - یاسر

40

تمام جلسات

18

انقلاب اسلامی

891511044

مرقاتی خویی - نسیم

41

 

خطبه غدير با ترجمه

بخش اول: حمد و ثناي الهي



اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي عَلا في تَوَحُّدِهِ وَ دَنا في تَفَرُّدِهِ وَجَلَّ في سُلْطانِهِ وَعَظُمَ في اَرْكانِهِ، وَاَحاطَ بِكُلِّ شَيءٍ عِلْماً وَ هُوَ في مَكانِهِ وَ قَهَرَ جَميعَ الْخَلْقِ بِقُدْرَتِهِ وَ بُرْهانِهِ،
حَميداً لَمْ يَزَلْ، مَحْموداً لايَزالُ (وَ مَجيداً لايَزولُ، وَمُبْدِئاً وَمُعيداً وَ كُلُّ أَمْرٍ إِلَيْهِ يَعُودُ).
بارِئُ الْمَسْمُوكاتِ وَداحِي الْمَدْحُوّاتِ وَجَبّارُ الْأَرَضينَ وَ السّماواتِ، قُدُّوسٌ سُبُّوحٌ، رَبُّ الْمَلائكَةِ وَالرُّوحِ، مُتَفَضِّلٌ عَلي جَميعِ مَنْ بَرَأَهُ، مُتَطَوِّلٌ عَلي جَميعِ مَنْ أَنْشَأَهُ.
يَلْحَظُ كُلَّ عَيْنٍ وَالْعُيُونُ لاتَراهُ.

ستايش خداي را سزاست كه در يگانگي اش بلند مرتبه و در تنهايي اش به آفريدگان نزديك است؛ سلطنتش پرجلال و در اركان آفرينش اش بزرگ است. بى آنكه مكان گيرد و جابه جا شود، بر همه چيز احاطه دارد و بر تمامي آفريدگان به قدرت و برهان خود چيره است.
همواره ستوده بوده و خواهد بود و مجد و بزرگي او را پاياني نيست. آغاز و انجام از او و برگشت تمامي امور به سوي اوست.
اوست آفريننده آسمان ها و گستراننده زمين ها و حكمران آن ها. دور و منزه از خصايص آفريده هاست و در منزه بودن خود نيز از تقديس همگان برتر است. هموست پروردگار فرشتگان و روح؛ افزوني بخش آفريده ها و نعمت ده ايجاد شده هاست.
به يك نيم نگاه ديده ها را ببيند و ديده ها هرگز او را نبينند.

ادامه نوشته

مکتب امام خمینی (س) ؛ مخالفان و موافقان ۳

مکتب امام خمینی (س) ؛ مخالفان و موافقان ۳

آقای منتظری ، سرسلسله مخالفان داخلی- بخش سوم

 

نامه به آقاي منتظري "عدم صلاحيت براي تصدي رهبري نظام جمهوري اسلامي "

(جلد 21- صفحه 330) - نامه

زمان: 6 فروردين 1368 / 18 شعبان 1409

مكان: تهران، جماران

موضوع: عدم صلاحيت براي تصدي رهبري نظام جمهوري اسلامي

مخاطب: منتظري، حسين علي

 

بسم الله الرحمن الرحيم

جناب آقاي منتظري

با دلي پر خون و قلبي شكسته چند كلمه‌اي برايتان مي‌نويسم تا مردم روزي در جريان امر قرار گيرند. شما در نامه اخيرتان نوشته‌ايد كه نظر تو را شرعاً بر نظر خود مقدم مي‌دانم؛ خدا را در نظر مي‌گيرم و مسائلي را گوشزد مي‌كنم. از آنجا كه روشن شده است كه شما اين كشور و انقلاب اسلامي عزيز مردم مسلمان ايران را پس از من به دست ليبرال‌ها و از كانال آنها به منافقين مي‌سپاريد، صلاحيت و مشروعيت رهبري آينده نظام را از دست داده‌ايد. شما در اكثر نامه‌ها و صحبت‌ها و موضعگيري‌هايتان نشان داديد كه معتقديد ليبرال‌ها و منافقين بايد بر كشور حكومت كنند. به قدري مطالبي كه مي‌گفتيد ديكته شده منافقين بود كه من فايده‌اي براي جواب به آنها نمي‌ديدم. مثلا در همين دفاعيه شما از منافقين تعداد بسيار معدودي كه در جنگ مسلحانه عليه اسلام و انقلاب محكوم به اعدام شده بودند را منافقين از دهان و قلم شما به آلاف و الوف رساندند و مي‌بينيد كه چه خدمت ارزنده‌اي به استكبار كرده‌ايد. در مساله مهدي هاشمي قاتل، شما او را از همه متدينين متدين‌تر مي‌دانستيد و با اينكه برايتان ثابت شده بود كه او قاتل است مرتب پيغام مي‌داديد كه او را نكشيد. از قضاياي مثل قضيه مهدي هاشمي كه بسيار است و من حال بازگو كردن تمامي آنها را ندارم.

شما از اين پس وكيل من نمي‌باشيد و به طلابي كه پول براي شما مي‌آورند بگوييد به قم منزل آقاي پسنديده و يا در تهران به جماران مراجعه كنند. بحمد الله از اين پس شما مساله مالي هم نداريد. اگر شما نظر من را شرعاً مقدم بر نظر خود مي‌دانيد -كه مسلماً منافقين صلاح نمي‌دانند و شما مشغول به نوشتن چيزهايي مي‌شويد كه آخرتتان را خراب‌تر مي‌كند-، با دلي شكسته و سينه‌اي گداخته از آتش بي‌مهري‌ها با اتكا به خداوند متعال به شما كه حاصل عمر من بوديد چند نصيحت مي‌كنم ديگر خود دانيد:

1 - سعي كنيد افراد بيت خود را عوض كنيد تا سهم مبارك امام بر حلقوم منافقين و گروه مهدي هاشمي و ليبرال‌ها نريزد.

2 - از آنجا كه ساده‌لوح هستيد و سريعاً تحريك مي‌شويد در هيچ كار سياسي دخالت نكنيد، شايد خدا از سر تقصيرات شما بگذرد.

3 - ديگر نه براي من نامه بنويسيد و نه اجازه دهيد منافقين هر چه اسرار مملكت است را به راديوهاي بيگانه دهند.

4 - نامه‌ها و سخنراني‌هاي منافقين كه به وسيله شما از رسانه‌هاي گروهي به مردم مي‌رسيد؛ ضربات سنگيني بر اسلام و انقلاب زد و موجب خيانتي بزرگ به سربازان گمنام امام زمان -روحي له الفدا- و خون‌هاي پاك شهداي اسلام و انقلاب گرديد؛ براي اينكه در قعر جهنم نسوزيد خود اعتراف به اشتباه و گناه كنيد، شايد خدا كمكتان كند.

و الله قسم، من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بودم، و در آن وقت شما را ساده‌لوح مي‌دانستم كه مدير و مدبر نبوديد ولي شخصي بوديد تحصيل‌كرده كه مفيد براي حوزه‌هاي علميه بوديد و اگر اين گونه كارهاتان را ادامه دهيد ، مسلما تكليف ديگري دارم و مي‌دانيد كه از تكليف خود سرپيچي نمي‌كنم. و الله قسم، من با نخست‌وزيري بازرگان مخالف بودم ولي او را هم آدم خوبي مي‌دانستم. و الله قسم، من راي به رياست جمهوري بني‌صدر ندادم و در تمام موارد نظر دوستان را پذيرفتم.

سخني از سر درد و رنج و با دلي شكسته و پر از غم و اندوه با مردم عزيزمان دارم: من با خداي خود عهد كردم كه از بدي افرادي كه مكلف به اغماض آن نيستم هرگز چشم‌پوشي نكنم. من با خداي خود پيمان بسته‌ام كه رضاي او را بر رضاي مردم و دوستان مقدم دارم؛ اگر تمام جهان عليه من قيام كنند دست از حق و حقيقت برنمي‌دارم.

من كار به تاريخ و آنچه اتفاق مي‌افتد ندارم؛ من تنها بايد به وظيفه شرعي خود عمل كنم. من بعد از خدا با مردم خوب و شريف و نجيب پيمان بسته‌ام كه واقعيات را در موقع مناسبش با آنها در ميان گذارم. تاريخ اسلام پر است از خيانت بزرگانش به اسلام؛ سعي كنند تحت تاثير دروغ‌هاي ديكته شده كه اين روزها راديوهاي بيگانه آن را با شوق و شور و شعف پخش مي‌كنند نگردند. از خدا مي‌خواهم كه به پدر پير مردم عزيز ايران صبر و تحمل عطا فرمايد و او را بخشيده و از اين دنيا ببرد تا طعم تلخ خيانت دوستان را بيش از اين نچشد. ما همه راضي هستيم به رضايت او؛ از خود كه چيزي نداريم، هر چه هست اوست. و السلام.

 

يكشنبه 6 / 1 / 68

روح‌الله الموسوي الخميني

 

 

بسم اللّه الرحمن الرحیم

محضر مبارك آیت اللّه العظمى امام خمینى ( مدظله العالى)

پس از سلام و تحیت، مرقومه شریفه مورخ 6/1/68 واصل شد.

ضمن تشكر از ارشادات و راهنماییهاى حضرتعالى به عرض مى رساند، مطمئن باشید همان طور كه از آغاز مبارزه تاكنون در همه مراحل همچون سربازى فداكار و از خود گذشته و مطیع در كنار حضرتعالى و در مسیر اسلام و انقلاب بوده ام، اینك نیز خود را ملزم به اطاعت و اجراى دستورات حضرتعالى مى دانم، زیرا بقا وثبات نظام اسلامى مرهون اطاعت ازمقام معظم رهبرى است.

براى هیچ كس قابل شك نیست كه این انقلاب عظیم تا كنون در سایه رهبرى و ارشادات حضرتعالى از خطرات مهمى گذشته ، و دشمنان زیادى همچون منافقین كوردل، كه دستشان به خون هزاران نفر از مردم و شخصیتهاى عزیز ما و از جمله فرزند عزیز خود من(1) آغشته است، و سایر جناحهاى مخالف و ضد انقلاب و سازشكار و لیبرال مابهاى كج فكر را رسوا واز صحنه خارج نموده است.

آیا جنایات هولناك وضربات ناجوانمردانه این روسیاهان كوردل به انقلاب و كشور و ملت عزیز و فداكار ما فراموش شدنى است? و اگر بلندگوهاى آنان و رادیوهاى بیگانه خیال مى كنند با جوسازیها و نشر اكاذیب و شایعه پراكنیها به نام اینجانب مى توانند به اهداف شوم خود برسند و در همبستگى ملت ما رخنه كنند، سخت در اشتباهند.

و راجع به تعیین اینجانب به عنوان قائم مقام رهبرى، خود من از اول جدا مخالف بودم، و با توجه به مشكلات زیاد و سنگینى بار مسئولیت، همان وقت به مجلس خبرگان نوشتم كه تعیین اینجانب به مصلحت نبوده است.

و اكنون نیز عدم آمادگى خود را صریحا اعلام مى كنم.

و از حضرتعالى تقاضا مى كنم به مجلس خبرگان دستور دهید مصلحت آینده اسلام و انقلاب و كشور را قاطعانه در نظر بگیرند.

و به من اجازه فرمایید همچون گذشته یك طلبه كوچك و حقیر در حوزه علمیه به تدریس و فعالیتهاى علمى و خدمت به اسلام و انقلاب، زیر سایه رهبرى حكیمانه حضرتعالى، اشتغال داشته باشم.

و اگر اشتباهات و ضعفهایى كه لازمه طبیعت انسان است رخ داده باشد، انشاءاللّه با رهبریهاى حضرتعالى مرتفع گردد.

و از همه برادران و خواهران عزیز و علاقه مند تقاضا مى كنم مبادا در مورد تصمیم مقام معظم رهبرى و خبرگان محترم، به بهانه حمایت از من، كارى انجام دهند و یا كلمه اى بر زبان جارى نمایند، زیرا مقام معظم رهبرى و خبرگان جز خیر و مصلحت اسلام و انقلاب را نمى خواهند.

امید است این شاگرد مخلص را همیشه از راهنماییهاى ارزنده خود بهره مند، و از دعاى خیر فراموش نفرمایید.

والسلام علیكم و رحمه اللّه و بركاته

7 / 1 / 68 - حسینعلى منتظرى

 

 

* پاسخ حضرت امام خمینی(ره) :

8 فروردین 1368 / 20 شعبان 1409

بسم اللّه الرحمن الرحیم


جناب حجت الاسلام و المسلمین آقاى منتظرى - دامت افاضاته با سلام و آرزوى موفقیت براى شما، همانطور كه نوشته اید رهبرى نظام جمهورى اسلامى كار مشكل و مسئولیت سنگین و خطیرى است كه تحملى بیش از طاقت شما مى خواهد. و به همین جهت، هم شما و هم من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بودیم، و در این زمینه هر دو مثل هم فكر مى كردیم.  

     ولى خبرگان به این نتیجه رسیده بودند، و من هم نمى خواستم در محدوده قانونى آنها دخالت كنم. از اینكه عدم آمادگى خود را براى پست قائم مقامى رهبرى اعلام كرده اید پس از قبول، صمیمانه از شما تشكر مى نمایم. همه مى دانند كه شما حاصل عمر من بوده اید، و من به شما شدیدا علاقه مندم. براى اینكه اشتباهات گذشته تكرار نگردد، به شما نصیحت مى كنم كه بیت خود را از افراد ناصالح پاك نمایید، و از رفت و آمد مخالفین نظام،كه به اسم علاقه به اسلام و جمهورى اسلامى خود را جا مى زنند، جدا جلوگیرى كنید.

     من این تذكر را در قضیه مهدى هاشمى هم به شما دادم.  من صلاح شما و انقلاب را در این مى بینم كه شما فقیهى باشید كه نظام و مردم از نظرات شما استفاده كنند.

    از پخش دروغهاى رادیو بیگانه متاثر نباشید.مردم ما شما را خوب مى شناسند، و حیله هاى دشمن را هم خوب درك كرده اند كه با نسبت هر چیزى به مقامات ایران كینه خود را به اسلام نشان مى دهند.طلاب عزیز، ائمه محترم جمعه و جماعات، روزنامه ها، و رادیو - تلویزیون، باید براى مردم این قضیه ساده را روشن كنند كه در اسلام مصلحت نظام از مسائلى است كه مقدم بر هر چیز است، و همه باید تابع آن باشیم.

     جنابعالى انشاءاللّه با درس و بحث خود حوزه و نظام را گرمى مى بخشید.

والسلام علیكم

 

 

 

*پیام مقام معظم رهبری پیرامون رحلت آیت الله منتظری

بسم الله الرحمن الرحیم


اطلاع یافتیم كه فقیه بزرگوار آیت الله آقای حاج شیخ حسینعلی منتظری رحمه الله علیه دارفانی را وداع گفته و به سرای باقی شتافته اند. ایشان فقیهی متبحّر و استادی برجسته بودند و شاگردان زیادی از ایشان بهره بردند. دورانی طولانی از زندگی آن مرحوم در خدمت نهضت امام راحل عظیم الشأن گذشت و ایشان مجاهدات زیادی انجام داده و سختی های زیادی در این راه تحمل كردند.

در اواخر دوران حیات مبارك امام راحل امتحانی دشوار و خطیر، پیش آمد كه از خداوند متعال میخواهم آن را با پوشش مغفرت و رحمت خویش بپوشاند و ابتلائات دنیوی را كفاره ی آن قرار دهد. اینجانب درگذشت ایشان را به همه ی بازماندگان بویژه همسر مكرّمه و فرزندان محترم آن مرحوم تسلیت میگویم و رحمت و مغفرت الهی را برای وی مسألت میكنم.

سیّد علی خامنه ای

 

مکتب امام خمینی (س) ؛ مخالفان و موافقان 2

 

مکتب امام خمینی (س) ؛ مخالفان و موافقان ۲

آقای منتظری ، سرسلسله مخالفان داخلی- بخش دوم

 

اما تشریح نکته اول:
 

سیره ی بزرگان و فقها و علمای دینی در طول تاریخ تشیع و فقاهت شیعه، هرگز چنین نبوده که ادعا کنند در تبیین و تفسیر شریعت و احکام و مبانی آن بر دیگران برتر بوده و چنین و چنان کرده اند.
در همه آثار گرانبهای برجا مانده از فقها و فلاسفه اسلامی، اثری از خود بزرگ بینی و منیت علمی به چشم نمی خورد. بزرگانی نظیر صدرالمتالهین ، مرحوم صاحب جواهر، مرحوم مجلسی و... با همه عظمت و شأن علمی که دارند و زحمات طاقت فرسایی که در تفسیر حکیمانه مبانی دین و احکام و تدوین نصوص متحمل شده اند، هرگز ادعای تثبیت و تحکیم شرایع را نداشته بلکه بر عکس همه جا از قصور و ناچیز بودن خدمات خود، داد سخن داده اند.
کدام فقیه و عالم ربانی را در طول تاریخ تشیع سراغ داریم که خود را تئوریسین احکام معرفی کرده و به آثار و کتب خود بالیده باشد؟
مهمتر آنکه مگر می شود در باب اعتقادات و شرایع ادعا کرد که «اینها را ما گفتیم ، ما علم کردیم » شریعت اسلام مبتنی بر ثقل اکبر ، یعنی قرآن و ثقل اصغر یعنی سنت است که از طریق حدیث متواتر ثقلین، از ناحیه پیامبر اکرم(ص) بین مردم همه اعصار به امانت سپرده شده و آنچه خارج از کتاب و سنت باشد، کمترین مشروعیتی نخواهد داشت.
صدرالمتالهین که از جمله ی بهترین مفسران اعتقادات دینی و حکمت متعالیه است، هرگز ادعا نکرده که « اصلاً حکمت متعالیه و اثبات وجود واجب و حرکت جوهری و مبدأ و معاد و... را ما گفتیم ، ما علم کردیم» بلکه هر آنچه فرموده است را متخذ از متن شریعت دانسته و اندیشه ی قاصر خویش را برای چشیدن از اقیانوس معارف اسلامی به خدمت گرفته است و جز این نیز ادعائی نداشته ، گرچه هرگز در این حد نیز به خود نبالیده است.
مضافاً اینکه آقای منتظری اولین تثبیت و تحکیم کننده اصل ولایت فقیه باشد، نیز ادعائی کذب بیش نیست.
علمای اسلام، قرنها پیش با استناد به متن قرآن و احادیث معصومین، اصل ولایت فقیه را با نهایت وضوح و روشنی در آثار گرانبهای خویش تفسیر و تبیین فرموده اند.
صاحب جواهر نیز چنین ادعائی نمی کند که برای اولین بار اصل ولایت فقیه را مورد توجه قرار داده است بلکه او نیز در جلد 21 کتاب جواهر صفحه 396، آنگاه که از اصل ولایت فقیه سخن می گوید، از قول مرحوم محقق کرکی نقل قول می کند و ما وقتی در جلد 16 کتاب جواهرالکلام صفحه 178، بحث تفصیلی ولایت فقیه را می یابیم ، چگونه می توانیم ادعا کنیم که اصلاً ما گفتیم، ما علم کردیم... وقتی که مرحوم محقق کرکی در کتاب «الخمس شرایع الاسلام » ، ضمن مسئله خامسه و مرحوم شهید ثانی در کتاب «مسالک... » ، ضمن بحث کتاب الخمس و مرحوم نراقی در کتاب « عوائد... »  ضمن بحث مشروحی پیرامون ولایت فقیه و مرحوم آیه ا... نائینی در کتاب  « تنبیه الامه و تنزیه الملّه » صفحه 46 و مرحوم حاج آقا رضا همدانی در کتاب      « الخمس مصباح الفقیه» صفحه 161 و مرحوم آیه ا... العظمی بروجردی طبق تقریرات درسشان در کتاب «البدر الزهراء » صفحه 57 و بالاخره حضرت امام خمینی (قدس سره ) در جلد دوم کتاب« البیع » صفحه 467 به بعد و مجموعه کتاب ولایت فقیه و حکومت اسلامی، به تفصیل در باب اصل ولایت فقیه شرح و بسط فرموده اند، چگونه کسی می تواند خود را تئوریسین و تثبیت کننده اصل ولایت فقیه معرفی نماید؟!!
آقای منتظری بخوبی می دانست که بعنوان یکی از شاگردان کوچک امام، اصل ولایت فقیه را مثل سایر مباحث فقهی و عقیدتی، از مکتب فقهی و کلامی حضرت امام خمینی(قدس سره) آموخته است. امام امت اولین کسی است که در عصر حاضر با استناد به قرآن و حدیث و اقوال علمای پیشین، اصل ولایت فقیه را تبیین و احیا فرمود و در خصوص آن کتاب نوشت و بر ضرورت حکومت اسلامی پافشاری کرد. حتی عامی ترین افراد در کشور، بخوبی می دانند که مبین و مفسر اصل ولایت مطلقه فقیه در زمان معاصر، امام خمینی(قدس سره) بوده و دیگران به تبع از ایشان و در سایه ی انقلاب عظیمی که امام بنا نهاد، به فراخور استعداد و توان خویش به اصل ولایت فقیه توجه کرده اند.
این امام امت بود که ولایت مطلقه فقیه را با استناد به نصوص، ادامه رسالت پیامبران و ائمه معصومین (ع) دانست و بنابر آیه شریفه «اطیعوا الله و اطیعوالرسول و اولی الامر منکم» استدلال فرمود که اولی الامر در آیه شریفه، عِدل خدا و رسول قرار گرفته و فقها، در زمان غیبت ، طبق نص روایات صحیح، مقام ولایت امری را عهده دار خواهند بود. این امام بود که سالها قبل از آقای منتظری و کتابش، در کتاب حکومت اسلامی و ولایت فقیه فرمود:
« این توهم که اختیارات حکومتی رسول اکرم(ص) بیشتر از حضرت امیر بود، یا اختیارات حکومتی حضرت امیر(ع) ، بیش از فقیه است، باطل وغلط است. البته فضائل حضرت رسول اکرم(ص) بیش از همه ی عالم است ، و بعد از ایشان فضائل حضرت امیر(ع) از همه بیشتر است. لکن زیادی فضائل معنوی موجب زیادتر بودن اختیارات نمی شود و همان اختیاراتی که رسول و ائمه اطهار(ع) در تدارک و بسیج سپاه، تعیین وُلات و استانداران، گرفتن مالیات و صرف آن در مصالح مسلمانان داشتند، خداوند همان اختیارات را برای حکومت فقیه قرار داده است.»
حضرت امام نه تنها از طریق نصوص، اصل ولایت فقیه را اثبات می فرمود بلکه آنرا اصلی بدیهی می دانست، به گونه ای که حتی بدون نیاز به قرآن و حدیث، بداهت نیز ولایت مطلقه فقیه را در زمان غیبت تصدیق می کند و در بخشی از کتاب ولایت فقیه می فرماید:
« ولایت فقیه، از موضوعاتی است که تصور آنها موجب تصدیق می شود و چندان به برهان احتیاج ندارد، به این معنا که هر کس عقاید و احکام اسلام را حتی اجمالاً دریافته باشد، چون به ولایت فقیه برسد و آنرا به تصور آورد ، بیدرنگ تصدیق خواهد کرد و آنرا ضروری و بدیهی خواهد شناخت.»

 

 

و اما تشریح نکته دوم:
 

جان کلام در مبحث ولایت مطلقه فقیه، چه اینگونه که امام امت در کتابها و سخنرانیهای خود تبیین فرموده اند و چه آنگونه که آقای منتظری در کتاب ولایت فقیه خود توضیح می دهد، این است که در اختیارات و اِعمال ولایت ، بین پیامبر اکرم (ص) و ائمه(ع) و فقیه جامع الشرایطی که در عصر غیبت عهده دار رهبری حکومت اسلامی است، تفاوتی وجود ندارد.
از سایر آیات قرآنی نیز که بدلیل رعایت اختصار بگذریم، اخبار و احادیث فراوانی از پیامبر اکرم(ص) و ائمه معصومین(ع) به وضوح بر ولایت مطلقه فقیه تصریح فرموده که حضرت امام (قدس سره) در کتابهای خود به تفصیل آن را مورد بحث و استناد قرار داده و آقای منتظری نیز در کتاب خود متعرض آن شده است.
امام با صراحت عنوان می فرماید که بین معصومین و فقیهی که رهبری حکومت اسلامی را در زمان غیبت عهده دار است از حیث اختیارات حکومتی، هیچگونه تفاوتی نیست و نتیجه می گیرد که پس برای فهم و استخراج حیطه ی وظایف و گستره ی اختیارات فقیه، می بایست در اختیارات پیامبر (ص) و ائمه اطهار(ع) غور و تفحص نمود و آنگاه از این طریق به اختیارات ولی فقیه در زمان غیبت نیز پی برد.
امام (قدس سره) معتقدند همانگونه که آیه 6 سوره احزاب، ولایت مطلقه پیامبر(ص) را بر نفوس مؤمنین اثبات می کند و آیه شریفه ی 36 از همین سوره نیز تخلف از حکم و فرمان پیامبر را موجب گمراهی معرفی می فرماید، چون بین پیامبر(ص) و ائمه(ع) و ولی فقیه در زمان غیبت از حیث مدیریت حکومت و اختیارات تفاوتی نیست، همه ی اینگونه آیات، در خصوص اختیارات ولی فقیه در زمان غیبت نیز قابل استناد است.
امام با استناد به احادیث بیشماری از پیامبر اکرم(ص) نظیر:
«الفقهاء امناء الرسل ما لم یدخلوا فی الدنیا...» ، «علماء امتی کانبیاء بنی اسرائیل...» ، «العلماء ورثه الانبیاء...» و... هیچگونه تفاوتی میان اختیارات ولی فقیه و پیامبر از حیث حکومتی قائل نیست.
ولی فقیه بعنوان شخصیتی با دو جنبه شاخص:
1ـ اعلمیت فقهی
2ـ اعدلیت در رعایت حلال و حرام خدا
می بایست با نهایت جهد علمی و تقوای نفسانی، مصالح و مفاسد را که قطعاً بدلیل وجود ملکه ی عدالت در او، کاشف از کتاب و سنت خواهد بود، با اهتمام وافر و قاطع، استنباط کرده و برای اجرا اعلام کند. او بر جان و مال مردم مطابق فرمان شریعت، ولایت داشته و مؤمنین موظفند که امر و نهی او را مطلقاً گردن نهاده و این اطاعت را معیار و ملاک تمیز حق و باطل در زمانه خود بدانند. زراره از امام باقر(ع) نقل می کند که فرمود: بنی الاسلام علی خمسه اشیاء: علی الصلاه و الزکاه و الحج و الصوم و الولایه» اسلام بر پنج چیز استوار شده است: نماز ، زکات ، حج ، روزه و ولایت.
«قال زراره: فقلت و ایّ شیءٍ من ذلک افضل؟» زراره می گوید از آن حضرت سؤال کردم که بین این پنج مبنا، کدامیک برتر است؟ «فقال (ع) : الولایه افضل لانّها مفتاحهنّ و الوالی هو الدلیل علیهنّ» ( وسایل الشیعه ،ج1، کتاب الطهاره، باب اول، حدیث دوم)
حضرت (ع) فرمود: رهبری افضل است زیرا کلید سایر شرایع، ولایت است و رهبر، حجت و دلیل بر شرایع است.
بنابراین طبق عقیده ی مستدل و متقن شیعه، یک عمر عبادت و صلاه و صیام و قیام و قعود و انفاق و غیره ی ما، اگر مبتنی بر ولایت نباشد، ذره ای نمی ارزد.
بنا بر اصل ولایت فقیه ، در عصر غیبت ، مؤمنینِ جبهه حق ، کسانی هستند که از طریق اطاعت مطلق از فرامین ولی امر زمان، خود را به دین و شریعت متصل می کنند و راندگان دین خدا و جبهه باطل کسانی هستند که خود را تافته ی جدابافته ای از خط و مسیر ولایت دانسته و با عقل ناقص خویش در عرض ولایت، اجتهاد می کنند.
بنابراین عقیدۀ منصوص، کلیه ی عوارض مربوط به اطاعت و یا عدم اطاعت از فرمان رسول(ص) و ائمه(ع) ، به فرمانبرداری یا مخالفت اوامر ولی فقیه زمان نیز تعمیم می یابد.
این چکیده و خلاصه همان بحثی است که هم محقق کرکی، هم صاحب جواهر، هم امام در کتابهای خود و هم آقای منتظری در کتاب « دراسات فی ولایت الفقیه » بر آن تصریح کرده اند. آقای منتظری مخالفت با ولی فقیه زمان را موجب خروج از دین دانسته و اعتقاد به ولایت مطلقه فقیه را ضروری دین عنوان کرده است.
آقای منتظری باید در پیشگاه خداوند پاسخ بدهد که آیا حضرت امام خمینی قدس سره،آن ابر مرد تاریخ غیبت، هم او که اسلام خفته و فراموش شده را تجدید کرد و روح دین را در کالبد مرده ی ملتهای دربند مسلمان دمید، همان ابر مردی که شرق و غرب را خوار کرد و با دم مسیحائیش، پیکر مجروح امت اسلامی را مرهم گذاشت، هم او که فریاد الله اکبر را بر چهره ارض طنین افکند و قدرتهای کفر و استکبار را در برابر عظمت اسلام به تعظیم واداشت، آیا او ولی فقیه مطلق زمانه ما نبود!! آیا اطاعت مطلق از فرامین چنین شخصیتی که آقای منتظری از هر جهت مدیون اوست، واجب شرعی نبوده و بنابر متن کتاب ولایت فقیه آقای منتظری، مخالفت با اوامر او، موجب کفر و خروج از دین نیست؟ و یا اینکه آقای منتظری، بدلایلی، از احکام و عوارضی که چهار سال در تثبیت و تبیین آن زحمت کشیده ، خود را مستثنی می دانسته است؟!
آقای منتظری اگر امام امت را ولی فقیه زمان می دانسته، بعنوان یک مسلمان، بنابر تحلیلی که خود از بحث ولایت فقیه کرده است، می بایست تمامی اوامر و نواهی امام را مطلقاً سر تسلیم فرود می آورد و ذره ای به خود تردید راه نمی داد. در حالی که گذشته آقای منتظری خلاف این را نشان داد و جهانیان شاهد مخالفت و معارضه او با حضرت امام قدس سره بودند تا جایی که امروز آمریکا و انگلیس و اسرائیل و دیگر دشمنان قسم خورده ی اسلام و انقلاب و مردم، به مرگ او برای فتنه خیزی علیه انقلاب اسلامی چشم امید بسته اند.
آقای منتظری در برابر این سؤال فقط یک راه داشت و آن اینکه بگوید: امام امت را به عنوان ولی فقیه زمان برسمیت نشناخته و بدلایلی ، قائل به ولایت ایشان نبوده است.در حالیکه وی قبلاً این راه را نیز به روی خود مسدود کرده بود. او بارها در سخنرانی های خود و حتی در نامه هایی که به حضرت امام نوشت، تصریح کرد که ایشان را ولی مطلق زمان دانسته و اوامر حضرتش را مطلقاً مطاع می داند.
پس به چه دلایلی، خود را از احکامی که پیرامون ولایت مطلقه فقیه در کتابش تبیین کرده بود، مستثنی می دانست؟
آقای منتظری با استناد به احادیثی نظیر حدیث امام صادق(ع) که فرمود:
«...فاذا حکم بحکمنا فلم یقبله منه فانما استخف بحکم الله و علینا ردّ و الرّادّ علینا الراد علی الله و هو علی حدّ الشرک بالله.» مخالفت با حکم ولی فقیه زمان را کوچک شمردن حکم خدا و قیام علیه ائمه اطهار و ایستادگی در برابر خدا و نهایتاً سقوط به وادی شرک ترسیم کرده است.
بنابر استدلال آقای منتظری ، اگر هم مسلمانی ، مخالفت امر ولی فقیه کند، کافر و مشرک است و به قول او چشمانش را از حدقه در می آورد، اما چگونه است که اگر خود ایشان هر چقدر هم که در مخالفت با ولی فقیه زمان موضع بگیرد و قهر کند و نامه های تند بنویسد و بیت خود را در معارضه با امام تعطیل کند و ... ، بلااشکال بوده و ضرری بجائی نمی زند؟؟!
بنابراین بر فرض اگر آقای منتظری بجای دو جلد، دویست جلد کتاب هم در تبیین و تفسیر اصل ولایت مطلقه ی فقیه می نوشت و منتشر می کرد، با عملکرد خودش که از جمله ی بهترین مصادیق نقض و تخلف از منویات ولی فقیه زمان است، این کتابها به چه دردی می خورد؟ برای مثال اگر کسی 20 جلد کتاب در بیان فلسفه نماز و احکام آن نوشته باشد اما در همه عمرش سر به سجده حق نساید، آیا این کتابها امتیازی برای او محسوب می شود؟
آیا مردمی که احیاناً کتابهای ولایت فقیه آقای منتظری را می خوانند، از خود نمی پرسند که پس چطور خود این آقا با این همه ادعا، اینقدر با امام به معارضه و مخالفت برخاست که امام در نامه اش خطاب به او فرمود:
«بیائید علناً به خطاهای خود اعتراف کنید، این مطالب را با کمری شکسته و قلبی پرخون می گویم ، من از خدا طلب مرگ می کنم که شاهد خیانت دوستانم نباشم...»
آقای منتظری به عنوان کسی که خود را تئوریسین ولایت فقیه می دانست ، باید در پیشگاه خداوند پاسخ بدهد که اگر مخالفت با اوامر ولی فقیه، در حکم خروج از دین است، پس مخالفتهای علنی او با امام که شمه ی کوچکی از آن در بالا مورد اشاره قرار گرفت، چگونه قابل توجیه است و اگر او بدلایلی از این احکام مستثنی است، باید بتواند که وجه این استثناء را بیان کند.
لابد مثل گذشته، در پیشگاه خداوند نیز خواهد گفت که مخالفتهای او با امام، از باب «النصیحه لائمه المسلمین» بوده است!
اگر وظیفه همه مسلمین این است که از باب النصیحه لائمه المسلمین، بنابر تشخیص و رأی شخصی، هر روز در گوشه ای منبری بر پا کنند و هیاهو راه بیاندازند و بعد هم بگویند که هر چه گفته اند از باب النصیحه لائمه المسلمین بوده است، نه مخالفت و موضعگیری در مقابل ولایت، پس در اینصورت همه مخالفین نظام اعم از منافقین، ملی گراها و لیبرالها نیز به همین باب تمسک کرده و مخالفتشان، توجیهی شرعی و معقول پیدا می کند. آنها هم فی الواقع از باب النصیحه لائمه المسلمین داد و هوار می کنند، پس به چه دلیل محارب با نظام تلقی می شوند؟!
آیا اگر کسی در گوشه ای از کشور اسلامی، تعدادی از مردم را بر گِرد خویش جمع کرد و بی محابا، داد مخالفت با رهبر و آرای رهبری انقلاب را سر داد، همین که گفت من از باب النصیحه لائمه المسلمین این حرفها را زده ام، از عقوبتهایی که آقای منتظری در کتاب ولایت فقیه خود بر شمرده است، رهایی می یابد؟
آیا اینکه آقای منتظری ، در زمان حیات امام و پس از آن بارها بر کرسی سخن تکیه زد و درست در نقطه مقابل فرمایشات امام، جنگ را بی نتیجه ، سیاست دیپلماسی کشور را غلط ، مدیریت کشور را نااهل، مردم را دلسرد شده و پشت کرده به انقلاب و ارزشها تلقی نمود و بارها از منافقین زندانی که بدلیل ترور مردم و فرزندان انقلاب ، محبوس بودند ، دفاع کرد و حتی مستقیماً به سیاستهای امام در جنگ تحمیلی حمله می کرد و می گفت آنهایی که جنگ را به این روز رساندند باید از مردم عذرخواهی کنند، و غیره و اینکه علیرغم دستور امام، فقط به صرف برخورد با عنصر فاسد و قاتلی مثل مهدی هاشمی، اقدام به اعتصاب و انفصال از نظام و تعطیلی درس حوزه کرد، آیا همه اینها از باب النصیحه لائمه المسلمین بوده است؟!
آیا واقعاً باب النصیحه لائمه المسلمین در فقه شیعه، همین گونه قابل بهره برداری است که آقای منتظری عمل کرد یا اینکه آحاد مردم می بایست با حفظ حریم ولایت، از باب خیرخواهی و همیاری و کمک به رهبری در پیشبرد اهداف متعالی نظام، نقطه نظرات خود را از طُرقی که به تضعیف ولایت منجر نشود، به استحضار حضرتش برسانند و مشاوری امین و رازدار برای او باشند.
اگر مردم موظف باشند به طریقی که آقای منتظری در برابر امام عمل کرد، باب النصیحه لائمه المسلمین را به اجرا بگذارند، در این صورت چیزی از نظام اسلامی و اقتدار و عزت مقام ولایت باقی نخواهد ماند و یک روزه هرج و مرج مملکت را فرا خواهد گرفت.

نافرمانی صریح از دستورات امام:
 

آقای منتظری بدنبال هشدارهای مکرر امام در مورد عوامل نفوذی در بیتش، در تاریخ 4/1/68، نامه ای به محضر حضرت امام نوشت و در این باره سخت موضع گرفت. وی در قسمتی از این نامه می نویسد:
«در مقایسه با وضعیت حاکم بر بعضی از بیوت و بر بسیاری از محافل حوزوی، تنها بیت اینجانب است که از انقلاب و نظام و مقام معظم رهبری دفاع می کند...»
دو روز بعد، امام طی نامه ای (مورخ 6/1/68) به نامه ی آقای منتظری پاسخ داده و صریحاً به او دستور دادند که بیت خود را پاکسازی کند. در قسمتی از این نامه آمده است:
«اطرافیان خود را طرد کنید و از دور خود بیرون بریزید...»
آقای منتظری یک روز بعد در تاریخ 7/1/68 به امام پاسخ داد و تعهد کرد که اوامر حضرت امام را به اجرا خواهد گذاشت. او نوشت:
«اینجانب خود را ملزم به اطاعت و اجرای دستورات حضرتعالی می دانم و همواره نظر حضرتعالی را بر نظر خود مقدم داشته ام و اطاعت از فرامین حضرتعالی را وظیفه شرعی خود می دانم...»
امام با این وجود یک روز بعد ؛ یعنی در تاریخ 8/1/68 مجدداً بر این موضوع تأکید کرده و طی نامه ای به آقای منتظری نوشتند:
«به شما نصیحت می کنم که بیت خود را از افراد ناصالح پاک نمائید.»
اما آقای منتظری که در نامه مورخ 7/1/68 خود به امام اطمینان داده بود که فرامین ایشان را بعنوان یک وظیفه شرعی اجرا کند، در تاریخ 18/2/68 یعنی فقط 25 روز قبل از رحلت حضرت امام، با ارسال نامه ای به محضر ایشان گفت :
«افراد بیت من هیچ گناهی ندارند و جوسازی علیه آنان گناه است»
و با این جمله، امام را متهم به جوسازی علیه بیت خودش و ارتکاب گناه نمود. براستی اگر مخالفت با اوامر ولی فقیه زمان، بنا بر صریح کتاب ولایت فقیه آقای منتظری، بمنزله خروج از دین باشد، پس تکلیف خود او در این رابطه چیست؟ امروز پس از گذشت 20 سال از آن وقایع تلخ هنوز هم بیت آقای منتظری متشکل از همان افرادی است که امام با نهایت تأکید و صراحت، خواستار طرد و اخراج آنان از بیت او بودند.
امام بعنوان ولی فقیه زمان در نامه 6/1/68 خود به آقای منتظری تصریح فرمود:
«اجتماعاتتان را تعطیل کنید، و بیائید علناً به خطاهای خود اعتراف کنید...»
اما آیا آقای منتظری پس از این فرمان صریح، حتی یکی از اجتماعات خود را تعطیل کرد؟
برپائی کلیه محافل، ملاقاتها و سخنرانی های آقای منتظری پس از نامه 6/1/68 حضرت امام به او، ـ بنابر آنچه خودش در مباحث کتاب ولایت فقیه عنوان کرده است ـ مشروع نبوده و نشستن در آن محافل، هیچ تفاوتی با حضور در مجالس اهل ضلالت و فساد نداشت.
آیا پس از فرمان امام کسی از آقای منتظری شنید که به خطاهای خود اعتراف کند؟ برعکس او در نامه 25/1/68 خود، منشأ قضاوت درباره خود را بافته و نقلیات شایعه سازان مغرض و حدسیات افراد نادان و تهمت و دروغ واضح تلقی کرده وبه این ترتیب باردیگر از امتثال فرمان صریح امام، طفره رفت. و سرانجام پس از رحلت حضرت امام، در یکی از سخنرانی های خود در مورخه 11/10/68 گفت:
«هرآنچه درباره من گفته شد یا نوشتند، اکاذیب و تهمتهایی بیش نیست»
و به این وسیله نه تنها اوامر ولی فقیه زمان را امتثال نکرد بلکه حضرتش را به پیروی از دروغگویان و تهمت زنندگان متهم ساخت.
امام در نامه 6/1/68 خود به آقای منتظری با صراحت او را از دخالت در سیاست منع کرده و فرمودند:
« دیگر مطلب ننویسید و منتشر نکنید و برای من هم چیزی ننویسید، هر چند می دانم که این کار را خواهید کرد.»
آیا آقای منتظری به این فرامین امام عمل کرد؟ حکم صریح امام این است که وی از آن پس در مسائل سیاسی دخالت نکند زیرا بدلیل ساده لوحی، دخالت او در مسائل سیاسی، جز سوء استفاده دشمنان و تضعیف نظام نتیجه دیگری نخواهد داشت. بنابر آنچه خود او در کتاب ولایت فقیه برشته تحریر در آورده است، دخالت وی در مسائل سیاسی از تاریخ 6/1/68 حرام بوده و در حکم مخالفت با ولی امر زمان تلقی می شود.
امام در این فرمان صریحاً از آقای منتظری می خواهند که دیگر مطلبی (سیاسی) ننویسد و منتشر نکند و حتی تصریح می کنند که از آن پس برای امام هم نامه ننویسد اما همانگونه که خود امام نیز پیش بینی فرموده اند، او یک روز بعد به امام نامه نوشت و به این ترتیب دستور امام را زیر پا گذاشت گرچه نگاشتن این گونه نامه ها در 25/1/68 و 18/2/68 نیز ادامه یافت و دخالت او در مسائل سیاسی، علیرغم دستور اکید حضرت امام (ره) ، در سالهای پس از رحلت آن حضرت، تا روزهایی قبل از مرگ آقای منتظری، همچنان ادامه داشت و هر بار برای شبکه های ماهواره ای دنیای استکبار؛ نظیر شبکه BBC مربوط به دولت استعمار پیر انگلیس و CNN ؛ شبکه ماهواره ای آمریکای جهانخوار و رادیوهای بیگانه، بویژه رادیو فارسی رژیم صهیونیستی، خوراک تبلیغاتی فراهم می کرد.
بی جهت نبود که حضرت امام(ره) ، در نامه ی6/1/68 خود، عدالت آقای منتظری را به چالش کشیدند.
به هر حال آقای منتظری ، پس از رحلت امام تا روزهایی قبل از مرگ، در سخنرانی ها ، بیانیه ها، نامه ها و مصاحبه هایش، همواره اقرار و تعهدات خود را زیر پاگذاشت و هیچگاه از حکم حکومتی مقام ولایت تبعیت نکرد.
مواضع آقای منتظری در این سالها، همواره بهترین خوراک تبلیغاتی برای رسانه های دنیای استکبار و صهیونیزم جهانی علیه انقلاب اسلامی ایران بود و مردم ما شاهد بودند که در روزها و شبهای پس از رحلت آقای منتظری، شبکه های ماهواره ای دنیای غرب، همچنین رسانه های وهابی در کشورهای عربی، رادیو رژیم صهیونیستی و بویژه شبکه ماهواره ای BBC فارسی، چگونه در مرگ او مویه کردند.
این توجه پر حجم و تهاجم گسترده ی دشمن، به بهانه ی رحلت مردی طراحی شده بود که گرچه از خواص نزدیک حضرت امام و داعیه دار تئوری پردازی اصل مترقی ولایت مطلقه ی فقیه بود، لیکن عملاً در زمره ی شاخص ترین افراد و جریاناتی قرار گرفت که در مقابل حضرت امام(ره) و  مخالفت دکترین فکری او ؛ یعنی ولایت مطلقه ی فقیه قد عَلَم کردند.
بی شک این رویکرد رسانه های استکباری ، در اصل معطوف به شخص آقای منتظری نیست بلکه تبلیغ و ترویج جوهره ی ضدیت و عناد با رکن رکین انقلاب اسلامی و خط امام، یعنی ولایت فقیه است.
این عزاداری استکباری که با استقبال جریان فتنه و برخی از رسانه های نوشتاری داخلی نیز همراه شده بود ، بی تردید مردم ما را بیش از پیش متوجه حساسیت شرایط و لزوم دفاع پرشور از مبانی انقلاب اسلامی و خط امام و نظام به یادگار مانده از پیرجماران خواهد کرد.
دشمن به خوبی دریافته است که سنگ بنا و مشروعیت نظام مقدس جمهوری اسلامی، اصل ولایت مطلقه ی فقیه بوده و در صدد است که آقای منتظری و امثال او را به عنوان الگویی برای عناد وساختار شکنی علیه نظام ولایت فقیه معرفی نماید.
آقای منتظری، به هر حال یک فقیه تحصیل کرده ی حوزه های علمیه و یک روحانی عالم بود ، بنابراین همسویی شبکه های ماهواره ای آمریکا ، انگلیس ، صهیونیزم جهانی ، منافقین ، لیبرالها و جریان فتنه ی داخلی ، در عزاداری برای مرگ آقای منتظری که کمترین اعتقادی به اسلام و روحانیت و فقاهت و مرجعیت دینی ندارند، صرفاً در راستای مقاصد شوم آنان برای حذف اسلامیت نظام و به چالش کشیدن اصل مترقی ولایت مطلقه فقیه قابل ارزیابی است.
اما رحلت آقای منتظری، آن هم در این شرایط، دارای درسهای عمیقی برای خواص است.
مرگ او که یکی از نزدیکترین خواص امام بود و بدترین جفاها را در حق امام کرد، آن هم درست روز بعد از خروش یکپارچه ی مردم در میثاق دوباره با امام و بیعت با رهبری معظم انقلاب اسلامی و اعلام برائت وبیزاری ازدشمنان ولایت مطلقه ی فقیه، برای همه ی مردم، به ویژه خواصی که در این دوران، بیراهه ی تجربه شده ی آقای منتظری را دوباره می آزمایند، بسی عبرت آموز است...

والعاقبه للمتقین

مکتب امام خمینی ؛ موافقان و مخالفان 1

مکتب امام خمینی (س) ؛ مخالفان و موافقان 1

آقای منتظری ، سرسلسله مخالفان داخلی- بخش نخست

 

بیش از بیست سال از روزهای پر تلاطم عزل قائم مقام رهبری توسط حضرت امام خمینی قدس الله نفسه الزکیه می گذرد. روزهایی که امام پس از انحراف یکی از نزدیکترین یارانش، در نامه ای خطاب به او آرزوی مرگ کرد و از او مصرّانه خواست تا از این پس به درس و بحث بسنده کرده و به لحاظ عدم صلاحیت و قابلیت، در حوزه مسائل کشوری دخالت نکند.
فرزندان انقلاب تا یاد داشتند، امام را جز در موضع صلابت و استواری و ایستادگی در مقابل مصائب و دشواریها ندیده بودند و آنچه در شخصیت و منش امام بخوبی چشمگیر بود، عزت نفس و پایداری او در برخورد با سخت ترین مشکلات و فشارها بود.
اما بی شک اوج اندوه و نگرانی امام که در نامه های معظم له به آقای منتظری آشکارا انعکاس دارد، به چند ماه قبل از رحلتش باز می گردد که پس از ساده اندیشیهای او در برخورد با مسائل کشور و بویژه در برخورد با امام (ره) ، منجر به صدور حکم عزل او و مهم تر از آن حکم حکومتی امام (ره) به عدم صلاحیت وی برای دخالت در امور سیاسی گردید.
اگر قیام امام (ره) علیه استبداد و استکبار، اولین و شکوهمندترین صحنه در حیات سیاسی اوست، عزل آقای منتظری و برخورد قاطع و جسورانه او با یکی از نزدیکترین یارانش که کمر همت به ایجاد انحراف در صفوف به هم پیوسته مردم بسته بود، نیز آخرین و الهام بخش ترین پیام در پایان حیات اوست، گرچه حیات سیاسی امام همچنان ادامه دارد و تا دنیا برپاست ، سر مشق پاکان و عدالتخواهان خواهد بود.
پس از رحلت جانگداز حضرت امام خمینی قدس نفسه الشریف، همه ملت ایران و عاشقان امام و خط ولایت، امیدوار بودند که آقای منتظری، بعنوان کسی که همواره از اطاعت مطلق و عشق به امام و انقلاب سخن می گفت و پس از نامۀ 6/1/68 امام نیز در نامه ای خطاب به امام ، تبعیت مطلق از فرامین او را متعهد شد، لااقل به این وصیت امام(ره) عمل کرده و مطابق دستور اکید ایشان، تا آخر عمر به وظیفه اصلی خود یعنی تدریس و درس و بحث بپردازد.
متأسفانه بلافاصله پس از رحلت حضرت امام خمینی در حالیکه هنوز ماههایی از عروج ملکوتی آن بزرگوار نگذشته بود، آقای منتظری با پشت پا زدن به فرمان امام(ره) و شکستن تعهد خود در برابر او، به بهانه های مختلف، به ایجاد تردید و جو بدبینی و تضعیف نظام مبادرت ورزید. او در موقعیتهای مختلف، یک روز بعنوان مصاحبه با کیهان فرهنگی در تجلیل از مقام امام ، روز دیگر به بهانه ی سخنرانی برای مردم نجف آباد و روزی بعنوان پرداختن به برخی مسائل مبتلا به در پایان درس خارج خود و سپس در مورخه 23/8/76 بعنوان سخنرانی در میلاد با سعادت حضرت امیر المومنین (ع) لب به سخن گشود و با تلاش برای ایجاد اختلاف، امر اکید حضرت امام(ره) را زیر پاگذاشت.
آن امام همام در نامه مورخ 8/1/68 خود به آقای منتظری از او خواستند که اشتباهات گذشته خود را تکرار نکند، بیت آلوده خود را پاکسازی کرده و با عناصر توطئه گر قطع رابطه نماید. اما او علیرغم پذیرفتن ظاهری همه ی این خطاها، در متن پاسخش به امام ، نه تنها به توصیه های معظم له وقعی ننهاد بلکه در بیست سال گذشته، حتی در آخرین روزهای عمر مبارک امام، همواره خلاف فرمان ایشان عمل کرد. وی در سخنرانی روز شنبه مورخ 23/2/68 در حالی که حضرت امام در بستر بیماری بود، اذعان داشت:
«ما در مقابل امام هیچ وقت ادعایی نداشته ایم و ـ غلط هم هست ـ اگر ما مصلحت اسلام و انقلاب را می خواهیم ، بایستی که همه حول و حوش رهبر قدم بردارید و داعیه ای نداشته باشید....»
وی در نامه مورخ 4/1/68 خود به محضر امام (ره) نوشت:
« اینجانب شرعاً نظر حضرتعالی را بر نظر خود مقدم می دانم».
این فقط دو نمونه از سخنان آقای منتظری است که در آن تصریح کرده است که امتثال امر امام را شرعاً بر خود واجب دانسته و هرگونه داعیه ای در مقابل امام را غلط می داند، در حالی که او بارها در مخالفت با مواضع امام موضع گرفته بود و بارها پس از سخنرانیهایش، امام (ره) به او پاسخ داده بودند.

 

القای یأس و شکست در اهداف:
 

آقای منتظری در سال 67 در سخنرانیهای متعددی عنوان می کرد که ما نتوانسته ایم در زمینه اهداف انقلاب توفیقی بدست آوریم و باعث شد که حضرت امام در 3/12/67 به صحنه آمده و با ارسال پیامی به روحانیون سراسر کشور، در پاسخ به مواضع یأس آلود و ناامیدکننده وی، صریحاً پاسخ دهد. آنجا که فرمود:
« در یک تحلیل منصفانه از حوادث انقلاب ، خصوصاً از حوادث ده سال پس از پیروزی ، باید عرض کنم که انقلاب اسلامی ایران در اکثر اهداف و زمینه ها موفق بوده است و به یاری خداوند بزرگ در هیچ زمینه ای مغلوب و شکست خورده نیستیم ، حتی درجنگ ، پیروزی از آن ملت و ما گردید و دشمنان در تحمیل آن همه خسارت، چیزی بدست نیاوردند».
آقای منتظری در تاریخ 2/10/67 در پاسخ به سؤالات ستاد دهه فجر این گونه گفته بود:
«در انقلاب ما چون هدف پیاده شدن موازین اسلامی و ضوابط دینی و اخلاقی و حفظ حرمتها و حفظ حقوق محرومین بود و پشتوانه آن نیز ایمان و اعتماد مردم و هماهنگی همه اقشار ملت بود، اگر همان هدف تعقیب می شد و همان ایمان و اعتماد مردم و هماهنگی آنان حفظ می شد، به یقین انقلاب مسیر خود را طی می کرد و روز به روز شکوفاتر می شد ولی متأسفانه ما بجای عمل و حفظ ارزشها ، بیشتر شعار دادیم و بجای بها دادن به مردم و حفظ آنان در صحنه، روزبه روز نیروی عاقل و فعال آنان را ناراضی و منزوی و از صحنه کنار زدیم و قهراً کارمان بجایی رسید که برای حفظ خود، ناچار باید عملاً بر خلاف شعارهای اولیه خود قدم برداریم و همه ارزشها را فراموش کنیم»!
آقای منتظری در مخالفت آشکار با مواضع حضرت امام (ره) در سخنرانی 22 بهمن سال 67 نیز چنین گفت:
«ما جنک را طی کردیم ولی چقدر نیرو از ما گرفتند؟ چه شهرهایی از ما خراب شد؟ اینها را حساب کنید و بعد ببینیم اگر اشتباهی کرده ایم، اینها توبه دارد و باید توبه کرد و اقلاً باید متنبّه شد که بعد دیگر انجام ندهیم... و اینکه ما به آرزوهایمان نرسیده ایم، اما بی جهت جشن بگیریم.... این درست نیست.»
آقای منتظری پس از پذیرفتن قطعنامه 598، در شرایطی که کشور در التهاب به سر می برد، بارها در سخنرانیهای خود القا می کرد که ما در این جنگ به آرمان نهایی نرسیدیم وحضرت امام در همان پیام 3/12/67 فریاد زدند:
« چه کوته نظرند آنهایی که خیال می کنند چون ما در جبهه به آرمان نهایی نرسیده ایم، پس شهادت و رشادت و ایثار و از خودگذشتگی و صلابت، بی فایده است»
و سپس امام از بابت تحلیلهای غلط آقای منتظری از مسائل جنگ تحمیلی، پا در میانی کرد و خطاب به خانواده شهدا فرمود:
« من در اینجا از مادران و پدران و خواهران و برادران و همسران و فرزندان شهدا و جانبازان بخاطر تحلیلهای غلط این روزها، رسماً معذرت می خواهم و از خداوند می خواهم مرا در کنار شهدای جنگ تحمیلی بپذیرد.»
آیا مگر جز این است که اصلی ترین محور ملکه عدالت، پایبندی به صداقت و یکسان بودن قول و عمل در فقیه می باشد.
چگونه ایشان از یک سو در مخالفت با مواضع امام سخن می گفت و از سوی دیگر عنوان می کرد که من در مقابل امام هیچ گاه ادعایی نداشتم و نظر امام را شرعاً بر خود مقدم می دانم؟!
وی در قسمتی دیگر از سخنرانی 22/11/67 خود گفت:
« ما در این مدت شعارهایی دادیم که غلط بوده است، خیلی شعارها دادیم که ما را در دنیا منزوی کرد، مردم دنیا را به ما بدبین کرد و هیچ لزومی هم نداشت، راه عاقلانه تری داشته اما سرمان را پائین انداختیم و هرکدام گفتیم که همین است و بعد فهمیدیم اشتباه کرده ایم، باید بفهمیم که اشتباه کرده ایم»
و امام باز هم فریاد زد و فرمود :
«تحلیل این مطلب که جمهوری اسلامی ایران چیزی بدست نیاورده و یا ناموفق بوده است، آیا جز به سستی نظام و سلب اعتماد مردم منجر نمی شود؟»

 

زیر سئوال بردن مدیریت کشور:
 

آقای منتظری در بخش دیگری از پاسخش به سؤالات ستاد دهه فجر در سال 67 با نهایت صراحت، مدیریت در اداره کشور را زیر سؤال برده و گفت:
« متأسفانه شیوه های غلط مدیریت کشور و نبودن کارها معمولاً به دست اهلش و افراط و تفریط ها و خود محوری ها و انحصار طلبی ها و خط بازیها و گروه گراییها و حق کشی ها و بی عدالتی ها و بی اعتنایی به مردم و ارزشهای اصیل انقلاب، تاکنون بیشترین ضربه را به انقلاب زده است»
و در همین رابطه در بخش دیگری از سخنرانی 22/11/67 خودگفت:
«ما خیلی جاها لجبازی کردیم، بی رودربایستی، خیلی جاها گوش به حرف نداده ایم، خیلی افراد عاقل تذکر می دادند در روزنامه ، در رادیو و تلویزیون، در اعلامیه های داخل و خارج می آمدند، راهنمایی می کردند و وساطت می کردند، ما می گفتیم نخیر، ما همین طوریم، سرمان را پائین انداخته بودیم تا گاو و ماهی باید برویم، خیلی خوب، آنوقت توجه نداشتیم، حالا که توجه پیدا کرده ایم، یک چیزهایی که قابل جبران است، جبران کنیم و مواظب باشیم این حالت لجاجت و گوش نکردن به حرف دیگران و گوش نکردن به نصیحتها، خود محوریها، کنار زدن نیروهای خوب، بی اعتنایی به نیروهای خوب، منزوی کردن افراد دلسوز ، فشار آوردن به افراد لایق و... این کارها را کنار بگذاریم،... اگر به اسلام و انقلاب و کشور علاقه مندید و می خواهید آنرا حفظ نمائید. باید نیروهایی که در بدو انقلاب بودند(!) هماهنگ و خوشبین و منسجم نمایید .... افراد منزوی را به کار دعوت کنید تا مدیریت کشور دچار تحول شود.»
به راستی منظور آقای منتظری از واژه ها و اصطلاحاتی که در جملات بالا در مقام نقد مدیریت کشور بکار برده است چیست؟ او از «نبودن کارها بدست اهلش» چه منظوری داشته است؟ آنجا که گفته خیلی افراد عاقل تذکر می دادند، و حتی در این رابطه از اعلامیه های داخل و خارج نیز یاد می کند، براستی چه کسانی را مورد نظر داشته است؟ آیا جز این است که در زمان مدیریت عظیم و شایسته امام، در داخل افرادی نظیر لیبرالها و نهضت آزادی و دکتر پیمانها و غیره، اعلامیه علیه مواضع امام و نظام می دادند و از خارج ، گروهکهای محاربی نظیر منافقین، حزب توده، سلطنت طلبها و غیره بیانیه صادر می کردند؟!!
این که آقای منتظری گفته است نیروهایی را که در بدو انقلاب بودند، منسجم کنیم، افراد منزوی را بکار دعوت کنید تا مدیریت کشور دچار تحول شود، آیا منظور او چه کسانی بودند؟ نهضت آزادیها و لیبرالها که پرونده سیاهشان در لانه جاسوسی یافت شد و خیانتشان در دولت موقت و سپس در دوران بنی صدر تجربه گردید، آیا نیروهایی لایق اند و می بایست امام دوباره آنان را جمع می کرد و با بکارگیری آنان، مدیریت کشور را دچار تحول می نمود؟!
آیا نظام و امام و مردم زجر کشیده، در طول سالهای اول پیروزی انقلاب، از دست این منحرفین کم زجر کشیدند؟
و این فقط امام بود که در بخش دیگری از پیام مورخ 3/12/67 خود صریحاً به آقای منتظری پاسخ گفت و فرمود:
«من به آنهایی که دستشان به رادیو و تلویزیون و مطبوعات می رسد و چه بسا حرفهای دیگران را می زنند، صریحاً اعلام می کنم تا من هستم نخواهم گذاشت حکومت بدست لیبرالها بیفتد، تا من هستم نخواهم گذاشت، منافقین ، اسلامِ این مردم بی پناه را از بین ببرند، تا من هستم از اصول نه شرقی نه غربی عدول نخواهم کرد، تا من هستم دست ایادی آمریکا و شوروی را در تمام زمینه ها کوتاه می کنم و اطمینان کامل دارم که تمامی مردم در اصول، همچون گذشته پشتیبان نظام و انقلاب اسلامی خود هستند.»
سرانجام امام در نامه مورخ 6/1/68 خود به آقای منتظری با صراحت اعلام فرمود که:
«شما می خواهید بعد از من منافقین و لیبرالها را بر سرکار بیاورید و حاکم کنید»
و باز در بخش دیگری از پیام 3/12/67 خود فرمود:
« من به طلاب عزیز هشدار می دهم که علاوه بر اینکه باید مواظب القائات روحانی نماها و مقدس مآبها باشند، از تجربه ی تلخ روی کارآمدن انقلابی نماها و به ظاهر عقلاء قوم که هرگز با اصول و اهداف روحانیت آشتی نکرده اند، عبرت بگیرند که مبادا گذشته تفکر و خیانت آنان فراموش و دلسوزیهای بی مورد و ساده اندیشها، سبب مراجعت آنان به پستهای کلیدی و سرنوشت ساز شود.»

 

القای رویگردانی مردم از اصول انقلاب :
 

یکی دیگر از القائات آقای منتظری در سال 67، ناامید نشان دادن مردم و ضعیف شدن ایمان آنان به روحانیت بود که اوج آن در سخنرانی مورخ 2/10/67 او تبلور یافت و امام در پاسخ به آن فرمود:
« به آنان که ناآگاهانه مردم شریف و عزیز ما را متهم به روی گردانی از اصول و انقلاب و روحانیت می کنند، سفارش و نصیحت می کنم که در گفتار و کلمات و نوشته ها، با دقت و مطالعه عمل کنند و برداشتها و تصورات نابجای خود را به حساب انقلاب و مردم نگذارند.»
و در جای دیگر این پیام فرمود:
«آنان که بر این باورند و تحلیل می کنند که باید در سیاست و اصول و دیپلماسی خود تجدیدنظر نماییم و ما خامی کرده ایم و اشتباهات گذشته را نباید تکرار کنیم و معتقدند که شعارهای تند یا جنگ ، سبب بدبینی غرب و شرق نسبت به ما و نهایتاً انزوای کشور شده است و اگر ما واقع گرایانه عمل کنیم، آنان با ما برخورد انسانی و احترام متقابل به ملت ما و اسلام و مسلمین می گذارند ، این یکنمونه ای است که خدا می خواست پس از انتشار کتاب کفر آمیز آیات شیطانی در این زمان اتفاق بیفتد و دنیای تفرعن و استکبار و بربریت ، چهره واقعی خود را در دشمنی دیرینه اش با اسلام بر ملا سازد تا ما از ساده اندیشی به در آییم و همه چیز را به حساب اشتباه و سوء مدیریت و بی تجربگی نگذاریم و با تمام وجود درک کنیم که مسأله ، اشتباه ما نیست بلکه تعهد جهانخواران به نابودی اسلام و مسلمین است... روحانیون و مردم عزیز حزب الله و خانواده محترم شهداء حواسشان را جمع کنند که با این تحلیلها و افکار نادرست، خون عزیزانشان پایمال نشود».
براستی این همه موضع گیریهای آقای منتظری علیه امام را چگونه می توان، با ادعاهای مکرر او مبنی بر تبعیت مطلق از منویات امام جمع کرد؟!

 

پافشاری در آزاد شدن منافقین از زندان:
 

از دیگر مواضع آقای منتظری علیه حضرت امام، پافشاری او بر آزاد شدن منافقین از زندانها در سال 67 بود. توجیه او این بود که ماندن منافقین در زندان، مستمسکی برای دشمنان انقلاب است تا جمهوری اسلامی را زیر سؤال ببرند و تاریخ در مورد ما بد قضاوت کند. وی در نامه مورخ 24/5/67 خود خطاب به مسؤلین قضایی و اطلاعاتی کشور نوشت:
« من بیش از همه شما از منافقین ضربه خورده ام... اگر بنا بر انتقام جویی باشد، من بیشتر باید دنبال کنم ... من قضاوت آیندگان و تاریخ را در نظر می گیرم... »
و امام در پیام 2/1/68 خود به مهاجرین جنگ تحمیلی که محورهایی از آن ، به وضوح پاسخ به مواضع آقای منتظری است، چنین فرمود:
« ما باید تمام عشقمان به خدا باشد نه تاریخ... ما باید مدافع افرادی باشیم که منافقین سرهاشان را در مقابل زنان و فرزندانشان در سر سفره افطار ، گوش تا گوش بریدند... ما باید دشمن سرسخت کسانی باشیم که پرونده همکاری آنان با آمریکا ، از لانه جاسوسی بیرون آمد... کسانی که از منافقین و لیبرالها دفاع می کنند ، پیش ملت عزیز و شهید داده ما راهی ندارند...»

 

پافشاری بر بازگشت فراری ها به کشور:
 

آقای منتظری در سال 67 در همین راستا تحت تأثیر چند نامه مجهول الهویه که از خارج بدستش رسیده بود، نظام را مورد طعنه و فشار قرار می داد و در دفاع از تعدادی واخورده ی فراری و طرد شده ملت ، فریاد می زد چرا اجازه نمی دهند اینها به داخل کشور بیایند. وی در بخشی از سخنرانی 22 بهمن سال 67 خود گفت :
« موضوعی که من حدود چهار پنج سال است که خدمت رهبر انقلاب می رسم و عرض می کنم و به نظر من امری است لازم و ضروری، همه اینها که خارج هستند و وحشت زده اند ، برگردند، من نمی گویم همه اینها که خارج هستند، صد در صد خوب هستند ، اما سه چهار میلیون افراد خارج، فرض می کنیم صد هزار ، دویست هزار، سیصد هزار ضد انقلاب، ولی بقیه نیروهای خوبی هستند، بعضی از آنها نامه می نویسند و می گویند ما آه می کشیم و می خواهیم بیاییم ایران .... باباجان، ماشین می خواهد بیاورد، بگذارید بیاورد... آلات موسیقی و آلات لهو و لعب و غیره، اینها را استثناء کنید، مابقی هر کس هر چیزی می خواهد بیاورد از خارج، اجازه دهید بیاورد... حتی کمبودها برطرف می شود، بی رو دربایستی اگر آنها بیایند تو کشور، این موجب امن و آرامش و دلگرمی همه می شود، امیدوارم این هم عملی شود.»
اولاً چه کسی از ورود ایرانیهایی که در خارج زندگی می کردند ممانعت می کرد؟ مگر امام امت و مسئولین در همان شرایط بارها اعلام نکرده بودند که راه برای هیچ کس بسته نیست و هر کسی که به عقاید و ایمان و انقلاب این ملت احترام بگذارد، می تواند بازگشته و با امن و آسایش، زیر چتر حمایت نظام در ایران زندگی کند؟ آنها که به قول آقای منتظری در خارج بودند و از بازگشتن وحشت داشتند، خائنین و محاربینی بودند که دستشان به خون جوانان و زنان و مردان آزاده این ملت آلوده بود و یا سرمایه دارانی بودند که سالها خون این ملت را در شیشه کرده و همه چیز را به غارت برده بودند و مضافاً مشتی ساواکی پرونده دار قاتل و یا شریک در جنایت بودند که می دانستند اگر دست مردم و نظام به آنها برسد ، حکم خدا را در حقشان جاری خواهند کرد وگرنه امام و مسئولین بارها اعلام کرده بودند ، آنهایی که مسأله ای ندارند و مستوجب قصاص و یا تعقیب نیستند ، مطمئن باشند که در صورت بازگشت به کشور، هیچ کس متعرض آنان نخواهد شد. پس آقای منتظری در آن شرایط ، خواستار تأمین امنیت و بازگشت چه کسانی بود؟ البته خود او در لابلای سخنانش ، پرده از ماهیت اینان بر داشته است. منظور او بازگشتن کسانی بود که تا دیروز، اموال این مردم را به یغما برده و با پیروزی انقلاب اسلامی، پولها را به بانکهای اروپا منتقل کردند و آنگاه در پی سوداگری دیگری ، خواهان وارد کردن ماشین و اجناس و فرآورده های مصرفی دنیای سرمایه داری ، آن هم با ارز و اموال به غارت رفته مردم به داخل مملکت بودند . آیا اگر اینها باز می گشتند، موجب امن و آسایش و دلگرمی همه می شدند؟!
این در حالی است که خود آقای منتظری، آن روزها در سخنرانی های متعدد اذعان می داشت:
« چرا مسؤلین درهای مملکت را به روی کالاهای خارجی نمی بندند ؟ ژاپن تا وقتی که از ورود صنایع و تکنولوژی کشورهای دیگر جلوگیری نکرد، به خودکفایی صنعتی و رشد اقتصادی نرسید، تا مردم به واردات چشم امید دارند، تولیدات داخلی رشد نخواهد کرد.»
براستی چگونه می توان این دو نوع موضع گیری را با هم جمع کرد؟ چگونه می توانیم همدروازه های اقتصادی کشور را بر روی کالاهای خارجی ببندیم و هم بجز آلات لهو و لعب، اجازه دهیم هر کس هر چه می خواهد بیاورد و این را موجب برطرف شدن کمبودها تلقی کنیم!
آقای منتظری به قول خودش؛ چهار پنج سال ، پی در پی خدمت امام رسیده و با این حرفها، دل این ابر مرد تاریخ را آزرده بود و بازهم امام در بخش دیگری از پیام 3/12/67 خود به این حرفهای ساده لوحانه او پاسخ فرمود:
«آغوش کشور و انقلاب ، همیشه برای پذیرفتن همه کسانی که قصد خدمت و آهنگ مراجعت داشته اند و دارند ، گشوده است ولی نه به قیمت طلبکاری آنان از همه اصول ، نکته مهم در این رابطه اینکه نباید تحت تأثیر ترحم های بیجا و بی مورد نسبت به دشمنان خدا و مخالفین و متخلفین نظام ، به گونه ای تبلیغ کنیم که احکام خدا و حدود الهی زیر سؤال بروند.»
آیا واقعاً آقای منتظری هرگز در مقابل امام موضع نگرفته بود؟ بی جهت نیست که حضرت امام ، پس از این همه موضع گیری های غلط آقای منتظری و سپس تأکید او بر پایبندی به مواضع امام ، سرانجام در نامه 6/1/68 خود ، در عدالت آقای منتظری خدشه فرمود.

تأثیرپذیری از بیگانگان:
 

کار آقای منتظری در سال 67 تا بدانجا رسید که حتی تحت تأثیر رادیو های بیگانه که در دشمنی با انقلاب و ملت ، ید طولائی دارند ، القائات پوچ و دروغ آنان را واقعیت انگاشت و در سخنرانی هفتم تیر سال 67 گفت :
« آن روزها که دنیا به هم مربوط نبود و مردم واقعیتها را نمی دانستند، گذشت . مردم به رادیوهای خارج گوش می دهند . مسائل سیاسی و اجتماعی را تجزیه و تحلیل می کنند. چرا چیزهایی را که رادیوهایی خارجی دشمن می گویند و عیبهایی را که آنان می دانند و می گویند، خود ما نگوئیم ؟»
معلوم می شود که خود آقای منتظری نیز بسیاری از موضوع گیری ها و مخالفتهایش را با امام، از همین رادیو های بیگانه و یا از القائات خارجی دریافت می کرد.
در همین راستا بود که امام در پیام 2/1/68 خود به مهاجرین جنگ تحمیلی فرمود:
« اگر ناآگاهان گول خورده که بدون توجه، بلندگوی دیگران شده اند، از این حرکات دست برندارند ، مردم ما آنها را بدون هیچ گونه گذشتی طرد خواهند کرد.»
و باز در همین رابطه فرمود:
« من بارها اعلام کرده ام که با هیچ کس در هر مرتبه ای که باشد، عقد اخوت نبسته ام ،چهارچوب دوستی من در درستی راه هر فرد نهفته است.»
آقای منتظری در نامه مورخ 7/1/68 خود پس از معزول شدن از قائم مقامی رهبری و تکلیف اکید امام مبنی بر عدم دخالت او در مسائل سیاسی ، خطاب به حضرت امام نوشت:
«مطمئن باشید همانطور که از آغاز مبارزه تاکنون در همه مراحل، همچون سربازی فداکار و از خود گذشته و مطیع در کنار حضرت عالی و در مسیر اسلام و انقلاب بوده ام، اینک نیز خود را ملزم به اطاعت و اجرای دستورات حضرت عالی می دانم زیرا بقاءو ثبات نظام اسلامی ، مرهون اطاعت از مقام معظم رهبری است»!
مردم ما شاهد بودند که آقای منتظری ،هم قبل از رحلت امام و هم پس از آن ، تمامی تعهدات خود را که در نامه ی مزبور عنوان کرد، زیر پاگذاشت و به هیچ یک از دستورات امام که در نامه های شش و هشت فروردین 68 به او ابلاغ شد ، عمل نکرد. سخنرانی 23/8/76 آقای منتظری نشان می دهد که او پنداشته است مردم، سخنان و موضع گیریهایش در مخالفت با امام و خون دل خوردن های امام را در این باره به فراموشی سپرده اند.

 

حمایت از سید مهدی هاشمی معدوم:
 

از دیگر موارد مخالفت صریح آقای منتظری با حضرت امام ، حمایت بیدریغ او از جریان خطرناک و خیانت بار مهدی هاشمی بود.
سید مهدی هاشمی، متولد 1323، برادر داماد آقای منتظری بود . وی مؤسس گروه تروریستی هدفی ها در قهدریجان اصفهان بود و مخالفین خود را از طریق ربودن و سپس اعدام انقلابی! از پای در می آورد. از جمله ی مشهورترین قربانیان گروه مزبور، آیه الله شمس آبادی؛ یکی از علمای شهر اصفهان بود که علناً به روشنگری و مقابله ی فکری با جریان منحرف و التقاطی سید مهدی هاشمی پرداخت و سرانجام در سال 1355 ، به اشاره ی سید مهدی، ربوده و سپس به قتل رسید.
سید مهدی هاشمی در اقاریر خود ، ضمن تشریح چگونگی وقوع قتلهای متعدد، در خصوص قتل آیه الله شمس آبادی اینچنین می گوید:
« آقای جعفرزاده و شفیع زاده و چند نفر دیگر... مدعی بودند که آقای شمس آبادی ، برعلیه انقلاب فعالیت داشته و مدعی بودند که باید او را ترور نمود ، بالاخره از حجیتهای زیاد ، مرا قانع کردند که ایشان مفسد فی الارض است ! ... من همانطور که عرض کردم حکم ترور آقای شمس آبادی را ندادم ولی با توجه به اصرار آقایان، من شرعاً موافقت کردم.» ( پرونده ی مهدی هاشمی، ج1،ص103)
او همچنین درباره ی چگونگی قتل مهندس بحرینیان می گوید:
« من به محمد حسین جعفر زاده قضیه را مطرح ساختم که بحرینیان، ام الفساد اصفهان در اختلاف سپاه و کمیته است و باید زده شود ! » (همان، ص 118)
مرقد آیه الله شمس آبادی و مهندس بحرینیان، اکنون در ورودی گلستان شهدای اصفهان است. از دیگر قربانیان گروه تروریستی هدفی ها به رهبری سید مهدی هاشمی، می توان به حجه الاسلام صفرزاده و قنبرعلی فانی و جهان سلطان و مهدی زاده اشاره کرد. سید مهدی هاشمی در سالهای پایانی عمر رژیم منحوس پهلوی، به اتهام مباشرت و یا معاونت در قتل های مزبور، دستگیر و زندانی شد و حتی به سه بار اعدام نیز محکوم گردید اما سرانجام با پیروزی انقلاب اسلامی و به یُمن حمایت شدید آقای منتظری از او، آزاد گردید و متأسفانه قائم مقام رهبری، مانع اصلی دستگیری و رسیدگی به جنایات او بود.
آقای منتظری در خاطراتش؛ صفحه ی 601 و 602 تلاش می کند که اقدام سید مهدی هاشمی و همکارانش را در قتل آیه الله شمس آبادی توجیه کند . او ضمن ستایش از سید مهدی هاشمی و سوابق انقلابی او می گوید:
« واقع مطلب این است که مرحوم شمس آبادی در ماجرای کتاب شهید جاوید، سردمدار قضیه شده بود ... امام هم همان موقع در نجف فرموده بودند که عمامه های آخوندهای درباری را بردارید و آنها را رسوا کنید ... اینگونه تعبیر امام باعث شد افرادی که تند و تیز بودند و روحیه ی انقلابی داشتند، یک مقدار مسائل را چرب تر بکنند! ... چون آقای شمس آبادی در قهدریجان ، برضد کتاب شهید جاوید تبلیغات سوء می کرد، طبعاً یک جو متشنج ایجاد شده بود و بچه های انقلابی تند خواسته بودند او را گوشمال دهند و بترسانند، ولی بر خلاف میلشان به قتل رسیده بود.» !!
آقای منتظری کوشیده است که اقدام سید مهدی هاشمی و باندش را به قتل آیه الله شمس آبادی، با فرمایشات امام در مورد خلع لباس و رسوا کردن آخوندهای درباری توجیه کند ، حال آنکه این مطلب چه ربطی به ارتکاب قتل دارد؟ حضرت امام در همان زمانی که سید مهدی هاشمی توسط رژیم شاه دستگیر شده بود، افرادی را که قصد داشتند در تحصنی که برای آزادی مهدی هاشمی، در کلیسای سن مری پاریس برپا شده بود، شرکت کنند، از این کار نهی کردند و به آنان فرمودند:
« او قاتل است نه زندانی سیاسی. » (کیفرخواست مهدی هاشمی، دادگاه ویژه،ص6)
سید مهدی هاشمی، به یمن حمایتهای بی دریغ آقای منتظری، نه تنها تا سال 1365 از دام قانون گریخت ، بلکه توسط آقای منتظری به ریاست واحد نهضتهای آزادیبخش نیز منصوب شد و از این طریق جرائم گسترده ای را مرتکب گردید که ذکر آن موجب اطاله ی سخن خواهد بود و از علاقمندان دعوت می کنم که مشروح آن را در کتاب خاطرات سیاسی آیه الله ری شهری مطالعه کنند.
سرانجام سید مهدی هاشمی، بنا به دستور مستقیم حضرت امام، در سال 1365 دستگیر شد . سرفصلهای اتهامات او براساس کیفرخواست صادر شده، عبارت بود از :
الف) سازماندهی و رهبری گروهها و تیمهای متعدد ترور و آدم ربایی، قبل و بعد از انقلاب.
ب) تلاش در تأسیس سپاه خود مختار و مستقل لنجان سفلی و تغذیه ی تدارکاتی و تسلیحاتی آن و ایجاد درگیری با کمیته ی انقلاب اسلامی محل که منجر به کشته و زخمی شدن دهها نفر گردید.
ج) خارج کردن بیش از 280 قبضه سلاح و مهمات و مقادیر زیادی از اموال سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و اختفای آنها.
د) ایجاد شبکه ی نفوذ در ارگانها و ادارات مختلف و سرقت اسناد و مدارک طبقه بندی شده و کسب اخبار و اطلاعات.
ه) به انحراف کشاندن جوانان و تشکل و سازماندهی افراد مسئله دار و افراطی و اخراجی از ارگانها و نهادهای انقلاب اسلامی.

و) تلاش در تضعیف رهبری انقلاب...
 ز) ایجاد سوء ظن و بدبینی نسبت به مسئولین نظام جمهوری اسلامی، به وسیله ی نشر اکاذیب و افترا و تهمت ، در قالب اطلاعیه و شب نامه های بی نام و نشان، با عناوین و امضای جعلی.
ح) اقدام علیه سیاستهای خارجی جمهوری اسلامی که منجر به اختلال در روابط و مناسبات خارجی کشور شده ، که از عواقب آن، کشته شدن صدها نفر ، بر اثر درگیریهای نظامی بوده است.
امام در گرماگرم افشای باند سید مهدی هاشمی ، در نامه ی مورخ 12/7/65 خود خطاب به آقای منتظری فرمودند :
« آنچه مسلم است و در آن پافشاری دارم ، رسیدگی به وضعیت و موارد اتهام اوست( سید مهدی ) . رسیدگی به خانه ی تیمی ، و انباشتن اسلحه آن هم با پول ملت ، به اسم کمک به سازمانهای باصطلاح آزادیبخش ؛ اصولا یک همچو اعمالی بدون دخالت دولت جرم است و ایشان صلاحیت این امر را ولو واقعاً برای این سازمانها باشد ، ندارد، و دخالت در حکومت است. جواب این امر قطعی است، و آنچه از شما می خواهم در رتبه ی اول ، پیشنهاد مستقیم شما به دخالت وزارت اطلاعات و رسیدگی به این امر است و اگر برای شما محذور دارد به طوری که تکلیف شرعی از شما ساقط است ، سکوت کنید . حتی در محافل خصوصی ، دفاع از یک همچو شخصی ، که خطر برای حیثیت شما است و احتمال فساد و خونریزی بی گناهان است ، سم قاتل است ... من تأکید می کنم که شما دامن خود را از ارتباط با سید مهدی پاک کنید که این راه بهتر است و الا ...هیچ عکس العملی در رسیدگی به امر او از خود نشان ندهید ... »
عکس العملهای آقای منتظری در مورد این نامه امام ، اولاً احضار سید مهدی هاشمی و افشای نامه ی حضرت امام برای او بود. وی در اعترافات خود می گوید :
« روز آخری که قصد داشتم خود را به وزارت اطلاعات معرفی کنم، آقا مرا احضار فرمودند و گفتند حضرت امام نامه ای برای من نوشته اند و قسمتی از آن را که در باره ی من بود خواندند و ... »
این درحالی است که امام به آقای منتظری تکلیف فرموده بود که دامن خود را از ارتباط با سید مهدی پاک کند.
ثانیاً آقای منتظری تا پنج روز ، هیچ پاسخی به امام نداد و آنگاه به عوض امتثال یکی از دو امر صریح امام ، با ارسال نامه ی تندی خطاب به امام ، به دفاع صریح از سید مهدی هاشمی پرداخت . وی در بخشی از نامه ی مورخ 17/7/65 خود به امام می نویسد: « سید مهدی را از وقتی بچه بود و با مرحوم محمد هم بحث بود و به درس مکاسب من می آمد ، می شناختم . پدرش استاد من بود و برادرش داماد من است ، من تمام خصوصیات او را می دانم . او مردی است مخلص اسلام و انقلاب و ... هم خوب صحبت می کند و خوب می نویسد و در عقل ، تدبیر و مدیریت، به مراتب از رئیس سپاه و وزیر اطلاعات ، باهمه ی کمالاتشان بهتر است و در تعهد و تقوی ، هم از آنان کمتر نیست ، فقط بُز اخفش نیست . »
آیا این نامه آقای منتظری ، سند قطعی و ثبت شده ، مبنی بر مخالفت او با اوامر مقام ولایت امر مسلمین نیست ؟
ثالثاً آقای منتظری پس از ارسال نامه 17/7/65 ، در اعتراض به نامه ی حضرت امام ، ملاقاتهای خود را با مردم و مسئولین نظام قطع کرد و برای آشکار کردن مخالفتش با موضع امام ، از پذیرفتن مردم سرباز زد.
وی در بخش دیگری از نامه ی 17/7/65 خود به امام می نویسد :
« بالاخره با وضع فعلی ناچارم از کارهای سیاسی کشور کنار بمانم و به درس و بحث طلبگی و کارهای حوزوی بپردازم ، بنابر این تقاضا می کنم به من کاری ارجاع نشود ».
و به این وسیله ، امام را تهدید کرد که اگر برخورد قانونی با مهدی هاشمی ادامه یابد ، انفصال از نظام خواهد نمود .
حضرت امام بزرگوارانه در پاسخ به این نامه ی آقای منتظری ، او را به تهران دعوت کردند و اکیداً در دیدار خود ، به او امر فرمودند که ملاقاتهای خود را با مردم برقرار کند و به انفصال از نظام پایان دهد اما او باز هم دستور امام را زیر پا گذاشت و بدون پاسخ به قم بازگشت و تا دو روز دیگر از پذیرفتن مردم سرباز زد .
سرانجام حضرت امام طی نامه ای علناً سید مهدی را به عنوان مفسد فی الارض معرفی فرمودند و آقای منتظری نیز که چاره ای جز تسلیم نداشت، اعتصاب خود را شکست.
ادعای اینکه اصلاً ما ولایت فقیه را عَلَم کردیم!
از دیگر مواردی که آقای منتظری بارها برآن تأکید کرده و اصرار می ورزید آن است که او در طول چهار سال ، ولایت فقیه را بطور علمی تثبیت کرده و تئوریسین اصل ولایت فقیه ، اوست.
وی در نامه ی مورخ 18/2/68 خود به محضر امام نوشت :
« چطور می شود من مخالف نظامی باشم که چهار سال است با تدریس ولایت فقیه در حوزه ، به نظر خودم پایه های علمی آن را محکم کرده ام ؟ »
و همچنین در اواخر سال 1368 بعد از رحلت حضرت امام در یکی از سخنرانیهای خود چنین گفت :
« کدامیک از علما چهار سال بحث ولایت فقیه کرده اند ؟ من در ظرف چهار سال، مسئله ی ولایت فقیه و حکومت را از نظر علمی تثبیت کردم... و دو جلد کتاب ولایت فقیه ما چاپ شده ، جلد سومش هم انشا ء الله چاپ می شود و مسایلی را که مورد ابتلای ولایت فقیه و حکومت اسلامی است ، اینها را من مطرح کردم از نظر علمی، خوب اینجور که من از نظر علمی خودم تثبیت کرده ام ، آنوقت من مخالف ولایت فقیه هستم؟ من مخالف نظام اسلامی هستم؟ .... من را می خواهید بگویید که مخالف ولایت فقیهم؟ .... از مرحوم آیه ا... العظمی آقای بروجردی است که ایشان فرمودند: ولایت فقیه و حکومت اسلامی، از ضروریات اسلام است. اصل حکومت اسلامی، از ضروریات اسلام است. معنایش اینست که اگر کسی منکر این باشد، کافر است.
آنوقت من مخالف ولایت فقیه هستم؟ من مخالف حکومت اسلامم ؟ من مخالف نظام اسلامم؟ ... من اگر کسی مخالف باشد با حکومت اسلامی یا نظام اسلامی یا ولایت فقیه، چشمهایش را از حدقه در می آورم».
آقای منتظری در بخشی از سخنرانی مورخ 2/8/76 خود نیز بر این موضوع تأکید کرد و خود را به عنوان تئوریسین اصل ولایت فقیه معرفی نمود. عین جملات او چنین است:
«آقایان تا چیزی می شود، به من می گویند ضد ولایت فقیه، ضد ولایت فقیه، خدا بابایت را بیامرزد، اصلاً ولایت فقیه را ما گفتیم، ما عَلَم کردیم. ما کتاب تویش نوشتیم، حالا ما شدیم ضد ولایت فقیه...»
نویسنده این سطور قصد ندارد که نگارش کتاب ولایت فقیه توسط آقای منتظری و بحث علمی وی را در حوزه، پیرامون این موضوع انکار کند، بلکه توجه به دو نکته را ضروری دانسته و اذهان عمومی را بدان معطوف می دارد:
اول آنکه اصل ولایت فقیه، منصوص کتاب و سنت بوده و تئوریسین آن خدا و پیامبر (ص) و ائمه اطهار(ع) هستند و ادعای اینکه «اصلاً ولایت فقیه را ما گفتیم و ما علم کردیم »، تعرض به نصوص بوده و نمی تواند وجاهتی داشته باشد.
دوم آنکه اگر در محتوای کلام آقای منتظری پیرامون اصل ولایت فقیه در دو جلد کتابش دقت کرده و آنرا معیار عملکرد خود او در برخورد با حضرت امام قرار دهیم، به روشنی نتیجه خواهیم گرفت که او یکی از بارزترین مصادیق مخالفت و معارضه با ولی فقیه زمان ، یعنی بنیانگزار نظام اسلامی حضرت امام «قدس سره» بوده و در این مخالفت، گوی سبقت را از دیگر مخالفان ربوده است.

ادامه دارد ....

مفاهیم سیاسی 2

قدرتPower 

در لغت به معناي توانايي، نيرو، فشار، اقتدار ، سلطه و نفوذ آمده و در اصطلاح امكان تحميل اراده فرد بر رفتار  جمعي ديگر به صورت قهري (از طريق اجبار و زور) و يا اختياري (رضايت) را قدرت دانسته‌اند. فرمان دادن، تصميم‌گيري، قانون‌گذاري و مجازات كردن از كار ويژه‌هاي قدرت است. مفهوم قدرت ، مفهوم اساسی نظریه های جدید سیاسی است و هدف علم سیاست این است که تعیین کند قدرت چقدر و بر کدام پایه توزیع شده است و دارندگان آن چه کسانی و کدام نهادها هستند.

ایمان، دانش، سازمان، موقعیت‌ها، اقتدار، مهارت و رسانه های جمعی از منابع قدرت هستند. از منابع قدرت دولت نیز به فرهنگ (دین، تاریخ و تمدن، زبان و ... ) ، جغرافیا ، وسعت سرزمین ،توان اقتصادی، توان نظامی، جمعیت، توانایی رهبران، وحدت ملی و میزان بالای نفوذ بین‌المللی می توان اشاره کرد.

شيوه‌هاي اعمال قدرت سه نوع است: تنبيه، تشويق و اقناع.

قدرت تنبيهي عبارت است از مجازاتها، شكنجه‌ها، فشارهاي رواني، مصادره اموال، سرزنش‌هاي زباني، محكوميت‌هاي علني و در نهايت زندان، قتل و اعدام.

در قدرت تشويقي سعي و كوشش فرد دارای قدرت‌ در اعطاي پاداش اعم از نقدي و غيرنقدي است تا بدينوسيله به هدف و مقصود خود دسترسي پيدا كند.

قدرت اقناعي، با ترغيب و تبليغ و اقدامات مناسب اجتماعي كه بسيار طبيعي و حق جلوه مي‌كند زمينه تسليم و رضايت افراد را به ارادة شخص يا اشخاص ديگر فراهم مي‌آورد به گونه‌اي كه فرد، خود در انتخابش دخيل بوده و در نتيجه، احساس تسليم ، مخفي و پنهان مي‌ماند. لذا قدرت اقناعي در اثر تغيير عقيده اعمال مي‌گردد.

هيچ حكومتي وجود ندارد كه از ابزارهاي سه گانه قدرت استفاده نكند، گرچه نوع و میزان استفاده به دليل نوع حكومت‌ها، شخصيت حكمرانان، قانون، اختيارات، فرهنگ و سنتها متفاوت است. مثلاً حكومتهاي استبدادي بيشتر از قدرت تنبيهي بهره مي‌جويند و بدينوسيله مردم را مجبور به اطاعت از خود مي‌كنند اما حكومت‌هاي دموكراتيك براي قدرت تنبيهي حد و حدودي قائل مي‌شوند.

در اسلام از هر سه نوع ابزار قدرت بهره گرفته مي‌شود . اعمال قدرت تنبيهي براي انسانهاي لجوج و عنادورز كه مانع رشد و تعالي جامعه بوده و در مسیری خلاف مسير فطرت ، عدالت و حق هستند، به کار گرفته می‌شود. اعمال چنين قدرتي گرچه به ظاهر غيرمطلوب و ناخوشايند است اما در واقع همانند عمل جراحي است كه پزشك معالج براي مداواي مريض خود به كار مي‌برد كه نتيجه آن رشد و تعالي انسانها و عدم سقوط در منجلاب و جلوگيري از غوطه‌ور شدن بيشتر در رذائل است. زماني از اين قدرت در اسلام استفاده مي‌شود كه دو راه ديگر بي‌اثر و راهگشا نباشد.

از نظر انسان موحد، قدرت اصولاً از آن خداوند است و تنها خداوند است كه داراي قدرت مطلقه (نامحدود) است و هيچ موجودي جز او داراي چنين قدرتي نيست. لذا قانون اساسي جمهوري اسلامي حاكميت مطلق بر انسان و جهان را از آن خدا دانسته است.

در اسلام خود قدرت ذاتاً فسادآور نيست، بلكه قدرت در كفِ خودخواهان خودكامه و فاسد، به فساد منجرخواهد شد. رهبران اسلامی مبداء قدرت را ، خدای « قادر علی کل شی» مي‌دانند که قدرت انسان، قطره ای از اقیانوس بیکران الهی است که از جانب خدا به وي اعطاء شده است.

 

 كمونيسم  Communism

این اصطلاح از ریشه لاتینی «Communis» به معنای «اشتراکی» گرفته شده است و مراد از «کمونیسم»، نظام اقتصادی و سیاسی جامعه ای است که در آن منابع تولید (مانند زمین، سرمایه ، وسایل تولید ، نیروی کار و... ) به تمامی جامعه تعلق دارد و نه به تعدادی از افراد آن جامعه.

کمونیسم با ایده های کارل مارکس و مفهوم جامعه بی طبقه که بر اساس مالکیتِ اشتراکی وسایل تولید قرار دارد، مربوط است و عنوان کمونیسم و کمونیست امروزه بیشتر برای ایدئولوژی رسمی، فعالیتها یا سیاستهای شوروی سابق ، جمهوری خلق چین  به کار می رود .

  

لابيگري  Lobbying

لابیگری از واژه لابیlobby به معنای «سرسرا» گرفته شده است. گروههای ذینفوذ با تماس ومذاکره با اعضای سنا یا نمایندگان مجلس در «سرسرا»ها و راهروهای مجلس ، برای رد یا تصویب لایحههای مورد نظر خود تلاش می کنند. بنابراین این تلاشها و مذاکرات که در سالن ها ، راهروها و لابی پارلمان صورت می گیرد، لابیگری  می گویند.

 

ليبراليسم Liberalism

لیبرالیسم ، از واژه Liberty  به معنی آزادی اخذ شده است. اصطلاح «لیبرالیسم یا آزادیخواهی» معنای وسیعتر و کلی تری دارد که نشان دهنده یک اندیشه سیاسی خاصی است که اساس آن بر آزادی بشر از هر گونه احکام و تقیدات دینی و اخلاقی مبتنی است. درواقع معنا و مفهوم دقیق لیبرالیسم ، اباحه گری است که درپی حذف گزاره های اخلاقی و آموزه های دینی از ساحت ذهن و زندگی بشری است. لیبرالیسم که مبتنی بر اندیشه سیاسی متفکران عصر روشنگری و مدرنیته است به دنبال تحقق اومانیسم Humanism در حوزه نظری و عملی می باشد.

لیبرالها اغلب بی ایمان، شکاک و حتی ضد دین هستند. آنان درمقابل اندیشه «حکومت دین» از «حکومت عقل» (راسیونالیسم) هواداری می کنند. لیبرالها هوادار تضمین حقوق و «آزادیهای فردی» و چندگانگی مراکز قدرت هستند و از آزادیهای محلی و گروهی و به عبارتی از آزادی های مدنی دفاع می کنند.

 

ماركسيسمMarxism

مارکسیسم، نظریهای در باب چگونگی تحول زندگی اجتماعی- تاریخی انسان و قوانین حاکم بر آن است که کارل مارکس (1818-83) فیلسوف آلمانی و فریدریش انگلس (1825-95)  طراحی و تدوین کردند ولی به معنای وسیع کلمه، مارکسیسم یک مکتب فلسفی- سیاسی است که پیروان روسی مارکس و انگلس به ویژه پلخانف و لنین، به صورت یک دستگاه فکری درآوردند ، چنانکه تفکیک آراء و اندیشه های  اصلی مارکس از مارکسیسم، کاری دشوار است اگر چه در سالهای اخیر برخی متفکران مانند ژان پل سارتر و مرلو پونته در فرانسه و مکاتب فکری اروپایی مانند مکتب فرانکفورت، کوشیدهاند که آراء اصلی مارکس را که جنبه فلسفی و تاریخی دارد از قالبهای ایدئولوژیک مارکسیسم- لنینیسم جدا کنند.

از نظر مارکس ، تاریخ بشری یک فرایند طبیعی است که ریشه در نیازهای مادی و زیستی بشر دارد. این اصل، اندیشه بنیادی «ماتریالیسم تاریخی» است که مارکس و انگلس آن را برابر با داروینیسم در زیست شناسی و یا به عبارت دیگر، دنباله آن در حوزه پژوهش تاریخی – اجتماعی میدانستند.

به گفته مارکس نزاع میان طبقات بر سر سود اقتصادی و تبعات سیاسی آن در پهنهای انجام می گیرد که شیوه تولید ، چگونگی آن را تعیین می کند. نزاع طبقاتی، که از جنگ برسر «بهره مادی» و یا تقسیم حاصل تولید اجتماعی مایه می گیرد، نیرویی است که به انقلاب اجتماعی و تغییر صورت بندی های اجتماعی تولید، روابط مالکیت و توزیع کالا می انجامد. به نظر مارکس، سرمایه داری با فقیر کردن منظم تودهها و با آفرینش پرولتاریا، یعنی طبقهای شکل یافته از کارگران استثمار شده صنعت که نیروی کار خود را همچون کالا در بازار می فروشند، «گورکن» و به عبارتی«آنتی تز»  خود را میآفریند.

پرولتاریا با برافکندن سرمایهداری، تمامی بشریت را آزاد می کند و به همه فاصلههای طبقاتی و اشکال بهرهکشی پایان می بخشد. «از خود بیگانگی» کار، با تبدیل وسایل تولید به دارائی عمومی، پایان می یابد.

 

ماكياوليسم    Machiavellism

ماکیاولیسم ، اشاره به اندیشه سیاسی نیکولو ماکیاولی، متفکر سیاسی ایتالیایی (1469-1527) است. بنیاد ماکیاولیسم بحث درباره روش و هدف در سیاست است. ماکیاولی در کتاب معروف خویش،«شهریارPrince» ، هدف عمل سیاسی را دست یابی به قدرت می داند و آن را محدود به هیچ حکم اخلاقی نمیداند در نتیجه، به کار بردن هر وسیلهای را در سیاست برای رسیدن به هدف مجاز میشمارد و سیاست را از اخلاق جدا می کند. بنابراین ماکیاولیسم به معنای استفاده از هر وسیله و روشی، از جمله وسایل غیر اخلاقی، برای رسیدن به هدف است. ماکیاولی برآنست که «زمامدار، اگر بخواهد باقی بماند و موفق باشد، نباید از شرارت بهراسد و از آن بپرهیزد. زیرا بدون شرارت حفظ دولت ممکن نیست... برای داوری درباره فرمانروا ، هیچ سنجه و مقیاسی جز میزان موفقیت سیاسی و افزایش قدرت او وجود ندارد. حاکم سیاسی برای کسب، افزایش و حفظ  قدرت مجاز است به هر عملی از زور ، حیله ، خیانت ، نیرنگ و پیمان شکنی دست زند».

ماکیاولیسم درپی توجیه هر روشی ولو ضد ارزشی برای دستیابی به هدف است و گزاره «هدف ، وسیله را توجیه می کند» را توصیه و ترویج می کند.

 

 محافظه كاري Conservatism

محافظه کاری، مجموعهای از اندیشه ها و نگرش های سیاسی که ارزشها و نهادهای کهن و سنتی را از آنچه نو و نیازموده است، ارزشمند تر می شمرد.  و در واقع از «سنت» در مقابی «تجدد» حفاظت می کند. محافظه کاری بر اهمیت قانون و نظم، پیوستگی، سنت، احتیاط در نوآوری و اهمیت قراردادهای اجتماعی تکیه می کند و منکر امکان نابودی مطلق شر از روی زمین است، زیرا ذات بشری را ناقص می داند. محافظه کاری در سنت سیاسی انگلستان پایگاهی قوی و مشخص دارد. در نظام سیاسی انگلستان، حزب محافظه کار ، یکی از احزاب بزرگ بوده است و مردانی چون ادموند برک، کالریج، پیل و دیزرائلی در تکامل سنت محافظه کاری سیاسی انگلستان سهمی بزرگ داشتهاند. محافظه کاری هرگز به صورت یک نظام جامع فلسفی تدوین نشده ولی اصول کلی آن را می توان به این شرح خلاصه کرد:

محافظه کاری در برابر تندروی (رادیکالیسم) و انقلاب خواهی است و این مهمترین و اساسی ترین ویژگی آنست. به نظر یک محافظه کار، انقلابیها و تندروها (رادیکالها) بر اساس هدفهای صرفاً نظری و مکتبی می خواهند بسیاری از نهادهای ارزشمند اجتماعی را از میان ببرند.

محافظه کاران برای دیرینگی اهمیت فراوان قایلند و هر چه نهادهای اجتماعی دیرینه تر باشند، ماندگاری آنها برای محافظه کاران دلیل اصالت و عمق آنهاست. محافظه کاران همواره چشم به تجربه های فشرده نسلها دارند و می کوشند با توجه به روح آن تجربه ها ، امری را اصلاح کنند. ادموند برک می گوید: «من از اصلاح چشم نمی پوشم... اما حتی هنگامی که تغییر می دهم، باز آن تغییر باید حفظ شود... در هر چه می کنیم باید دنبالهرو پیشینیانمان باشیم. من باید بازسازی را تا حد ممکن نزدیک به سبک بنا انجام دهم».

محافظه کاری از برخورد یکسره روشنفکرانه با امور سیاسی پرهیز دارد. اصول کلی سیاسی و اقتصادی محافظه کاری انگلستان حفظ میراثهای لیبرالیسم، احترام به مالکیت خصوصی و پذیرش درجاتی از نابرابری میان مردمان و کمترین دخالت دولت در جریان اقتصاد و حفظ آزادیهای فردی، سنتها و نهادهای سیاسی و تاریخی است. 

 

مدرنيزاسيون Modernisation

به فرآیند مدرن سازی جامعه ، مدرنیزاسیون گفته می‌شود. در واقع مدرنیته؛ پروژه، فرآورده و محصول فرآیند و پروسه‌ای به نام مدرنیزاسیون است. در مدرنیزاسیون سعی می‌شود ساحت ذهنی و عینی بشری در حوزه مفاهیم، مفروضات، اهداف و ابزار، دچار تغییری بنیادین شده و از حضور و ظهور آموزه ها و گزاره های وحیانی پالایش شود. (نک: مدرن)

 

مدرنيسم Modernism

اصطلاح «مدرن‏» از ريشه‏ى لاتين Modo اقتباس گرديده است. اين واژه در ساختار اصلى و ريشه‏اى خود به مفهوم «به روز بودن‏» و يا «در جريان بودن‏» است. چنين مفاهيم و مضامينى بيان‏گر تمايزى است كه امور و پديده‏هاى مدرن نسبت ‏به امور كهنه و قديمى، يا امور به وقوع پيوسته در دوران گذشته دارد.

فرهنگ پيشرفتة واژگان آكسفورد، اصطلاح مدرنيسم را به عنوان «نماد انديشه‏ها و شيوه‏هاى نوينى به كار برده كه جايگزين انديشه‏ها و شيوه‏هاى سنتى گرديده و همه‏ جوانب و زمينه‏هاى زندگى فردى و اجتماعى انسان غربى، به ويژه جنبه‏هاى مرتبط با دين، معرفت دينى، هنر و زيبايى او را در بر گرفته است‏».

«فرهنگ جامع علوم سياسى» در شناسايى خود از «مدرنيسم‏» چنين بيان مى‏دارد كه مدرنيسم يا نوگرايى، تلاش در جهت هماهنگ ساختن نهادهاى سنتى با پيشرفت علوم و تمدن است كه مدرنيسم نمودهاى بيرونى تمدن جديد غرب است و مدرنيته، عناصر درونى فكرى، فلسفى و فرهنگى آن بوده و داراى رشته‏اى از مفاهيم اساسى است كه با يكديگر در ارتباطند.

در مجموع، مدرنيسم در اصطلاح به شيوه‏هايى از زندگى، يا سازمان اجتماعى مربوط مى‏شود كه از سدة هفدهم به بعد در اروپا پيدا شد و به تدريج، نفوذى كم و بيش جهانى پيدا كرد.

مى‏توان مدرنيته را عصرى پر شتاب دانست كه شتاب در دگرگونى و تحولات تكنولوژيكى، سرعت در ساير عرصه‏ها را موجب شد. علاوه بر آن نهادهايى مدرن به وجود آمد كه صورت‏هاى اجتماعى جديدى را به همراه خود آورد. اما نكته‏ مهم آن است كه تمام اين تغييرات و تحولات در عرصه‏ اجتماعى، اقتصادى و سياسى برگرفته از مبانى معرفتى جديدى است كه مدرنيته نام دارد. به عبارت ديگر مى‏توان مدرنيسم را حاصل بيرونى و نمايش عينى تفكرات و مبانى مدرنى دانست كه تغييرات اساسى خود را از رنسانس به بعد آغاز كرده است. در واقع مدرنیسم بعد از عصر روشنگریEnlightenment  باعث تغییر جدی نگرش انسان در چهار ساحت معرفتی «مفروضات ، مفاهیم ، غایات و ابزار» شد.

ويژگيهاى اصلى اندیشه مدرنیته به طور اجمال به شرح زير است:

-          اعتماد و اعتقاد به توانايى و كفايت عقل و تجربه انسان درراهبري بشر در تمام حوزه‌ها .

-          مخالفت آشكار و جدی با  ایمان و مذهب به عنوان عناصری غیر عقلی .

-          اومانیسم و انسان محوری به جای خدامحوری .

-          تجليل طبيعت و پرستش خداى طبيعى .

-          تكيه بر روش شناسى تجربى (متدولوژی پوزیتیویستی) در مقابل روش شناسى قياسى و فلسفى .

-          اعتقاد به اصالت سود (یوتیلیتاریانیسم) و اصالت لذت (هدونیسم)

-          طبيعت‌گرایيNaturalism و ماده گرایی Materialism .

-          اعتقاد به جدایی دین از سیاست (سکولاریسم) و یا حذف دین از ساحت زیست بشری (لائیسیسم) .

مهمترين ويژگيها و پايه هاى اساسى مدرنيسم؛ اومانيسم، سكولاريسم، پوزيتيويسم و راسيوناليسم مى باشد كه بيشترين نقش را در تكوين و تكامل ايدئولوژى مدرنيسم داشته‌اند.

 

ملت Nation

ملت را می توان یک واحد بزرگ انسانی تعریف کرد که عامل پیوند آن یک فرهنگ و آگاهی مشترک است. از این پیوند است که احساس تعلق به یکدیگر و احساس وحدت میان افراد به آن واحد پدید میآید. از جمله ویژگیهای هر ملت اشغال یک قلمرو جغرافیایی مشترک است و احساس دلبستگی و وابستگی به سرزمین معین. علاوه بر آن، نیروی حیاتی پیوند دهندة ملت از احساس تعلق قوی به تاریخ، دین، زبان و فرهنگ ویژه خویش بر میخیزد.

به عبارتی عوامل عینی پیدایش ملت عبارتند از دین، تاریخ، فرهنگ، نژاد، خویشاوندی، زبان، بستگی‌های جغرافیایی و سرزمینی. ملت ممکن است به عنوان یک جماعت تاریخی و دارای بافت فرهنگی خاص اما بدون خودمختاری سیاسی یا داشتن دولت وجود داشته باشد.

واژهی «ملت» در گذشته معنای سیاسی امروزین را نداشته، چنانکه در زبان فارسی کمابیش برابر با امت یا پیروان دین بوده است. پیش از پیدایش «آگاهی ملی» جدید، آنچه در میان گروههای بشری شایع بوده، آگاهی قومی بوده است، چنانکه کلمه «ناسیون» هم در زبانهای اروپایی به معنای قوم به کار میرفته است. آگاهی قومی بیشتر جنبهی آگاهی به تعلق فرهنگی داشته و عنصر زبان، دین، آداب و رسوم، تاریخ و خاطرهی قومی مشترک، مبنای آن بوده است.

 

ملیت   Nationality

ملیت، در مقام رابطهی قانونی، به معنای عضویت در یک ملت یا دولت است. به طور کلی، ملیت شامل وظایف فرمانگذاری از سوی فرد و حمایت از سوی دولت است. افراد ، شرکتها ، کشتیها و هواپیماها همگی از نظر حقوقی ملیت دارند و از این نظر، ملیت فراگیرتر از شهروندی  Citizenاست، گر چه ملیت هم بیشتر در مورد افراد طبیعی به کار می‌رود.

ملیت را عموماً «حقی جدایی ناپذیر برای هر فرد بشری» شمردهاند. بدینسان، اعلامیة جهانی حقوق بشر سازمان ملل متحد (1948) اعلام می‌دارد که «هر کسی حق داشتن ملیتی را دارد» و «هیچکس را نمی‌توان خودسرانه از حق ملیتش محروم کرد». ملیت برای هر کس اهمیت بسیار دارد، زیرا اساساً از راه آنست که هر فرد در حیطه حقوق بین الملل داخل می شود و به حقوق سیاسی و اقتصادیی که دولتهای جدید به افراد ملت خود می‌دهند، دست می‌یابد. دولت، از راه قانون اساسی و قوانین دیگر، معین می‌کند که چه کساني مي‌توانند مليت او را داشته باشند. حق هر دولت برای اعطای ملیت خود به افراد، نامحدود نیست وگرنه ممکن است با حقوق دیگر دولتها در زمینه تعیین افراد ملت خود برخورد کند. برطبق یک قاعده حقوق عرفی بین‌الملل، شخصی که در قلمرو یک دولت زاده میشود و تابع قضاوت آنست، به صرف‌زادگی در خاک، ملیت آن دولت را به دست میآورد (تابعیت خاکی) و بر طبق قاعده دیگر، شخص، ملیت خود را به ارث از پدر یا مادر یا هر دو می برد (تابعیت خونی).

روش دولتها در به کاربردن این دو اصل متفاوت است. هنگامی که دولتی بخشی از قلمرو خود را به دولت دیگری واگذار می‌کند، به ساکنان ناحیه واگذارشده، معمولاً فرصتی برای به دست آوردن ملیت دولت تازه داده می شود. روش دیگر برای بدست آوردن ملیت، جریان پذیرش شهروندی (تابعیت) است، که هر دولتی ضوابطی خاص برای آن دارد.

  

ناسيوناليسم   Nationalism

ناسیونالیسم، یا ملت باوری، نوعی آگاهی جمعی و یا آگاهی ملی است که اغلب پدید آورنده‎ حس وفاداری و شور و دلبستگی افراد به عناصر تشکیل دهنده‎ ملت (نژاد، زبان، سنتها و عادتها، ارزشهای اجتماعی ، اخلاقی و بطور کلی فرهنگی) و گاه موجب بزرگداشت مبالغه‎آمیز از آنها و اعتقاد به برتری این مظاهر بر مظاهر ملی دیگر ملتها می شود. از آنجا که هر ملت دارای سرزمین خاص است، وفاداری به خاک و فداکاری برای پاسداری از آن و بزرگداشت آن از پایه‎های ملت باوری است.  ناسیونالیسم ایدئولوژی است که «دولت ملی» را عالی ترین شکل سازمان سیاسی می داند و مبارزه‎های ناسیونالیستی بر ضد چیرگی یا تاخت و تاز بیگانه برای به وجود آوردن پاسداری از چنین دولتی است. رشد ناسیونالیسم از ویژگیهای یک دوره‎ تاریخی است که در آن ملتها به صورت واحدهای سیاسی مستقل درآمدند و اصل «حاکمیت ملی» شناخته شد. این دوره برای اروپا از قرن هفدهم تا اواخر قرن نوزدهم انجامید و در آسیا و افریقا به ویژه نیمه‎ دوم قرن بیستم را در بر می گیرد. دوران رشد ناسیونالیسم را دوران «بیداری ملی» نیز نامیده‎اند که در آسیا و افریقا با جنبش ضد استعماری در آمیخته است. ناسیونالیسم، به عنوان آگاهی گروهی، حس همبستگی و یگانگی پدید می آورد که از اشتراک در عواملی مانند زبان، ارزشهای اخلاقی، دین، ادبیات، سنتهای تاریخی، تاریخ نمادها و تجربه‎های مشترک سرچشمه می‎گیرد.ناسیونالیسم همچنین احساس مسئولیت در برابر سرنوشت ملی و وفاداری به ملت را در بر دارد که بر دیگر وفاداریها (مانند وفاداری به خانواده) مقدم است و این وفاداری، فداکاری نیز می طلبد. بنابراین، خیانت به دولت «ملی» خیانت به ملت به شمار می‎آید. ناسیونالیسم فرد را در برابر خواستهای ملی (مانند پاسداری از استقلال ملی یا مبارزه برای بدست آوردن آن) یا کوشش برای رفاه، سربلندی و پیشرفت ملت مسئول می شمارد و هر فرد، در عین حال، از راه هویت ملی خود از غرور  افتخارهای ملی و پیشینه‎ تاریخی و فرهنگی ملت خود برخوردار است.در نیمه‎ اول قرن نوزدهم در اروپا ناسیونالیسم با دموکراسی و لیبرالیسم و قانون خواهی همراه بود (چنانکه در دوران اول جنبشهای ملی در آسیا نیز، چنین بود) اما در اواخر قرن، صورت های تجاوزگر به خود گرفت و با رقابتهای نظامی و تجارتی و همچنین با توسعه امپریالیسم به زیان دیگر ملتها آمیخته شد. در قرن بیستم، ناسیونالیسم اروپایی یکی از عناصر اصلی فاشیسم و جنبشهای توتالیتر شد. و همچنین انگیزه‎ای برای قیام ملتهای استعمار زده بر ضد قدرتهای امپریالیست و انگیزه‎ مقاومتی برای اقلیت‌های ملی در برابر فشار دولتهای قدرتمند و زورگو. به رغم اشاعه‎ انترناسیونالیسم و نظریه‎ مبارزه‎ی طبقه‎ای، ناسیونالیسم همچنان قدرتمندترین نیروی سیاسی در تاریخ جهان جدید است و در گروهی از کشورهای جهان سوم مبارزه‎ ملی و ضد استعماری، علت دستیابی کمونیستها به قدرت بوده است نه جنگ طبقاتی داخلی.

مفاهیم سیاسی 1

اپوزيسيون Oposition

اپوزیسیون، در زبان فرانسه، به معنای مخالفت یا مخالفان، در معنای وسیع کلمه عبارتست از کوشش اتحادیه‌ها، حزب‌ها، گروه‌ها، دسته‌ها و افراد برای دستیابی به هدف‌هایی در جهت مخالف هدف‌های حاکمان سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، خواه با استفاده از شیوه های پارلمانی، خواه با شیوه های دیگر. در معنای محدود، «اپوزیسیون» نامی است برای گروهی که در نظام‌های پارلمانی، به موجب قانون اساسی، موجودیت آن به رسمیت شناخته شده و در پارلمان گروهی را تشکیل می دهد که به حکومت یا دولت پیوسته نیست و از آن حمایت نمی کند، ولی خود را به قانون اساسی وفادار می‌داند. اپوزیسیون پارلمانی با شرکت در گفت‌وگو‌های مجلس و با شور قانونی، مطابق شرایطی که قانون اساسی معین کرده است، در کار حکومت نظارت مستقیم دارد و افکار عمومی را در جریان می‌گذارد.

مهم‌ترین وظیفه اپوزیسیون ، آن است که به انتخاب‌کنندگان امکان انتخاب دیگری را نشان می‌دهد و از این راه امکان انتخاب متفاوت از حاکمان سیاسی را فراهم می‌کند. اپوزیسیون مظهر حکومت احتمالی آینده است. این گونه اپوزیسیون جزء مکمل نظام‌های پارلمانی در کشورهای سنتی لیبرال، مانند انگلستان، فرانسه و سوئد است که معمولا دو حزب اصلی در آنها وجود دارد که به نوبت نقش حاکم و اپوزیسیون را به عهده می‌ گیرند. در نظام‌های تک حزبی، اپوزیسیون به صورت رسمی و قانونی وجود ندارد. در این نظام‌ها هرگونه مخالفت با حزب و دولت مخالفت با نظم عمومی و قانون اساسی شمرده می‌شود .در ایالات متحده آمریکا، به سبب وجود نظام ریاست جمهوری وجود یک اکثریت یکدست در پارلمان ضروری نیست و نامتمرکز بودن حزب‌ها، تشکیل فراکسیون‌های یکپارچه را ناممکن کرده و به همین دلیل در آمریکا اپوزیسیون به عنوان یکی از نهادهای مربوط به قانون اساسی وجود ندارد و به علت در کار نبودن یکپارچگی فراکسیونی در آن کشور، در مسائل اساسی نمی‌توان از وجود اپوزیسیون، به معنای محدود کلمه، سخن گفت.

نخستین اپوزیسیون سیاسی در سده هجدهم میلادی در انگلستان با دو گروه (ویگها و توریها) پدید آمد که از نظر منشاء اجتماعی اختلاف اساسی نداشتند و در بسیاری موارد باهم هم‌صدا بودند و جنگ اکثریت و اقلیت میان آن دو و جابجا شدن حزب حاکم و حزب مخالف، بیشتر جنبه اختلاف نظر سیاسی و شخصی داشت.

 

اصلاح‌طلبي Reformism

اقدام براي تغيير و تعويض برخي از جنبه‌هاي حيات اقتصادي، اجتماعي و سياسي، بدون انقلاب و تغییر اساس جامعه، اصلاح‌طلبي يا رفورميسم ناميده مي‌شود.

در مسأله اصلاحات، بايستي ماهيت اصلاحات تبیین شده و اولويت‌هاي آن تعيين شوند. واقعيت آن است كه هر رژيم سياسي در جهت پويايي و نشاط خويش مستلزم انجام پاره‌اي اصلاحات در ساختار، روش‌ها و رفتار‌هاي سياسي خويش است وليكن اين اصلاحات نبايستي مباني و اساس نظام سياسي را مخدوش كند.

 

اومانيسم Humanism

اومانیسم Humanism از واژه Human به معنای « انسان» و يا «بشر» اخذ شده است. اومانيسم يا انسان‌محورى با رنسانس آغاز مى‌شود و در عصر روشنگری با فیلسوفانی مثل توماس هابز ، جان لاک ، ژان‌ژاک‌روسو و ... به بلوغ می‌رسد . اومانيسم، انسان و عقل را مستقل و خودکفا از خدا و وحى الهى مطرح مى‌كند . این اندیشه بعدها و در در قرن 19 و 20 باعث و بانی حذف خدا و دین از زندگی و زیست بشری شده و پایه گذار سکولاریسم و لائیسیسم گردید. به جرأت می توان گفت اومانیسم و به عبارتی صحیح تر «انسان‌خدا‌انگاری» بنیاد و بنیان اغلب مفروضات و مشهورات غربی ازقبیل لیبرالیسم، راسیونالیسم (اعتقاد به کفایت عقل) و ... است.

به تعبیر رنه گنون، «اومانيسم نخستين صورت امرى بود كه به شكل نفى روح دينى در عصر جديد درآمده بود، و چون مى‌خواستند همه چيز را به ميزان بشرى، محدود سازند، بشرى كه خود غايت و نهايت خود قلمداد شده بود، سرانجام مرحله به مرحله به پست‌ترين درجات وجود بشرى سقوط كرد».

 

پلوراليسم    Pluralism

کثرت‌باوری یا پلوارالیسم، نظریه‌هایی را دربر میگیرد که به لزوم کثرتِ عناصر و عوامل در جامعه و مشروعیت منافع آنها باور دارند و در سیاست به معنای باور به کثرت و استقلال گروه‌های سیاسی، فرهنگی و اجتماعی در هر سیستم و هواداری از ارزش اخلاقی و لزوم وجود گروه‌های گوناگون سیاسی، اجتماعی و اقتصادی در نظام است. کثرت باوران بر تقدم حقوق بعضی گروه‌ها و نهادها (خانواده، کلیسا، اتحادیه ها، و حکومت‌های محلی و جز آنها) بر دولت تاکید می‌کنند و برآنند که قدرت دولت نباید انحصاری باشد، بلکه، در عین نظارت کلی دولت، دیگر نهادهای اجتماعی و مقدم بر دولت باید استقلال و قدرت خود را نگاه دارند. کثرت باوران، برخلاف آنارشیست‌ها، منکر وجود دولت نیستند، بلکه برای آن کارکردهایی سودمند برای جامعه می‌شناسد، مانند سازماندهی مستقیم یا غیر مستقیم اقتصاد، مالیات‌بندی، حفظ آزادی‌های فردی، امنیت ملی و روابط خارجی. در میان هواداران این نظریه گرایش‌های گوناگونی هست. گروهی از کثرت باوران نهادهای اجتماعی و محلی را برتر از دولت می شمارند و بعضی دیگر فروتر از آن. پرورشگاه اصلی این نظریه ایالات متحد آمریکاست و لیبرال‌های این کشور بیش از هر کشور دیگر از این نظر در برابر دخالت دولت در امور اجتماعی دفاع می کنند تا جایی که بعضی از مخالفان هرگونه دخالت حکومت مرکزی در امور ایالات و در روابط اجتماعی را به عنوان «سوسیالیسم» محکوم می‌کنند.

 

پوپوليسم Pupolism

پوپولیسم ازواژه People به معنی مردم اخذ شده است و پوپولیسم را مردم‌باوری یا مردم‌گرائی ترجمه کرده اند. پوپولیسم ، معتقد به بزرگداشت مفهوم «مردم» یا «خلق» تا حد تقدس و باور به الویت ، ارجحیت و حقانیت مطالبات توده مردم است.  مردم باوری خواست «مردم» را عین حق و اخلاق می‌داند و این خواست را برتر از همه ارزش‌ها و سازوکارهای اجتماعی می‌شناسد و برآنست که میان مردم و حکومت رابطه مستقیم وجود داشته باشد.

از خصوصیات پوپولیسم ،عوام فریبی، تعصب ، فقدان ایدئولوژی مشخص و تکیه بر توده های محروم و از خود بیگانه خلق می باشد.

 

پوزيتيويسم Positivism

پوزيتيويسم را مى‌توان به عنوان متدولوژى و روش‌شناسی مدرنيسم تلقى نمود که بر اصالت تجربه و حس تأکید دارد. پوزيتيويسم در واقع شورشى بود بر عليه فلسفه ، متافيزيك، آموزه‌های وحیانی و اخلاقی. پوزیتیسم که توسط فرانسیس بیکن و... تئوریزه شد و بر کفایت تجربه و حس بشری در شناخت و معرفت تأکید دارد و عقل و وحی را فاقد این کفایت می‌داند.

با توسعه و تعمیم پوزیتیسم از علوم تجربی (علومی که براساس مشاهدات تکرارپذیر بی توجه به زمان ومکان است) به سایر دانش‌ها؛ باور ، ایمان و معرفت بشری مخدوش و باطل انگاشته شد. هسته سخت این تصدیقات و مفروضات، وجود خداوند و آموزه‌های الهی و دینی است. كه مورد حمله پوزيتيويسم واقع شد. از ديدگاه پوزيتيويسم، مذهب وخداوند جزء تاريخ ذهن انسان است و عینیت و خارجيتى ندارد، بنابراین پوزيتيويسم درپی حمله به دين، باعث و باني تشكيك در معنادارى گزاره هاى دينى است وبا ایمان و دیانت سر ستیز دارد.

 

چپ و راست   Left and Right

خاستگاه مفهوم چپ و راست (و چپ روی و راست روی، جناح چپ و جناح راست و یا دست راستی و دست چپی) انقلاب فرانسه است که در مجمع ملی آن، نمایندگان انقلابی تندرو در طرف چپ و محافظه کارها در طرف راست می‌نشستند که این سنت بعدها در پارلمان‌های کشورهای اروپایی ادامه یافت.

در آن روزگار این دو اصطلاح معنای روشن و جدا از هم داشت یعنی چپ به معنای انقلابی بودن و هواداری از تغییر و دگرگونی و راست به معنای مخالفت با هر گونه دگرگونی و بازگشت به گذشته بود اما از آن پس پیدایش و درهم‌آمیختگی گرایش‌های تازه و گوناگون سیاسی موجب شده است که تعیین مرز شفاف و روشنی میان آن دو نا ممکن شود زیرا هر یک از این دو مفهوم ، در معنای وسیع خود، چنان گرایش‌ها و گروه‌های مختلف و ناهمسازی را دربر می‌گیرند که جز معنایی بسیار کلی و مبهم از آنها برنمیآید. با این وجود و با تسامح می توان گفت ، جریان چپ شامل همه گروه‌های اصلاح طلب و تغییر و تجدید‌نظر‌طلب است.

 

دموكراسي   Democracy

مراد از دموکراسی حکومت «دموس» یا «عامه‌مردم» است، یعنی حق مردم در تصمیم گیری پیرامون امور عمومی جامعه. این شکل از حکومت در آتن (سده پنجم ق.م) پدید آمد و در آن  مردم (به جز زنان ، بردگان ، مهاجران) در وضع و اجرای قوانین شرکت می کردند و برای امور اجرائی نیز به نوبت عهدهدار سمت‌ها میشدند و دادرسان دادگاه‌ها نیز با قرعه برگزیده می‌شدند. با پیدایش دوره امپراتوری، دموکراسی نیز از ان رخت بر بست، اما آنچه در جهان امروز در پهنهی «دولت-ملت» ها به نام دموکراسی شناخته میشود، دموکراسی غیرمستقیم یا نمایندگی (Representative Democracy )است؛ یعنی انتخاب نمایندگانی که در مجلس‌های قانونگذاری خواست اکثریت مردم را به اجرا گذارند.

 

دولت State

به سازمان سياسي جامعه كه متشكل از حكومت ، مردم و سرزميني با مرزهاي معيّن است، دولت گفته مي‌شود. همچنين به ساخت قدرتي كه در سرزمين معيّن بر مردماني معيّن تسلط پايدار دارد و از نظر داخلي نگهبان نظم و انضباط عمومي و از نظر خارجي پاسدار تماميت سرزمين و منافع ملت و يكايك شهروندان خويش به شمار مي‌آيد به صورت نهادها و سازمان‌هاي اداري، سياسي، قضايي و نظامي، در جامعه اعمال قدرت مي‌كند.

در اينجا منظور از دولت ، مفهوم رايج آن يعني هيأت دولت يا قوة مجريه نيست، بلكه مي‌توان گفت مقصود از اين واژه ، معادل State است که نهادهاي گوناگوني و از جمله حكومت Government را براي تحقق اهداف خود تشكيل مي‌دهد. حکومت، کارگزاری است که بدان وسیله، اراده دولت متبلور می‌شود. باید دانست که حکومت؛ ناپایدار، اما دولت؛ پایدار است. حکومت در نتیجه انتخابات و انقلابات تغییر می‌کند، دست‌به‌دست می‌شود، اما دولت در معرض چنین تغييراتي نيست. حكومت شامل قواي مقننه، مجریه (کابینه) و قضائیه میباشد. حاکمیت نیز به عنوان مهمترین عنصر دولت به معنی قدرت برتر و ماندگار، وجه تمایز دولت با سایر مفاهیم هم‌جوار است.

 

رفراندوم  Referendum

همه‎پرسی یا رفراندوم، رأی گیری مستقیم از همه‎ اعضای تشکیل دهنده‎ یک سازمان یا جامعه برای رد یا تصویب سیاستی که رهبران یا نمایندگان پیشنهاد کرده‎اند. هدف همه‎پرسی پرهیز از قانونگذاری به زیان اکثریت جامعه است. در نظام‌های نمایندگی و پارلمانی جدید از همه‌پرسی تنها برای تصویب قانون اساسی یا تغییر اساسی در رژیم بهره می گیرند، ولی در برخی جوامع کوچک برای همه‎ امور، رأی همگان پرسیده می‎شود. در کانتون سنت‌گال سوئیس از 1831 برای قانونگذاری‌های عادی مجمع نمایندگان نیز همه‎پرسی رسم شد و از آن پس دیگر کانتون‌های سوئیس نیز برای هر نوع قانونگذاری، همه‎پرسی را آغاز کردند. بیست و یک ایالت از ایالات متحده آمریکا نیز در 1898-1957 از این روش استفاده می‎کردند.

دو گونه همه پرسی وجود دارد؛ اختیاری و اجباری. همه‎پرسی اجباری معمولاً برای تصویب قانون اساسی یا متمم آن است. این قاعده ممکن است در مورد بعضی از قانونگذاریهای عادی نیز، مطابق پیش‌بینی قانون اساسی، به کار بسته شود؛ مثلاً، در مورد پیشنهادهایی برای افزایش وام‌های دولتی یا برخی مسائل بسیار مهم (مانند همه پرسی در فرانسه برای استقلال الجزایر در 1961). در همه‌پرسی اختیاری نمایندگان مجلس ممکن است با اکثریت قاطع مسئله‎ای را به رأی عمومی واگذارند و یا دولت، در غیاب مجلس و یا به رغم آن، موضوعی را به رأی عمومی بگذارد.

 

سكولاريسمSecularism  

در قلمرو مدرنيسم، دين و خدا، مركزيت و محوریت خود را نسبت به زندگى اجتماعى و سياسى بشر از دست مى‌دهد و به صورت مجموعه‌اى از دستورات و تعاليمى اخلاقى و معنوی شخصى درحوزه فردی درمى‌آيد. در مدرنیسم به دلیل اعتقاد به اومانیسم، انسان به جای خدا و در جای خدا می‌نشیند و عقل بشری فراتر از وحی الهی می تواند امور بشری را مدیریت و هدایت کند. بنابراین دین از برنامه مدون و جامع زندگی بشری به «اخلاق» و «معنویتِ» محض، فروکاهش می‌شود و دین، عاری از کیهان شناسی، جهان‌بینی، خداشناسی و ایدئولوژی شده و از آن، چيزي جز يك سري برنامه‌هاي اخلاقي در حوزه‌ فردي باقي نمي‌ماند..

به دلیل سلطه هزار ساله کلیسا، بر جوامع غربی و غیر عقلانی و ضد انسانی بودن برخی از فرامین وآموزه‌های ارباب و آبا کلیسا، باعث ظهور جنبش پروتستان (معترضین) گردیده و گام به گام عرصه بر کلیسا تنگ‌تر شد و در نهایت از متن زندگی بشر غربي به حاشیه رانده شد و برخي از اندیشمندان غربی به این نتیجه رسیدند که باید حیات بشری را سکولاریزه کرد، يعنى دين وجود نداشته باشد يا اگر وجود دارد بايد به امرى شخصى و فردى تبديل شود و در محدوده عبادات و احكام فردى باقى بماند و دين (و خدا) نبايد مركز ثقل حيات سياسى و اجتماعى قرار گيرد.

برخی از روشنفکران جهان اسلام هم با الگوبرداری از غرب، به ترویج سکولاریسم می‌پردازند، غافل از اینکه هم اسلام متفاوت از مسیحیت است و هم علما و روحانیون مسلمان، متفاوت از ارباب و آباء کلیسا. اسلام دینی مترقی است که درکنار وحی، به عقل بشری اهمیت شایانی قائل است و دین و دنیا، علم و ایمان، زهد و ثروت و عقل و وحی را در کنار هم و باهم به رسمیت مي‌شناسد . اسلام به ایمان بدون علم و معرفت، ارزشی قائل نیست و عقل بشری را درکنار کتاب وسنت، جزو منابع شناخت برمی‌شمرد.

به نظر می‌رسد سکولارهای مسلمان، تلاش بیهوده‌ای در سکولاریزاسیون اسلام انجام می‌دهند چه اینکه اسلام، دین و سیاست را درهم آمیخته می‌داند و نگاهي اجمالي به احكام و آموزه‌هاي آن اين نكته را تأئيد مي‌كند.

 

سوسياليسم Socialism

اين اصطلاح كه از واژة «Social» به معناي اجتماعي، در زبان فرانسه، گرفته شده است، معناهاي بسيار دارد، اما تعريف معمول اين اصطلاح را در واژه نامة انگليسي آكسفورد، چنين مي توان يافت: «سوسياليسم ، تئوري يا سياستي است كه هدف آن مالكيت يا نظارت جامعه بر وسايل توليد - سرمايه، زمين، اموال و جز آنها - به طور كلي، و ادارة آنها به سود همگان است.» اما چنين تعريفي اختلاف نظرها و روشهاي سوسياليستها و مدعيان به شمار هواداري از سوسياليسم را دربارة مفاهيم اين تعريف، روشن نمي كند. به هر حال، يك تعريف بي چون و چرا از سوسياليسم ممكن نيست، زيرا مفهوم «مالكيت و نظارت عمومي» بسيار پیچیده و مبهم است و بر سر آن اتفاق نظر، وجود ندارد.

مهمترين عنصر مشترك نظريه هاي سوسياليست تكيه بر برتري جامعه و سود همگاني بر فرد و سود فردي است. از جهت تاریخي، سوسياليسم ، طغياني است بر ضد فردباوري (انديويدواليسم) و ليبراليسم اقتصادي عصر جديد. سوسياليسم نفي اين نظريه است كه پيگيري نفع فردي، چنانكه هواداران سرمايه داري ادعا مي كنند، خود به خود به نفع اجتماعي مي انجامد، بلكهبه عقيدة اين مكتب، دخالت اكثريت و دولت ، در مقام نمايندة اكثريت، مي تواند نفع عمومي را از دستبرد افراد در امان دارد. بعضي ريشه هاي سوسياليسم را تا نخستين نظريه هاي اخلاقي و ديني ، مشوق برابري و همكاري اجتماعي و يا آرمانشهر افلاطوني، به عقب مي برند، اما سوسياليسم جديد، در واقع، فرآورده مستقیم انقلاب صنعتي است. سوسياليسم يك ايدئولوژي شورنده عليه پيامدهاي انقلاب صنعتي براي اكثريت جامعه به ويژه پروليتارياست. اصطلاح «سوسياليست» به معناي جديد آن، اول بار در 1827 براي پيروان «رابرت آون» ، در انگلستان به كار رفت و اصطلاح «سوسياليسم» در 1832 در نشرية ارگان پيروان «سن سيمون» براي عقايد سن سيمون به كار برده شد و پس از آن در فرانسه و انگلستان و آلمان و آمريكا رواج يافت.

 

سياست Politic

دانشواژه سیاست Politics، از واژه یونانی پولیس به معنای شهر برگرفته شده است و پرسپولیس یعنی شهر پارس. کلمه پلیس هم که امروزه به نهاد حفظ و ایجاد انضباط اجتماعی و نیروی انتظامی اطلاق می شود از این کلمه اقتباس شده است.

کلمه عربی سیاست نیز در لغت به معناي حفاظت و حراست، حكم راندن بر رعيت و حكومت و رياست و داوري و اداره امور كشور به كار رفته است .

سیاست politics، در اصطلاح به دانشی كه موضوع آن مطالعه و بررسي ماهيت و هویت دولت ، حكومت، حاکمیت و پديده‌ها و نهادهاي سياسي و تمام اشكال قدرت در جامعه انساني است، گفته مي‌شود.

در اسلام از سياست، اداره و هدايت جامعه بر اساس قوانين الهي و اسلامي به گونه‌اي كه سعادت دنيا و آخرت افراد جامعه تأمين گردد، استفاده مي‌شود و در غرب از سياست به عنوان «هنر حكومت بر نوع بشر» يا به تعبیر هارولد لاسکی؛ علمي كه مي‌آموزد « چه كسي مي‌برد، چه مي‌برد، چه موقع مي‌برد، چگونه مي‌برد و چرا مي‌برد» ياد شده است.

امام خمینی(س) سیاست را به سه نوع شیطانی ، تک بعدی و الهی تقسیم می کند. ایشان معتقد است سیاست شیطانی، سیاستی فاسد است که بر اساس نگرش مادی گرایانه محض و منفعت طلبی فردی یا گروهی به وجود می آید و از اساس باطل است چون بر دروغ و خدعه و نیرنگ استوار است و از مصالح عمومی و سعادت دنیوی و اخروی مردم به دور است.(نک: صحیفه امام ، ج13 ،431 )

ایشان سیاست تک بعدی را که فقط به دنبال اهداف این جهانی است، جزء ناقصی از سیاست حقیقی می داند و بنابراین رد می‌کند.

سیاست الهی که سیاست مطلوب نظر امام است ، دارای ویژگی‌های زیر است:

1.          مجری حدود الهی

2.          رعایت مصالح و سعادت دنیا و آخرت مردم

3.          مبتنی بر قسط و عدل

4.          نفی هرگونه ظلم ، ستم ، استبداد ، استثمار و استعباد

5.          عاری از هرگونه مظاهر شیطانی (دروغ ، خدعه و ...)

6.          ایجاد جامعه مطلوب اسلامی

 

صهيونيسم Zionism

صهيونيسم، جنبش يهودي براي به وجود آوردن جامعه و دولتی يهودي در فلسطين است. نام اين جنبش از «كوه صهيون» (آرامگاه داود نبي) گرفته شده كه در اورشليم قرار دارد و نام آن رفته رفته، درروزگار باستان، نماد سرزمين فلسطين شد. يهوديان كه پس از ويراني اورشليم در سال 70 ميلادي، به دست روميان، در سراسر جهان پراكنده شدند. یهودیان ، با وجود پراكندگي، همواره آرزو و وعدة بازيافت «ارض موعود»، چنانكه موسی(ع) آنان را بدان رهبري كرده بود، در خيالشان زنده بود.

صهيونيسم جديد پس از پيدايش موج تازة يهود ستيزي در روسية تزاري و لهستان و ديگر كشورهاي اروپايي (از جمله در قضيه دريفوس در فرانسه) و زير نفوذ موج جنبشهاي ناسيوناليست اروپايي در اواخر قرن نوزدهم پديد آمد. پيشرو آن يك روزنامه نويس مجارستاني به نام تئودور هرتسل (1860-1940) بود.

وي در كتاب «دولت يهود» ، استدلال كرد كه تنها راه نجات يهوديان از آزار دايمي ايجاد يك دولت يهودي است و در 1897 نخستين «كنگرة جهاني صهيونيست» را در شهر بال (سوئيس) برگزار كرد. اما كسي كه بر روي اين نكته پا فشاري كرد كه ملت يهود تنها در فلسطين مي تواند زندگي دوباره يابد، حييم وايزمن (1874-1952) بود. نخستين قدمها براي برقراري «ميهن يهودي» در فلسطين ـ كه در آن زمان در تصرف عثماني بود ـ به جايي نرسيد، تا آنكه، پس از تجزية امپراتوري عثماني و افتادن فلسطين به دست انگليسیها، بر اثر اقدامهاي وايزمن ـ كه بعدها اولين رئيس جمهور اسرائيل شد ـ دولت انگلستان «اعلامية بالفور» را صادر و با درخواست يهوديان براي مهاجرت به فلسطين موافقت كرد. در اين ميان گروههاي مهاجر يهودي از اروپا به فلسطين وارد شدند تا بناي دولت جديد را بگذارند. در فاصلة دو جنگ جهاني و در طول جنگ دوم، به ويژه بر اثر سياست ضد يهود نازيها، يهوديان گروه گروه به سوي فلسطين روانه شدند. اين مهاجرتها و اشغال سرزمین فلسطین ، با مقاومت ساكنین اصلی فلسطين روبرو شد و درنتیجه زمينة جنگ وسيع اعراب و يهود را فراهم كرد. پس از جنگ جهاني دوم، سازمان ملل متحد با تجزية فلسطين و تشكيل يك دولت يهودي در آن موافقت كرد و اين دولت بلافاصله پس از پايان تحت الحمايگي فلسطين و خروج انگليسيها (1948) به وجود آمد و در پي آن نخستين جنگ اعراب و اسرائيل در گرفت. بر اثر اين جنگ، يهوديان پيروز شدند و سرزمينهاي بيشتري ـ بيش از آنچه سازمان ملل تعيين كرده بود ـ را تصرف كردند. بر اثر جنگ و همچنين ترور و كشتار فلسطينینیان، چند صدهزار تن از آنان، از خانه و سرزمين خود رانده شدند و مسألة «آوارگان فلسطين» به وجود آمد .

اشغال فلسطین، زمينة جنگهاي بعدي (1956، 1967، 1973) اعراب و اسرائيل را فراهم كرد. آوارگان فلسطيني با به وجود آوردن «سازمان آزاديبخش فلسطين» و چندين سازمان و گروه چريكي و دسته هاي مخفي و شبه نظامي از 1967 جنگي سخت و بي امان را با اسرائيل، چه در داخل خاك آن و چه در سرزمينهاي اشغالي و در سراسر جهان، آغاز كردند و عليه صهيونيسم در جبهه هاي سياسي و نظامي به نبرد پرداختند.

بنابراین، صهيونيسم كه در ميان هواداران اروپايي يهوديان جنبشي براي يافتن ميهني براي يهود شمرده مي شود، از نظر اعراب و ملتهاي مسلمان و بخش عمدة جهان سوم، مترادف با تجاوزگري و امپرياليسم و غصب سرزميني متعلق به ملتي ديگر است و اسرائيل متحد نيرومندي براي غرب و امپرياليسم آن در منطقه خاورميانه به شمار مي آيد. گروههاي تندرو و متعصب يهوديان صهيونيست، خواهان به وجود آوردن يك كشور يهودي از را قهر و سلطة نظامي هستند كه به اصطلاح «از نيل تا فرات» ادامه داشته باشد.

 

آگورا AGORA

آگورا AGORA

فاوست در عصر روشنگری

  تقریبا می توان  آلخاندرو آمنابار و  ماتئو گیل را در سینمای امروز دارای پیشینه و کارنامه هنری مشابه دانست . زوجی که با فیلم "چشمانت را بازکن" در سال 1997 شناخته شدند. همان فیلمی که 4 سال بعد نسخه اصلی فیلم "آسمان وانیلی" ساخته کمرون کرو قرار گرفت تا تهیه کننده/بازیگر اصلی آن یعنی تام کروز در ازای دریافت حقوق تولیدش ، ساخت فیلم "دیگران" با بازی همسر سابقش ، نیکول کیدمن را برای آمنابار و گیل تضمین نماید.

اینکه واقعا کمپانی های هالیوودی در فیلم اسپانیایی  "چشمانت را باز کن" ، چه دیده بودند که برروی سازندگان گمنامش سرمایه گذاری کردند ، به نظر می آید از ساخت نسخه آمریکایی همان فیلم تحت عنوان "آسمان وانیلی" مشخص گردد. فیلمی که اگرچه ترکیبی از آثاری همچون "توت فرنگی های وحشی" ( اینگمار برگمان-1957) و "سولاریس" ( آندری تارکوفسکی – 1972) به نظر می آمد اما یک معامله فاوست گونه نیز در آن بارز بود که شخصیت اصلی به نام سزار انجام می دهد تا از زندگی عذاب آورش برهد. در "آسمان وانیلی" این معامله فاوست گونه برجسته تر شده و یک نوع زندگی جدید(اگرچه تکان دهنده) برای کاراکتر اصلی به نام دیوید ( بابازی تام کروز) رقم می خورد.

شاید همین معامله با مفیستو فیلیس بود که سردمداران هالیوود را راغب ساخت تا این دو سینماگر اسپانیولی زبان را به آمریکا بکشانند و بنا بر دکترین سینمای غرب از اواخر دهه 90 ، در استودیوهای به ظاهر مستقلی که در کنار کمپانی های اصلی به وجود آمده بود ، از فکر و طرح هایشان بهره گرفته و همچنین متقابلا آنها را به مسیرهایی که می خواهند بکشانند. مسیرهایی که نمی توان در بخش اصلی کمپانی های هالیوود و توسط فیلمسازان معروف جریان اصلی سینمای آمریکا طی کرد. از همین رو فیلمسازانی مانند والتر سالس ، ژانگ ییمو ، آنگ لی ، گیلرمو دل تورو ، آلخاندرو گونزالس ایناریتو ، شکار کاپور و ...از طرق مختلف همچون جشنواره ظاهرا مستقل ساندنس و شخص رابرت ردفورد به هالیوود کشانده شدند و از فیلم هایی مثل "ایستگاه مرکزی" ، " نه یکی کمتر" ، "بخور بنوش ، زن ، مرد" ، "جئو متریا" و "آمروس پروس" یا " سگ های دوست داشتنی" به آثار دست چندم و سفارشی مانند "آب تیره" ، "یک زن، یک تفنگ و یک مغازه ماکارونی" ، " کوهستان بروکبک" ، " هل بوی" و "بابل" رسیدند.

آلخاندرو آمنابار و ماتئو گیل هم پس از فیلم "چشمانت را بازکن"به واسطه تام کروز و از طریق   کمپانی هایی همچون برادران وارنر و لاینز گیت جذب شدند و با فیلم "دیگران" ، زیر چتر حمایت کمپانی های میراماکس و دایمنشن و یونیورسال به شهرت رسیدند.

فیلم "دیگران" نیز حکایتی دیگر از معامله با فاوست بود و جاودانگی عذاب آور به علاوه نگاهی    تعصب آمیز نسبت به اعتقادات و باورهای مذهبی که سرنوشتی دهشتناک می یابد. در فیلم بعدی آمنابار و گیل ، کمپانی فاکس قرن بیستم نیز به میدان آمد تا روایت ضد انسانی و ضد دینی دیگری از این دو سینماگر تحت عنوان "دریای درون" در سال 2004 روی پرده سینماها رفته و در جشنواره ها و مراسم مختلف سینمایی آمریکا از جمله اسکار نیز مورد تجلیل و تقدیس قرار گیرد . حکایت معلولی که پس از 27 سال زندگی رقت انگیز با نگرشی قهرمانانه و دلاورانه به خودکشی روی می آورد تا رستگار شود!! او در این مسیر و برای قانع نمودن مخاطب ، تمامی استدلال های اخلاقی و مذهبی حتی از سوی مردان خدا را شکسته و در نهایت با ادله ای اومانیستی روی به خود ویرانگری می آورد.

مقوله خودکشی و خود ویرانگری برای دستیابی به زندگی بهتر ، از موتیف های اساسی آثار آلخاندرو آمنابار و ماتئو گیل ( لااقل در این چند فیلم معروفشان) بوده است. از همان فیلم "چشمانت را بازکن" که سزار دوبار دچار این اقدام ضد انسانی می شود ( یک بار توسط دوست دخترش ، ناریا در یک سانحه اتومبیل عمدا به دیوار کوبیده می شود و بار دوم خود تصمیم به خودکشی می گیرد ) تا فیلم "دیگران" که در همان نمای آغازینش با فریاد تکان دهنده گریس استوارت ( با بازی نیکول کیدمن) مواجه می شویم که پس از قتل بچه هایش و سپس خودکشی گویی در عالم برزخ ، به خود می آید و تا فیلم "دریای درون" که قصه فیلم  درباره معلولی به نام رامون سامپدرو ( با بازی خاویر باردم) است که 27 سال قبل در اثر حادثه ای از گردن به پایین کاملا فلج شده و زندگی اش را وبال گردن پدر و بعد برادر و زن برادرش می داند. از همین رو در طول این 27 سال همواره تلاش بر خودکشی داشته و حتی سعی نموده این امر را از طریق مراجع قانونی عملی ساخته تا جرمش متوجه هیچیک از اطرافیانش نشود. در طول این فیلم ، تمامی سعی فیلمنامه نویسان یعنی آمنابار و گیل بر موجه نمایاندن خودکشی و مثبت جلوه دادن آن متمرکز بوده و همه تلاش اطرافیان رامون سامپدور برای دادن انگیزه زندگی به وی ، حتی از سوی کشیشی که خود نیز به همان اندازه معلولیت دارد ، با شکست روبرو می گردد. چراکه از کوچکترین بار معنوی و دینی تهی نشان داده می شود. در جایی از فیلم که کشیش مورد بحث سعی دارد به رامون سامپدور بفهماند، زندگی وی متعلق به خودش نیست که بخواهد به آن پایان دهد و بخشی از هستی الهی تلقی شده و در اختیار قادر مطلق است ، از زبان یکی از کاراکترهای فیلم به تمسخر و مضحکه با این سخن برخورد می شود و سرانجام رامون در نهایت شعف و شادی و رضایت ، خودکشی می کند و در آخر فیلم فرد دیگری هم که شبیه وی بوده ، اما به هر دلیل خودکشی نکرده را می بینیم که در شرایط بسیار رقت باری حتی حافظه اش را از دست داده تا اینگونه به ذهن مخاطب باورانده شود که ای کاش او نیز خودکشی می کرد!!

در فیلم "آگورا" (تازه ترین محصول مشترک آلخاندرو آمنابار و ماتئو گیل که در سال جاری بسیاری از جوایز گویا یا همان اسکار اسپانیا را به خود اختصاص داد) نیز همین تم همیشگی تکرار می شود.

 قصه فیلم "آگورا" در بندر اسکندریه و سال 391 پس از میلاد می گذرد . زمانی که مصر تحت تسلط امپراتوری روم است و در حالی که از یک سو این شهر به عنوان مهد علم و دانش به ما نمایانده    می شود ، در دل بت پرستی باقیمانده از مصر باستان ، مسیحیت به آرامی ریشه می دواند و گسترده می گردد. فیلم با نمایی از کلاس تدریس فلسفه در کتابخانه بزرگ اسکندریه آغاز می شود که یک معلم زن به نام  هپایشیا (ریچل وایز) و پدرش تئون مدیریت آن را برعهده دارند.

آنچه از همان ابتدا در فیلم نمایان می شود ، رشد علم و دانش در کنار بت پرستی است و توسط   بت پرستانی که بسیار آراسته هستند و سرنخ امپراطوری حاکم  را نیز در دست دارند . اما در این میان مسیحیتی که در حال گسترش تصویر می شود ، مخالف علم می نمایاند و هواخواهانش با سر و وضعی آشفته و خشونت طلب مقابل آن بت پرستی می ایستد.

و همین مسیحیت خشن و بی منطق(البته در تصویری که آمنابار و گیل برایمان به نمایش می گذارند) است که با بت پرستان درگیر می شود ، به یهودآزاری می پردازد ، بت پرستان و یهودیان را با یک تیغ قلع و قمع می نماید و کتابخانه اسکندریه را با همه جلال و شکوه علمی اش به آتش می کشد. (قابل توجه تاریخ پردازان کذاب و مدعیانی که هنوز توسعه اسلام و ورود مسلمانان به کشورهای دیگر از جمله ایران و مصر و همین اسکندریه را موجب از میان رفتن علم و دانش دانسته و حمله سپاه اسلام را باعث کتابسوزی در ایران و اسکندریه می دانند. نکته مهم این است که در هیچ یک از کتب معتبر تاریخی مانند تاریخ ویل دورانت یا گوستاو لوبون ، سخن از کتابسوزی مسلمانان در ایران و مصر نیست و حتی در اینکه در ایران ساسانی اساسا کتابخانه ای وجود داشته است ، شک و تردید قوی به چشم می خورد. چراکه بر طبق اسناد و شواهد موجود ، اصلا موبدان زرتشتی دوران ساسانی که سرنخ امور به اصطلاح فرهنگی را دردست داشتند ، به طور کلی با هرگونه نوشتار و کتابت و نشر مخالف بوده اند. چنانچه از مهمترین کتب آن زمان یعنی اوستا ، تنها دو نسخه ، یکی در مدائن پایتخت و دیگری در استخر یعنی همان پارسه یا پرسپولیس موجود بوده است).

ضد خدا و بت پرست بودن هپایشیا و پدرش حتی در دوران تسلط مسیحیت بر امپراطوری ، همچنان تداوم دارد وهپایشیا در برابر در خواست نامزدش اورستس (حاکم اسکندریه) و دوست او سینیسیوس (که شاگرد سابقش بوده و اینک به کسوت یک کشیش مسیحی درآمده) برای ایمان آوردن به خدا و مسیح چنین می گوید :

"... تو درباره چیزی که اعتقاد داری ، پرسش نمی کنی  یا نمی توانی سوالی بپرسی ولی من باید همواره درمورد پدیده های عالم سوال مطرح کنم..."

این جمله هپایشیا ، لب کلام آلخاندرو آمنابار و ماتئو گیل در فیلم "آگورا" به نظر می رسد. جمله ای که اساس اعتقادات سکولاریستی محسوب می شود. همان اعتقاد کهنه و پوسیده تقابل علم و دین که اساسا در اسلام معنا و مفهومی ندارد. چراکه اسلام اصلا با خواندن آغاز شد ، با نوشتن تداوم یافت و با آموزش و یاد دادن و تعقل و تفکر ، گسترش یافت. از همین رو بود که با ورود اسلام به ایران و دیگر سرزمین ها در دوران تاریک و سیاه قرون وسطی ، اندیشه و علم شکوفا شده و صدها اندیشمند و فیلسوف و دانشمند و عالم و فرهیخته و هنرمند حاصل حاکمیت اسلام در طی بیش از 10 قرن بر ممالک فتح شده بود. به نوشته جرج سارتون در "تاریخ علم" در طول بیش از 1000 سال ، 95 درصد از دانشمندان برجسته جهان از ایران اسلامی برخاستند درحالی که برای دوران پیش از اسلام در این سرزمین هیچ دانشمند و متفکر و عالمی به ثبت نرسیده است.

واقعیات تاریخی حکایت از آن دارد ، در زمانی که در غرب و بیدادگاههای تفتیش عقاید آن ، اندیشمندان و دانشمندان را فقط به خاطر یک ابراز نظر علمی (مثلا گردش زمین به دور خورشید) در آتش می سوزاندند تا به اصطلاح شیطان از بدنش بیرون رود ، در مدارس اسلامی مباحث علمی مورد بحث و فحص محصلان و طلاب علوم دینی و تجربی بود. براساس آنچه امروز در اسناد و منابع تاریخی موجود است ، قرن ها پیش از کشف جاذبه زمین توسط نیوتن و اعلام گردش زمین به دور خورشید از سوی گالیله ، دانشمندان اسلامی به آن پی برده و این مباحث در نظامیه های اسلامی تدریس می گردید. نکته حائز اهمیتی که امروزه از اسناد معتبر تاریخی، فاش گردیده ، این است که در همان دوران انگیزاسیون ، این مسلمانان بودند که مورد آزار و اذیت و قتل و غارت و آوارگی قرار گرفتند و تعداد یهودیان قربانی تفتیش عقاید مثلا در اسپانیا حتی به اندازه یک هزارم مسلمانان هم نبود که آن هم یهودیانی بودند که نسبت به حضور اشراف یهود و برخی خاخام ها گرداگرد پاپ مسیحیان ، معترض بودند! و به اصطلاح "مرتد" یا "قرائی" خوانده می شدند . در تواریخ مختلف مانند تاریخ ویل دورانت ، به طور متوسط یهودیانی که در جریان انگیزاسیون مورد آزار و اذیت قرار گرفتند ، 3 تا 4 هزار نفر ذکر شده اما تعداد مسلمانانی که قربانی دادگاههای تفتیش عقاید و عواقب آن شدند ،3 میلیون نفر نوشته اند. طرفه آنکه در زمانی از نیمه اول هزاره دوم میلادی دوران سیاه انگیزاسیون شکل گرفت که برخلاف سنت تاریخی ، اشراف یهود و برخی خاخام های آنها زیر پوشش یهودی مخفی یا "مارانو" ، در دربار واتیکان نفوذ کردند! و نوشته شده که در به راه اندازی بیدادگاههای تفتیش عقاید نقش اصلی را داشتند!! چنانچه طراح و نظریه پرداز و بنیانگذار فکری انگیزاسیون ، کشیشی یهودی الاصل و از "مارانو"ها به نام آلفونسو اسپینا بود. در حالی که در همان زمان کشیشان اصیل مسیحی مانند آلفونسو کارتاژنا به سختی با دادگاههای تفتیش عقاید مخالف بودند. پاپ سیکستوس چهارم که فرمان تاسیس انگیزاسیون را صادر کرد ، به تعبیر دایره المعارف یهود ، "پاپ عصر رنسانس" به شمار می رفت و در دوران وی رابطه دستگاه کلیسا با اشراف یهود بسیار دوستانه بود به گونه ای که شخص پاپ دوستان صمیمی یهودی داشت و آنها را در کتابخانه واتیکان و همچنین به عنوان کشیش شخصی به کار گرفت. این همکاری کلیسای واتیکان با اشراف یهودی در قرون وسطی و از دوران لئوی دهم از خاندان مدیچی اوج گرفت  و از این میان پاپ کلمنت هفتم به هوادار یهودیان شهرت یافت . وی همان پاپی بود که خشن ترین دادگاههای انگیزاسیون را بوجود آورد و این دادگاهها را در کانون های مهم مسلمان نشین اروپا برپا نمود. "توماس تورکوئه مدا" دادستان کل انگیزاسیون در سراسر اسپانیا و "دیه گو دزا" ، دادستان بعدی ، هر دو یهودی الاصل بودند. خشن ترین دادستان انگیزاسیون یعنی "فرانسیسکو خیمنس" که در غرناطه ، کتابسوزان و کشتار عظیمی به راه انداخت و نوشته شده بیش از 2500 نفر در زمان او ، سوزانیده شدند ، پیوند نزدیکی با اشراف یهود داشت و نام خاندان وی مکررا به عنوان شرکای اصلی خاندان یهودی / مارانوی "مندس" به ثبت رسیده است.

اما همچنان که بیش از 4 قرن است ( از زمان عصر روشنگری ) غرب صلیبی در صدد است تا جهان را از ادیان الهی خالی نموده و با افکار اومانیستی از یک سو دین گریز و دنیا طلب و از سوی دیگر به اندیشه های صهیونی نزدیک سازد ، فیلم "آگورا" نیز در همین جهت برچنین تفکر سکولاریستی و اومانیستی تاکید می نماید. و نکته جالب اینجاست که در میان این ضدیت با دین ، جماعت یهود در فیلم همچنان مظلوم و آواره نشان داده می شوند. در یکی از سکانس های فیلم شاهد فتوای قتل عام آنها توسط اسقف اعظم مسیحیان اسکندریه هستیم که پس از آن ، بی رحمانه به کشتار یهودیان دست می زنند تا آنها را از شهر اخراج کرده و آواره سازند.(همان تئوری معروف و تاریخی صهیونی برای مظلوم نمایاندن قوم یهود)!

همراه با تصویر کردن این وحشی گری ها و انگیزاسیونی که در فیلم "آگورا" به تدریج بر اسکندریه حاکم می شود اما هپایشیا و تنها همکارش آسپیسیوس ( با بازی همایون ارشادی) همچنان به دنبال کشفیات جدید علمی در میان سیارات و درباره نوع گردش زمین به دور خورشید یا برگرد مداری دیگر در مخالفت با تئوری های بطلمیوسی هستند! این درحالی است که هپایشیا همچنان بر باورهای غیر الهی خود پای می فشرد و آنها را در پیشبرد علم موثر می داند! ( این همان تفکری است که در عصر روشنگری پایه و بنیاد تکوین علم جدید قرار می گیرد. علمی که از مهمترین بنیان گذارانش ، اصحاب دایره المعارف فرانسه و امثال دنی دیدرو  به شمار آمده اند. طرفه آنکه ویل دورانت ، مورخ مشهور تاریخ تمدن در مجلد انقلاب فرانسه خود ، صراحتا عنوان می کند که اصحاب دایره المعارف فرانسه به دلیل فقدان شعور تاریخی و عدم درک درست از هستی و جهان ، به نحو مبتذلی خدا ستیز و دین گریز بودند. ویل دورانت سپس مدخل های دایره المعارف فرانسه را به عنوان مبنای علم مدرن بررسی کرده و نشان می دهد که چگونه نه تنها این مدخل ها از منابع غیر معتبر کپی شده  بلکه با مفروضات غلط ، نتایج نادرست گرفته شده است. از طرف دیگر برخی از منابع معتبر تاریخی از جمله همین تاریخ تمدن ویل دورانت به ارتباط وسیع اصحاب دایره المعارف فرانسه مانند جان لاک با لژهای فراماسونری اشاره داشته اند . یکی از مهمترین منابع یاد شده، کتاب "سنت روشنفکری در غرب" اثر برونفسکی و مازلیش است که امروزه از کتب بالینی اندیشمندان و روشنفکران غرب به شمار می آید. ضمن اینکه نشریه معروف "علم و پژوهش" چاپ استامبول نیز به عنوان یکی از مراجع افشای فراماسونری بر تولد علم مدرن از درون لژهای ماسونی تاکید داشته است.)

اما به جز این ، فیلم جدید آمنابار/گیل از سطح فیلم های عظیم تاریخی که از آثار دیرین هالیوود به شمار رفته و از دیرباز در زمره فیلم های تفاخر آمیز کمپانی های لس آنجلسی محسوب شده اند ، فراتر نمی رود. چنانچه در همان نگاه نخست ، کپی دست چندم از فیلم هایی مانند "سقوط امپراطوری رم" و "باراباس" و "خرقه" و امثال آن به نظر می رسد با این تفاوت که از شخصیت پردازی قابل قبول آن آثار نیز بی بهره است. تاسف بارتر اینکه دیگر نشانی از آن شخصیت های چندلایه و پرکش و قوس آثار قبلی آمنابار/گیل به هیچوجه  نشانی رویت نمی شود. نه از آن فراز و نشیب های شخصیتی سزار در فیلم "چشمانت را باز کن" ، نه از درگیری های روحی و ذهنی گریس در "دیگران " و نه از پیچیدگی های رامون سامپدور فیلم "دریای درون" اثری به چشم می خورد.

کاراکتر اصلی یعنی هپایشیا که از همان لحظات نخست ، شخصیت مثبت و لایتغیر قصه به سبک و سیاق آثار کلاسیک تصویر می شود ، به هیچ روی دچار تغییر و تحول ولو در حد تردید نظری هم    نمی شود و بدون کوچکترین پرداختی تا آخرین نماهای فیلم ، به سبک و سیاق یک تیپ کلیشه ای پیش می رود. حتی خود ویرانگری وی درپایان فیلم (که در سمت و سوی همان خودکشی رایج قهرمانان فیلم های آلخاندرو آمنابار و ماتئو گیل است) به نوعی قهرمانانه و ایثارگرانه تصویر می شود و نشانی از سرخوردگی یا ناامیدی و حتی یاس در آن به چشم نمی خورد. او ساده ترین پیشنهاد دوستانش برای ایمان به خداوند را رد می کند تا به عقاید غیر الهی اش پایبند بماند و به اصطلاح خیانت نکند!!

سایرکاراکترها نیزبه همین سبک و سیاق از حدتیپ های معمول فیلم های هالیوودی عبور نمی کنند؛ از پدر هپایشیا یعنی تئون گرفته  تا آمونیوس که متعصبانه و افراطی برای عقایدش خشونت می ورزد تا تئوفیلوس کشیش و حتی دو شخصیتی که پیرامون هپایشیا ، قاعدتا بایستی ابعاد مختلف کاراکتر وی بوده و حتی به نوعی آن را کامل سازند یعنی دیووس و اورستس که سیر الاکلنگی عقایدشان  مابین ایمان و کفر هم قابل حدس و برگرفته از فیلم های مشابه بوده و ظاهرا قرار است بخش عاشقانه داستان را پوشش دهد تا اثر از خشکی یک فیلم تاریخی درآید. همچنانکه چنین چاشنی های هالیوودی حتی در "بن هور" و " ده فرمان" و "اسپارتاکوس" نیز فراموش نشد. حتی آن عمل دیووس در خفه کردن هپایشیا برای آنکه از عذاب سنگسار برهد بی شباهت به قتل آنتونینوس توسط اسپارتاکوس نیست تا از رنج تصلیب رهایی یابد.

به هر حال فیلم "آگورا" را می توان تلاش دیگری از سوی هالیوود و سینمای امروز غرب برای ارائه ایدئولوژی های دیرین شان و تحقیر و تکذیب باورهای الهی و ادیان توحیدی دانست که این بار نه از طریق فیلمسازان کهنه کار کارخانه به اصطلاح رویا سازی آمریکا بلکه بوسیله سینماگران به خدمت گرفته شده از دیگر نقاط جهان انجام گرفته است.

 

تذکر

به اطلاع دوستان عزیز دانشجو می رسانم که نمرات گروه دوم ، ساعت ۱۰.۳۰-۱۲ به دلیل مشکلات فنی درج نشده است و انشاالله با هماهنگی دانشگاه به زودی درج خواهد شد . در ضمن در این گروه ظاهرا خانم امینه محمودپور غائب بوده اند . در صورت عدم صحت سریعا با اینجانب تماس بگیرند از طریق همین وبلاگ.

تذکر و یادآوری

دوستان دانشجویی که نمره آنان در سایت دانشگاه درج نشده است به احتمال زیاد در جلسه امتحان غیبت داشته اند، بنابراین و در غیر این صورت به اینجانب از طریق وبلاگ و ایمیل اطلاع دهند تا نسبت به این عده از دوستان تعیین تکلیف شود و البته یک ورقه هست که اسمی در آن درج نشده است . تا این لحظه هم بنده منتظر این عده از دوستان بودم ولیکن تا پایان روز شنبه مورخ ۱۸ تیر ماه فرصت دارند که با اینجانب تماس بگیرند و وضعیت خودشان را روشن کنند. متاسفانه دانشگاه اجازه نمی دهد که بیش از این نمرات به صورت موقت درج شود و البته نقطه نظر دانشگاه مطابق قانون و صحیح است . در ضمن دانشجویانی که به طرق مختلف با بنده تماس گرفتند اوراق آنها مجدد بررسی شد. امیدوارم موفق و پایدار باشید .

نوروز : کهن اسطوره ایرانی

آورده اند كه آگوستين قديس در پاسخ به اين پرسش كه «اسطوره چيست؟»، گفته است: «خيلي ساده است، به شرط آنكه از من نپرسند! هرگاه خواستم درباره ي اسطوره توضيح بدهم، عاجز ماندم!»


اسطوره، كلمه اي معرب است كه از واژه ي يوناني Historia، به معني «جستجو، اگاهي و داستان» گرفته شده است. بازمانده ي اين لغت History به معني «تاريخ» و Story به معني «داستان و قصه» است.

در انگليسي، واژه ي «Myth»، به معني اسطوره از «Mythous» به معني گنگ، مبهم، شرح، خبر؛ مشتق شده است. متضاد Mythous، واژه ي «Logous»، است كه به معني «شناخت، روشن» مي باشد كه «Logy» از آن گرفته شده است. بنابراين Mythology، يعني اسطوره شناسي.

با در نظر گرفتن موارد فوق، در يك كلام، مي توان اسطوره را چنين تعريف كرد: اسطوره، عبارت است از روايت يا جلوه اي نمادين درباره ي ايزدان، فرشتگان، موجودات فوق طبيعي و به طور كلي جهان شناختي كه يك قوم به منظور تفسير خود از هستي به كار مي بندد. اسطوره، سرگذشتي راست و مقدس است كه در زماني ازلي رخ داده و به گونه اي نمادين، تخيلي و وهم انگيز مي گويد كه چگونه چيزي پديد آمده، هستي دارد، يا از ميان خواهدرفت و در واقع اسطوره به شيوه اي تمثيلي كاوشگر هستي است.

اسطوره، در هر جامعه اي وجود داشته است و به راستي يكي از سازه هاي مهم فرهنگ بشري است و با ويژگي هاي كلي و جزئي خود بازتابنده، شارح و كاشف تصوير منحصر به فرد آن ملت است. بنابراين مطالعه و تامل در اسطوره هاي يك ملت، در شناخت آن ملت و طبعا مهندسي فرهنگي براي آن ملت اهميت فوق العاده زيادي دارد و اساسا بدون توجه به آن، نمي شود به مباني و مبادي فرهنگي يك قوم دست يافت.لب مطلب آنكه، نقطه ي عزيمت براي شناخت ملتي، شناخت اسطوره هاي آن ملت است.

اقوام باستاني در دوران اساطيري يا تاريخي، هر چند دارا ي ساخت هاي اجتماعي – فرهنگي گوناگون بودند، اما همگي به گونه اي با مفهوم «نوشدگي» و «نوروز» آشنايي داشتند. انسانهاي دوره ي اساطير ي معتقد بودند كه جهان بر الگوي تكوين يا مطابق اسطوره ي آفرينش، هر سال يا در هر دوره ي زماني، نو مي شود. اين نوشدگي به راستي گونه اي تجديد خلقت و باز آفريني كيهان بوده است. اساطير مربوط به آفرينش، به گمان «ميرچا الياده» در كتاب «چشم انداز هاي اسطوره»، اساطير خلقت كيهان را به يا مردمان مي آورند.

هرچند روزگاران درازي است كه نوروز، آئين كهنسال و عيد ملي ايرانيان از پيش از اسلام تاكنون به شمار مي رود، با اين حال، ترديدي نيست كه اقوام باستاني ديگر، از جمله ساكنان سومر، عيلام، بابل و مصر و... نيز سال نو را از دير باز جشن مي گرفته اند يا آئيني همانند نوروز ايراني داشته اند.

پيش از آنكه حتي مفهوم سال پديد آيد، انسانها براي خود يك گردش زماني دايره وار تصور مي كرده اند كه از يك نقطه، آغاز مي گرديد و با گردشي مدور به همان نقطه، پايان مي يافت. با نوروز يا آغاز هر سال، كهولت زمان از يادها زدوده مي شود و همه ي آفريده ها جان تازه مي يافتند. سبز شدن گياهان، رويش دانه ها و جاري شدن شيره هاي حيات بخش در رگهاي سبز رستنيها، دميده شدن جان تازه اي را در تن آدمي القا مي كرد. آغاز كيهان، هميشه در ذهن انسان همچون «بهشت گمشده اي» بود، براي بازگشت به ازليت دلخواه و موعود.

اين «اسطوره ي بازگشت جاودانه» يا آفرينش ادواري و نوشدگي متناوب زمان، به زعم «الياده» مساله ي واژگوني و بر انداختن تاريخ را طرح ميكند، پس نوروز در نزد اقوام باستاني به گونه اي در هم شكستن زمان به شمار مي آمد. تسخير زمان و احساس نكردن گذشت زمان، براي آنان شادي بخش بود؛ حتي باور داشتند كه «فروشي ها» يا ارواح در گذشتگان نيز در مراسم نوروز شركت مي كنند.

در آغاز فروردين، مطابق سنتي ديرينه، چراغ خانه ها بايد روشن باشد، چون اگر خانه ها روشن نباشند؛ فروشي ها يا ارواح در گذشته رو گردان شده، از بازماندگان خود مي گريزند. در گذشته، در اين روز، بر پشت بامها آتش مي افروختند تا راه گشاي فروشي ها باشد. مطابق اسطوره هاي كهن، حتي سنت گرد گيري ويژه ي نوروز نه تنها به خاطرنظافت، بلكه به خاطر اين است كه فروشي ها ناراحت نشوند و نگريزند. آئين هاي مربوط به سوگ سياووش ( سووشون ) نيز پيش از نوروز بوده كه بلافاصله پس از آن،«حاجي فيروز» در خيابانها ظاهر شده و نويد شادي مي آورده است. در گذشته، در روزهاي فروردگان، در گورستانها و پشت بامها برا ي پذيرايي از ارواح، خوراكي مي گذاشتند و مي توان احتمال داد كه سفره ي هفت سين اصالتا براي فروشي ها بوده است.

در برخي از روستاهاي ايران، عصر آخرين روز اسفند ماه، تقريبا عموم روستائيان با لباس معمولي و هميشگي خود به گورستان آبادي مي روند و بر سر مزار مردگان خويش گرد مي ايند، شمع مي افروزند و براي مردگان خيرات مي دهند. شب هنگام از گورستان به خانه باز مي گردند و در اطراف خانه، انباري، حياط و... شمع مي افروزند و مشعل روشن مي كنند.

در ايران باستان، جشن سوري يا جشن برپائي آتش، پنج روز پيش از نوروز رايج بوده است. اختصاص روز چهار شنبه بدين جشن تحولي تازه است كه پس از اسلام به وجود آمده، چون ايرانيان باستان اصلا روزهاي هفته را شنبه، يكشنبه،... نمي ناميدند، بلكه هر روزي از هفته و ماه نامي داشت و متعلق يه يك ايزد ويژه بود؛ مثلا نخستين روز هر ماه «اورمزد» و شانزهم هرماه «مهر روز»، نام داشت.

زردشتيان يزد و كرمان، شب آخر سال در پشت بامهاي خود آتش مي افروزند و چراغي هم به لبه ي بام خانه ي خود مي گذارند كه تا بامداد روشن روشن است. سحرگاه روز نخست عيد نيز در پشت بامها دوباره آتش افروزي را ادامه مي دهند.به احتمال زياد چهار شنبه در نزد عربها نحس و نامبارك بوده است. نمونه ي نحسي چهارشنبه در اشعار برخي شاعران آمده؛ از جمله، منوچهري گفته است:

چهارشنبه كه روز بلاست، باده بخور / به ساتگين مي خور تا به عافيت گذرد

سوري به معناي «سرخ» است، چنانكه گل سوري به معناي «گل سرخ» است. در جشن سوري، بر پشت بامها غذا مي گذاشتند كه براي فروهرها و ارواح درگذشتگان كه براي فروهرها و ارواح در گذشتگان بود و امروزه آئين «قاشق زني» و مراسمي همانند آن كه خود را پوشيده و پنهان مي كنند و هديه مي گيرند، هنوز رائج است.

در بسياري از نقاط آذربايجان، نوجوانان و جوانان با پوشاندن خود، شالهاي بلندي را از دريچه هاي فوقاني منازل آويزان مي كنند تا از صاحبخانه هداياي از قبيل جوراب، كشمش، سنجد و.. كه همگي نمادي از «نوشدگي» است دريافت كنند. «شهريار» شاعر آذري، قريب به اين مضمون، مي گويد:

نه ياخشي بير قايدادي شال ساللاماخ / شال ساللاماخ اونا آلما،جوراب باغلاماخ

از سنت هاي ديرينه ي ديگر، «هفت سين» است. از دير باز در ايران، هفت «سيني» از دانه هايي كه به سفره ها بركت مي بخشيد، مي روياندند و بر «خوان نوروزي» مي نهادند. «هفت سين»، شايد بازمانده ي همين هفت «سيني» باشد كه نماد سبزي و خرمي است. با گذشت زمان، هفت «سيني» به هفت ميوه، گل يا سبزه يا چيزهاي ديگر كه نام آنها با «سين» آغاز مي شود، مبدل گشت:

سبزه: نمودار گل هاي زينتي و زيبا، سرسبزي و خرمي.

سيب: ميوه اي بهشتي و نماد زايش.

سمنو: از جوانه ي گندم، نماد رويش و بركت.

سنجد: بوي برگ و شكوفه ي آن محرك عشق و دلباختگي است.

سير: داروي تندرستي و از ميان برنده ي درد هاست.

اسپند: در لغت به معني «مقدس» و در واقع، دافع چشم بد است.

سكه: نمودار بركت و دارايي است.

آينه و شمع بر سفره نيز نماد نور و روشنايي و شفافيت است. معمو لان تخم مرغي نيز بر سر سفره است كه نماد نطفه و باروري و زايش است. استفاده از تخم مرغهاي رنگين در «عيد فصح» يهوديان و نيز در نزد ارامنه ي ايران رايج است كه احتمالا از طريق آنان به سراسر فرهنگ اقوام ايراني تعميم يافته است. گفتني است كه ارامنه از اقوام ايراني است و برخلاف تصور رايج يك قوم ( ايراني) است و نه يك مذهب. ولي به خاطر اين كه اكثريت ارامنه، مسيحي هستند، اشتباها ارامنه مساوي با مسيحيت گرفته مي شود.

در اساطير هندي نيز آمده كه جهان از «تخم مرغ نخستين» پديد آمده است. «ماهي زنده» بر سر سفره ي نوروزي، نشانه ي تازگي و شادابي است. همچنين بايد يادآور شد كه اسفند ماه برابر «حوت»، به معني «ماهي» است. در ميان زردشتيان ايران، هفت شين هم رايج است كه ناشي از شبيه سازي شين با سين است. شايد به اين دليل كه شير و شهد و شكر از دير باز، جزو بنيادي ترين مائده هاي اين سفره بوده است.

سبز كردن گندم و حبوبات از پيش از اسلام در ايران، معمول بوده است. در«المحاسن و الاضداد» آمده است كه بيست و پنج روز پيش از نوروز در صحن كاخ شهرياران، دوازده ستون از خشت خام برپا مي شده كه بر هريك از آنها يكي از حبوبات را مي كاشتند و آنها را نمي چيدند، مگر با نغمه سرائي و آوازخواني. در ششمين روز عيد، اين حبوبات را مي كندند و در مجلس مي پراكندند و تا شانزدهم فروردين كه «مهر روز» نام داشت، آن را جمع نمي كردند. دوازده ستون، نماد دوازده ستوني است كه جهان بر آن استوار است و نيز تاكيد بر تقدس عدد دوازده است.

در نوروز ايراني، نوروز دوازده روز بوده است و روز سيزده را با برگشتي دوباره به دامان طبيعت گرامي مي داشتند.

بي ترديد «نوروز» واجد نمادها و نشانه هاي اسطوره اي متعددي است كه براي شناخت و البته بازشناخت آن بايستي به طور جدي همت گماشت؛ چه اينكه فرهنگ ايراني با قدمت هزاران ساله حاوي و حامل مفاهيم و معاني الهي - انساني بزرگي است كه نسل جديد ايراني با شناخت آن و بازشويي و عصري كردن آنها و ايجاد علقه هاي ملي – مذهبي مي تواند با «فرهنگ فرنگ» كه با هيبت و هويتي نوين ساختارهاي فرهنگي ما را نشانه گرفته است، مقابله كند. بدون شك، اتفاقات آخر سال و از جمه «چهار شنبه سوري» كه به جاي سرور و شادماني تبديل به آشوب و اضطراب شده است، صادرات شوم همان فرهنگ غرب است و هيچ سنخيتي با رفتارهاي يك ايراني ندارد. ايراني بايد ايراني بينديشدو ايراني زندگي كند كه: «چو ايران نباد تن من مباد».

 

منابع:

ژاله اموزگار و احمد تفضلي، اسطوره هاي ايران باستان، تهران: سمت، 1383.

ابوالقاسم اسماعيل پور، اسطوره، بيان نمادين، تهران:سروش، 1377.

ميرچا الياده، اسطوره، رويا، راز، ترجمه رويا منجم، تهران، 1374

به اطلاع  دوستان عزیز دانشجو می رسانم تمام اوراق امتحانی با لحاظ فعالیت های کلاسی و البته ارفاق ! قابل قبولی تصحیح شده اند ولیکن بدلیل مشکلات سیستمی امکان درج نمرات در سایت دانشگاه وجود ندارد که انشاالله تا روز یکشنبه این مشکل حل خواهد شد و دوستان عزیز دانشجو روز یکشنبه و نهایتا روز دوشنبه می توانند نمرات خود را در سایت دانشگاه رویت فرمایند. مطمئن هستم از نمراتی که کسب فرموده اید راضی خواهید بود. پیشاپیش رحلت نبی مکرم اسلام و امام حسن و امام رضا علیهماالسلام را محضرتان تسلیت عرض می کنم و التماس دعا دارم.

محضر دوستان عزیز دانشجویم می رسانم که انشاالله تا آخر هفته اوراق امتحانی تصحیح خواهد شد. به دلیل تشریحی بودن  سوالات و پاسخ های طولانی دوستان ، تصحیح همه اوراق ، قدری با تاخیر  و البته با ارفاق و نظر به فعالیت های کلاسی صورت می پذیرد و انشاالله جای هیچ گونه نگرانی نیست و امیدوارم همه عزیزان نمرات خوبی اخذ کنند.

ايام  عزاداري سرور و سالار شهيدان عالم حضرت اباعبدالله الحسين (ع) را بر همه  آزادي خواهان و عدالت طلبان  جهان خصوصا  دانشجويان و دانشگاهيان تسليت عرض مي كنم.

کربلا من دارم میام

آن سه قطره خون

با ائتلاف شوم سرويس‌هاي امنيتي آمريكا و بريتانيا، نهضت مردمي ايران جهت ملي كردن نفت، ناکام ماند و به نتیجه مطلوب نرسید و محمدرضا شاه كه از ترس خشم مقدس ملت ايران به ايتاليا و  سپس يونان فرار كرده بود، مست و مغرور، دوباره به اريكه قدرت بازگشت. دكتر محمد مصدق كه علي‌رغم هشدارهاي آيت‌الله  سید ابوالقاسم كاشاني، رهبر مذهبي نهضت ملي شدن صنعت نفت، جهت جلوگيري از كودتاي سپهبد فضل‌اله زاهدي، خود را «مستظهر به رأي ملت» قلمداد كرده بود، بعد از 27 ماه نخست‌وزيري، توسط سرهنگ نصيري دستگير و بازداشت گرديد.

بقيه وزراي كابينه و اطرافيان دكتر محمد مصدق، هر كدام به حبس‌هاي كوتاه مدت محكوم شدند و تنها دكتر حسين فاطمي وزير امور خارجه، به اعدام محكوم شد كه بعد از انقلاب يكي از ميادين و خيابان‌هاي تهران به نام وي نامگذاري گرديد.

با پيروزي كودتاچيان، عوامل و عناصر نفتي انگلستان كه از كشور اخراج شده بودند، دوباره به كشور بازگشتند و «كنسرسيوم نفتي» تشكيل شد كه اولين بار آمريكا نيز در آن حضور داشت. دانشجويان و دانشگاهيان كه همواره در پيشاني صفوف مبارزاتي ملت ايران قرار داشتند، در اعتراض به ورود «دنيس رايت» كاردار سفارت انگلستان به تهران، دست به تظاهرات گسترده در دانشگاه‌هاي مهم كشور از جمله در دانشگاه تهران زدند.

با ورود دنيس رايت،  «ريچارد نيكسون » ، معاون رئيس جمهوري وقت ايالات متحده  ـ آيزنهاور ـ جهت مطالعه و مشاهده نتايج كودتاي 21 ميليون دلاري اوت 1953، اعلام كرد ، 18  آذر عازم تهران است.

دانشجويان در اعتراض به ورود دنيس رايت و همچنين اعلام انزجار و تنفر از ورود نيكسون دست به تظاهرات زدند. رژيم كه از خواب خيالي خود برآشفته بود با حمله به كلاس‌هاي درس دانشكده فني دانشگاه تهران و در جهت ايجاد رعب و وحشت، سه تن از بهترين فرزندان ايران زمين را به شهادت رساند.

شهادت ناصر قندچي، مصطفي بزرگ‌نيا و مهدي شريعت‌رضوي (برادرخانم دكتر علي شريعتي) ، موجي از احساسات ضد رژيم را در سراسر ايران و از جمله در دانشگاه‌ها پديد آورد و با ورود نيكسون و دريافت دكتراي افتخاري ـ از همان دانشگاهي كه به خون فرزندان اهورايي، آغشته بود ـ اعتراض‌ها گسترده‌تر شد تا جايي كه يكي از روزنامه‌ها در سرمقاله خود خطاب به نيكسون تحت عنوان «اين سه قطره خون اهورايي» نوشت: « آقاي نيكسون ، وجود شما آنقدر گرامي و عزيز بود كه در قدوم شما سه نفر از بهترين جوانان اين كشور يعني دانشجويان دانشگاه را قرباني كردند».

«اين سه قطره خون اهورايي» سرآغاز درخشان و مقدسي بود برای تولد مبارك «جنبش دانشجويي ايران» كه واجد خصال نيكان ايران زمين هست. استعمارستيزي، استقلال‌خواهي، آرمانگرايي ، اسلام‌خواهي و ... از مهم‌ترين ويژگي‌هاي ممتاز جنبش دانشجويي ايران است.

اينك كه بيش از نيم قرن ـ 5۷ سال ـ از شهادت «اين سه قطره خون اهورايي» مي‌گذرد، جوانان دانشجوي ايران بر بلنداي رفيع عزت و افتخار ايستاده‌اند و سرود بلند آزادي، استقلال، ديانت، عفت، عزت، غيرت و مردانگي سر مي‌دهند و مستحكم‌تر از گذشته از مرزهاي شرف، آزادي و آزادگي ايران زمين صيانت مي‌كنند.

امروز به بركت مجاهدت دانشگاهيان و دانشجويان ايراني، ايران آبادتر از گذشته، به فتح قله‌هاي بلند فرهنگ و ادب، علم و تكنولوژي نايل آمده كه دستيابي به توليد سلول‌هاي بنيادي، ترميم ضايعات نخاعي، شبيه‌سازي، صنايع دفاعي، هوا و فضا و مهم‌تر از همه دستيابي به تكنولوژي صلح‌آميز هسته‌اي و ... خوشه هایی‌ از خرمن خرمن افتخارات بزرگ و لايتناهي ايرانيان مسلمان و  دانشمند  است .

  ... و اينك دانشجويان فرهيخته ميهن ، مستحكم و پايدار راه  آن اسطوره هاي سترگ عدالت ، آزادي ، آزادگي ، ايثار و شهادت  ، راه بزرگ نيا ، قندچي ، شريعت رضوي ، چمران ، علم الهدي ، باكري ، باقري و هزاران هزار آلاله سرخ ايران زمين را با شور و شعور ادامه ميدهند و چشم بر  قله هاي  استقلال ، افتخار و عظمت دوخته و راه پرافتخار شهیدان و امام شهیدان را با راهبری و هدایت ولی امر مسلمین جهان محکم و استوار می پیمایند.

 

زنده باد ایران اسلامی

پاینده باد جنبش دانشجویی ایران

 

 

یادآوری و تذکر

محضر دوستان عزیز دانشجو در دانشگاه ارومیه می رسانم که به دلیل حجم بالای مطالب  قابل ارائه  در جلسه  آتی ( شنبه مورخ ۱۳/۹/۸۹ ) امتحان ( کتبی یا شفاهی) اخذ نخواهد شد . موفق وپایدار باشید.

یادآوری و تذکر

محضر دوستان عزیز دانشجو در دانشگاه ارومیه می رسانم که به دلیل حجم بالای مطالب  قابل ارائه  در جلسه  آتی ( شنبه مورخ ۱۳/۹/۸۹ ) امتحان ( کتبی یا شفاهی) اخذ نخواهد شد . موفق وپایدار باشید.

يادآوري  و تذكر

محضر دوستان عزيز دانشجو مي رسانم كه كلاس مورخ ۶ آذر ۸۹ (شنبه) دانشجويان دانشگاه اروميه داير است و انشاالله طبق روال بعد از تدريس و ادامه بحث در دقايق پاياني كلاس از همه گروهها امتحان كتبي به ارزش ۲ نمره اخذ خواهد شد. بنابراين از همه عزيزان خواهش مي كنم حتما در كلاس حضور داشته باشيد تا نمره اي را از دست ندهيد. موفق و پيروز باشيد. 

تذکر و یاد آوری

دوستان عزیز دانشجو به  هر دو بخش مفاهیم سیاسی ۱ و ۲ توجه فرمایید و انشاالله از هردو بخش سوال طرح خواهد گردید. سعی خواهد شد با توجه به رشته های تحصیلی دوستان سوالات آسان تری طرح شود. برای همه عزیزان آرزوی سلامتی و موفقیت دارم. 

مفاهیم سیاسی 2

قدرتPower 

در لغت به معناي توانايي، نيرو، فشار، اقتدار ، سلطه و نفوذ آمده و در اصطلاح امكان تحميل اراده فرد بر رفتار  جمعي ديگر به صورت قهري (از طريق اجبار و زور) و يا اختياري (رضايت) را قدرت دانسته‌اند. فرمان دادن، تصميم‌گيري، قانون‌گذاري و مجازات كردن از كار ويژه‌هاي قدرت است. مفهوم قدرت ، مفهوم اساسی نظریه های جدید سیاسی است و هدف علم سیاست این است که تعیین کند قدرت چقدر و بر کدام پایه توزیع شده است و دارندگان آن چه کسانی و کدام نهادها هستند.

ایمان، دانش، سازمان، موقعیت‌ها، اقتدار، مهارت و رسانه های جمعی از منابع قدرت هستند. از منابع قدرت دولت نیز به فرهنگ (دین، تاریخ و تمدن، زبان و ... ) ، جغرافیا ، وسعت سرزمین ،توان اقتصادی، توان نظامی، جمعیت، توانایی رهبران، وحدت ملی و میزان بالای نفوذ بین‌المللی می توان اشاره کرد.

شيوه‌هاي اعمال قدرت سه نوع است: تنبيه، تشويق و اقناع.

قدرت تنبيهي عبارت است از مجازاتها، شكنجه‌ها، فشارهاي رواني، مصادره اموال، سرزنش‌هاي زباني، محكوميت‌هاي علني و در نهايت زندان، قتل و اعدام.

در قدرت تشويقي سعي و كوشش فرد دارای قدرت‌ در اعطاي پاداش اعم از نقدي و غيرنقدي است تا بدينوسيله به هدف و مقصود خود دسترسي پيدا كند.

قدرت اقناعي، با ترغيب و تبليغ و اقدامات مناسب اجتماعي كه بسيار طبيعي و حق جلوه مي‌كند زمينه تسليم و رضايت افراد را به ارادة شخص يا اشخاص ديگر فراهم مي‌آورد به گونه‌اي كه فرد، خود در انتخابش دخيل بوده و در نتيجه، احساس تسليم ، مخفي و پنهان مي‌ماند. لذا قدرت اقناعي در اثر تغيير عقيده اعمال مي‌گردد.

هيچ حكومتي وجود ندارد كه از ابزارهاي سه گانه قدرت استفاده نكند، گرچه نوع و میزان استفاده به دليل نوع حكومت‌ها، شخصيت حكمرانان، قانون، اختيارات، فرهنگ و سنتها متفاوت است. مثلاً حكومتهاي استبدادي بيشتر از قدرت تنبيهي بهره مي‌جويند و بدينوسيله مردم را مجبور به اطاعت از خود مي‌كنند اما حكومت‌هاي دموكراتيك براي قدرت تنبيهي حد و حدودي قائل مي‌شوند.

در اسلام از هر سه نوع ابزار قدرت بهره گرفته مي‌شود . اعمال قدرت تنبيهي براي انسانهاي لجوج و عنادورز كه مانع رشد و تعالي جامعه بوده و در مسیری خلاف مسير فطرت ، عدالت و حق هستند، به کار گرفته می‌شود. اعمال چنين قدرتي گرچه به ظاهر غيرمطلوب و ناخوشايند است اما در واقع همانند عمل جراحي است كه پزشك معالج براي مداواي مريض خود به كار مي‌برد كه نتيجه آن رشد و تعالي انسانها و عدم سقوط در منجلاب و جلوگيري از غوطه‌ور شدن بيشتر در رذائل است. زماني از اين قدرت در اسلام استفاده مي‌شود كه دو راه ديگر بي‌اثر و راهگشا نباشد.

از نظر انسان موحد، قدرت اصولاً از آن خداوند است و تنها خداوند است كه داراي قدرت مطلقه (نامحدود) است و هيچ موجودي جز او داراي چنين قدرتي نيست. لذا قانون اساسي جمهوري اسلامي حاكميت مطلق بر انسان و جهان را از آن خدا دانسته است.

در اسلام خود قدرت ذاتاً فسادآور نيست، بلكه قدرت در كفِ خودخواهان خودكامه و فاسد، به فساد منجرخواهد شد. رهبران اسلامی مبداء قدرت را ، خدای « قادر علی کل شی» مي‌دانند که قدرت انسان، قطره ای از اقیانوس بیکران الهی است که از جانب خدا به وي اعطاء شده است.

 

 كمونيسم  Communism

این اصطلاح از ریشه لاتینی «Communis» به معنای «اشتراکی» گرفته شده است و مراد از «کمونیسم»، نظام اقتصادی و سیاسی جامعه ای است که در آن منابع تولید (مانند زمین، سرمایه ، وسایل تولید ، نیروی کار و... ) به تمامی جامعه تعلق دارد و نه به تعدادی از افراد آن جامعه.

کمونیسم با ایده های کارل مارکس و مفهوم جامعه بی طبقه که بر اساس مالکیتِ اشتراکی وسایل تولید قرار دارد، مربوط است و عنوان کمونیسم و کمونیست امروزه بیشتر برای ایدئولوژی رسمی، فعالیتها یا سیاستهای شوروی سابق ، جمهوری خلق چین  به کار می رود .

  

لابيگري  Lobbying

لابیگری از واژه لابیlobby به معنای «سرسرا» گرفته شده است. گروههای ذینفوذ با تماس ومذاکره با اعضای سنا یا نمایندگان مجلس در «سرسرا»ها و راهروهای مجلس ، برای رد یا تصویب لایحههای مورد نظر خود تلاش می کنند. بنابراین این تلاشها و مذاکرات که در سالن ها ، راهروها و لابی پارلمان صورت می گیرد، لابیگری  می گویند.

 

ليبراليسم Liberalism

لیبرالیسم ، از واژه Liberty  به معنی آزادی اخذ شده است. اصطلاح «لیبرالیسم یا آزادیخواهی» معنای وسیعتر و کلی تری دارد که نشان دهنده یک اندیشه سیاسی خاصی است که اساس آن بر آزادی بشر از هر گونه احکام و تقیدات دینی و اخلاقی مبتنی است. درواقع معنا و مفهوم دقیق لیبرالیسم ، اباحه گری است که درپی حذف گزاره های اخلاقی و آموزه های دینی از ساحت ذهن و زندگی بشری است. لیبرالیسم که مبتنی بر اندیشه سیاسی متفکران عصر روشنگری و مدرنیته است به دنبال تحقق اومانیسم Humanism در حوزه نظری و عملی می باشد.

لیبرالها اغلب بی ایمان، شکاک و حتی ضد دین هستند. آنان درمقابل اندیشه «حکومت دین» از «حکومت عقل» (راسیونالیسم) هواداری می کنند. لیبرالها هوادار تضمین حقوق و «آزادیهای فردی» و چندگانگی مراکز قدرت هستند و از آزادیهای محلی و گروهی و به عبارتی از آزادی های مدنی دفاع می کنند.

 

ماركسيسمMarxism

مارکسیسم، نظریهای در باب چگونگی تحول زندگی اجتماعی- تاریخی انسان و قوانین حاکم بر آن است که کارل مارکس (1818-83) فیلسوف آلمانی و فریدریش انگلس (1825-95)  طراحی و تدوین کردند ولی به معنای وسیع کلمه، مارکسیسم یک مکتب فلسفی- سیاسی است که پیروان روسی مارکس و انگلس به ویژه پلخانف و لنین، به صورت یک دستگاه فکری درآوردند ، چنانکه تفکیک آراء و اندیشه های  اصلی مارکس از مارکسیسم، کاری دشوار است اگر چه در سالهای اخیر برخی متفکران مانند ژان پل سارتر و مرلو پونته در فرانسه و مکاتب فکری اروپایی مانند مکتب فرانکفورت، کوشیدهاند که آراء اصلی مارکس را که جنبه فلسفی و تاریخی دارد از قالبهای ایدئولوژیک مارکسیسم- لنینیسم جدا کنند.

از نظر مارکس ، تاریخ بشری یک فرایند طبیعی است که ریشه در نیازهای مادی و زیستی بشر دارد. این اصل، اندیشه بنیادی «ماتریالیسم تاریخی» است که مارکس و انگلس آن را برابر با داروینیسم در زیست شناسی و یا به عبارت دیگر، دنباله آن در حوزه پژوهش تاریخی – اجتماعی میدانستند.

به گفته مارکس نزاع میان طبقات بر سر سود اقتصادی و تبعات سیاسی آن در پهنهای انجام می گیرد که شیوه تولید ، چگونگی آن را تعیین می کند. نزاع طبقاتی، که از جنگ برسر «بهره مادی» و یا تقسیم حاصل تولید اجتماعی مایه می گیرد، نیرویی است که به انقلاب اجتماعی و تغییر صورت بندی های اجتماعی تولید، روابط مالکیت و توزیع کالا می انجامد. به نظر مارکس، سرمایه داری با فقیر کردن منظم تودهها و با آفرینش پرولتاریا، یعنی طبقهای شکل یافته از کارگران استثمار شده صنعت که نیروی کار خود را همچون کالا در بازار می فروشند، «گورکن» و به عبارتی«آنتی تز»  خود را میآفریند.

پرولتاریا با برافکندن سرمایهداری، تمامی بشریت را آزاد می کند و به همه فاصلههای طبقاتی و اشکال بهرهکشی پایان می بخشد. «از خود بیگانگی» کار، با تبدیل وسایل تولید به دارائی عمومی، پایان می یابد.

 

ماكياوليسم    Machiavellism

ماکیاولیسم ، اشاره به اندیشه سیاسی نیکولو ماکیاولی، متفکر سیاسی ایتالیایی (1469-1527) است. بنیاد ماکیاولیسم بحث درباره روش و هدف در سیاست است. ماکیاولی در کتاب معروف خویش،«شهریارPrince» ، هدف عمل سیاسی را دست یابی به قدرت می داند و آن را محدود به هیچ حکم اخلاقی نمیداند در نتیجه، به کار بردن هر وسیلهای را در سیاست برای رسیدن به هدف مجاز میشمارد و سیاست را از اخلاق جدا می کند. بنابراین ماکیاولیسم به معنای استفاده از هر وسیله و روشی، از جمله وسایل غیر اخلاقی، برای رسیدن به هدف است. ماکیاولی برآنست که «زمامدار، اگر بخواهد باقی بماند و موفق باشد، نباید از شرارت بهراسد و از آن بپرهیزد. زیرا بدون شرارت حفظ دولت ممکن نیست... برای داوری درباره فرمانروا ، هیچ سنجه و مقیاسی جز میزان موفقیت سیاسی و افزایش قدرت او وجود ندارد. حاکم سیاسی برای کسب، افزایش و حفظ  قدرت مجاز است به هر عملی از زور ، حیله ، خیانت ، نیرنگ و پیمان شکنی دست زند».

ماکیاولیسم درپی توجیه هر روشی ولو ضد ارزشی برای دستیابی به هدف است و گزاره «هدف ، وسیله را توجیه می کند» را توصیه و ترویج می کند.

 

 محافظه كاري Conservatism

محافظه کاری، مجموعهای از اندیشه ها و نگرش های سیاسی که ارزشها و نهادهای کهن و سنتی را از آنچه نو و نیازموده است، ارزشمند تر می شمرد.  و در واقع از «سنت» در مقابی «تجدد» حفاظت می کند. محافظه کاری بر اهمیت قانون و نظم، پیوستگی، سنت، احتیاط در نوآوری و اهمیت قراردادهای اجتماعی تکیه می کند و منکر امکان نابودی مطلق شر از روی زمین است، زیرا ذات بشری را ناقص می داند. محافظه کاری در سنت سیاسی انگلستان پایگاهی قوی و مشخص دارد. در نظام سیاسی انگلستان، حزب محافظه کار ، یکی از احزاب بزرگ بوده است و مردانی چون ادموند برک، کالریج، پیل و دیزرائلی در تکامل سنت محافظه کاری سیاسی انگلستان سهمی بزرگ داشتهاند. محافظه کاری هرگز به صورت یک نظام جامع فلسفی تدوین نشده ولی اصول کلی آن را می توان به این شرح خلاصه کرد:

محافظه کاری در برابر تندروی (رادیکالیسم) و انقلاب خواهی است و این مهمترین و اساسی ترین ویژگی آنست. به نظر یک محافظه کار، انقلابیها و تندروها (رادیکالها) بر اساس هدفهای صرفاً نظری و مکتبی می خواهند بسیاری از نهادهای ارزشمند اجتماعی را از میان ببرند.

محافظه کاران برای دیرینگی اهمیت فراوان قایلند و هر چه نهادهای اجتماعی دیرینه تر باشند، ماندگاری آنها برای محافظه کاران دلیل اصالت و عمق آنهاست. محافظه کاران همواره چشم به تجربه های فشرده نسلها دارند و می کوشند با توجه به روح آن تجربه ها ، امری را اصلاح کنند. ادموند برک می گوید: «من از اصلاح چشم نمی پوشم... اما حتی هنگامی که تغییر می دهم، باز آن تغییر باید حفظ شود... در هر چه می کنیم باید دنبالهرو پیشینیانمان باشیم. من باید بازسازی را تا حد ممکن نزدیک به سبک بنا انجام دهم».

محافظه کاری از برخورد یکسره روشنفکرانه با امور سیاسی پرهیز دارد. اصول کلی سیاسی و اقتصادی محافظه کاری انگلستان حفظ میراثهای لیبرالیسم، احترام به مالکیت خصوصی و پذیرش درجاتی از نابرابری میان مردمان و کمترین دخالت دولت در جریان اقتصاد و حفظ آزادیهای فردی، سنتها و نهادهای سیاسی و تاریخی است. 

 

مدرنيزاسيون Modernisation

به فرآیند مدرن سازی جامعه ، مدرنیزاسیون گفته می‌شود. در واقع مدرنیته؛ پروژه، فرآورده و محصول فرآیند و پروسه‌ای به نام مدرنیزاسیون است. در مدرنیزاسیون سعی می‌شود ساحت ذهنی و عینی بشری در حوزه مفاهیم، مفروضات، اهداف و ابزار، دچار تغییری بنیادین شده و از حضور و ظهور آموزه ها و گزاره های وحیانی پالایش شود. (نک: مدرن)

 

مدرنيسم Modernism

اصطلاح «مدرن‏» از ريشه‏ى لاتين Modo اقتباس گرديده است. اين واژه در ساختار اصلى و ريشه‏اى خود به مفهوم «به روز بودن‏» و يا «در جريان بودن‏» است. چنين مفاهيم و مضامينى بيان‏گر تمايزى است كه امور و پديده‏هاى مدرن نسبت ‏به امور كهنه و قديمى، يا امور به وقوع پيوسته در دوران گذشته دارد.

فرهنگ پيشرفتة واژگان آكسفورد، اصطلاح مدرنيسم را به عنوان «نماد انديشه‏ها و شيوه‏هاى نوينى به كار برده كه جايگزين انديشه‏ها و شيوه‏هاى سنتى گرديده و همه‏ جوانب و زمينه‏هاى زندگى فردى و اجتماعى انسان غربى، به ويژه جنبه‏هاى مرتبط با دين، معرفت دينى، هنر و زيبايى او را در بر گرفته است‏».

«فرهنگ جامع علوم سياسى» در شناسايى خود از «مدرنيسم‏» چنين بيان مى‏دارد كه مدرنيسم يا نوگرايى، تلاش در جهت هماهنگ ساختن نهادهاى سنتى با پيشرفت علوم و تمدن است كه مدرنيسم نمودهاى بيرونى تمدن جديد غرب است و مدرنيته، عناصر درونى فكرى، فلسفى و فرهنگى آن بوده و داراى رشته‏اى از مفاهيم اساسى است كه با يكديگر در ارتباطند.

در مجموع، مدرنيسم در اصطلاح به شيوه‏هايى از زندگى، يا سازمان اجتماعى مربوط مى‏شود كه از سدة هفدهم به بعد در اروپا پيدا شد و به تدريج، نفوذى كم و بيش جهانى پيدا كرد.

مى‏توان مدرنيته را عصرى پر شتاب دانست كه شتاب در دگرگونى و تحولات تكنولوژيكى، سرعت در ساير عرصه‏ها را موجب شد. علاوه بر آن نهادهايى مدرن به وجود آمد كه صورت‏هاى اجتماعى جديدى را به همراه خود آورد. اما نكته‏ مهم آن است كه تمام اين تغييرات و تحولات در عرصه‏ اجتماعى، اقتصادى و سياسى برگرفته از مبانى معرفتى جديدى است كه مدرنيته نام دارد. به عبارت ديگر مى‏توان مدرنيسم را حاصل بيرونى و نمايش عينى تفكرات و مبانى مدرنى دانست كه تغييرات اساسى خود را از رنسانس به بعد آغاز كرده است. در واقع مدرنیسم بعد از عصر روشنگریEnlightenment  باعث تغییر جدی نگرش انسان در چهار ساحت معرفتی «مفروضات ، مفاهیم ، غایات و ابزار» شد.

ويژگيهاى اصلى اندیشه مدرنیته به طور اجمال به شرح زير است:

-          اعتماد و اعتقاد به توانايى و كفايت عقل و تجربه انسان درراهبري بشر در تمام حوزه‌ها .

-          مخالفت آشكار و جدی با  ایمان و مذهب به عنوان عناصری غیر عقلی .

-          اومانیسم و انسان محوری به جای خدامحوری .

-          تجليل طبيعت و پرستش خداى طبيعى .

-          تكيه بر روش شناسى تجربى (متدولوژی پوزیتیویستی) در مقابل روش شناسى قياسى و فلسفى .

-          اعتقاد به اصالت سود (یوتیلیتاریانیسم) و اصالت لذت (هدونیسم)

-          طبيعت‌گرایيNaturalism و ماده گرایی Materialism .

-          اعتقاد به جدایی دین از سیاست (سکولاریسم) و یا حذف دین از ساحت زیست بشری (لائیسیسم) .

مهمترين ويژگيها و پايه هاى اساسى مدرنيسم؛ اومانيسم، سكولاريسم، پوزيتيويسم و راسيوناليسم مى باشد كه بيشترين نقش را در تكوين و تكامل ايدئولوژى مدرنيسم داشته‌اند.

 

ملت Nation

ملت را می توان یک واحد بزرگ انسانی تعریف کرد که عامل پیوند آن یک فرهنگ و آگاهی مشترک است. از این پیوند است که احساس تعلق به یکدیگر و احساس وحدت میان افراد به آن واحد پدید میآید. از جمله ویژگیهای هر ملت اشغال یک قلمرو جغرافیایی مشترک است و احساس دلبستگی و وابستگی به سرزمین معین. علاوه بر آن، نیروی حیاتی پیوند دهندة ملت از احساس تعلق قوی به تاریخ، دین، زبان و فرهنگ ویژه خویش بر میخیزد.

به عبارتی عوامل عینی پیدایش ملت عبارتند از دین، تاریخ، فرهنگ، نژاد، خویشاوندی، زبان، بستگی‌های جغرافیایی و سرزمینی. ملت ممکن است به عنوان یک جماعت تاریخی و دارای بافت فرهنگی خاص اما بدون خودمختاری سیاسی یا داشتن دولت وجود داشته باشد.

واژهی «ملت» در گذشته معنای سیاسی امروزین را نداشته، چنانکه در زبان فارسی کمابیش برابر با امت یا پیروان دین بوده است. پیش از پیدایش «آگاهی ملی» جدید، آنچه در میان گروههای بشری شایع بوده، آگاهی قومی بوده است، چنانکه کلمه «ناسیون» هم در زبانهای اروپایی به معنای قوم به کار میرفته است. آگاهی قومی بیشتر جنبهی آگاهی به تعلق فرهنگی داشته و عنصر زبان، دین، آداب و رسوم، تاریخ و خاطرهی قومی مشترک، مبنای آن بوده است.

 

ملیت   Nationality

ملیت، در مقام رابطهی قانونی، به معنای عضویت در یک ملت یا دولت است. به طور کلی، ملیت شامل وظایف فرمانگذاری از سوی فرد و حمایت از سوی دولت است. افراد ، شرکتها ، کشتیها و هواپیماها همگی از نظر حقوقی ملیت دارند و از این نظر، ملیت فراگیرتر از شهروندی  Citizenاست، گر چه ملیت هم بیشتر در مورد افراد طبیعی به کار می‌رود.

ملیت را عموماً «حقی جدایی ناپذیر برای هر فرد بشری» شمردهاند. بدینسان، اعلامیة جهانی حقوق بشر سازمان ملل متحد (1948) اعلام می‌دارد که «هر کسی حق داشتن ملیتی را دارد» و «هیچکس را نمی‌توان خودسرانه از حق ملیتش محروم کرد». ملیت برای هر کس اهمیت بسیار دارد، زیرا اساساً از راه آنست که هر فرد در حیطه حقوق بین الملل داخل می شود و به حقوق سیاسی و اقتصادیی که دولتهای جدید به افراد ملت خود می‌دهند، دست می‌یابد. دولت، از راه قانون اساسی و قوانین دیگر، معین می‌کند که چه کساني مي‌توانند مليت او را داشته باشند. حق هر دولت برای اعطای ملیت خود به افراد، نامحدود نیست وگرنه ممکن است با حقوق دیگر دولتها در زمینه تعیین افراد ملت خود برخورد کند. برطبق یک قاعده حقوق عرفی بین‌الملل، شخصی که در قلمرو یک دولت زاده میشود و تابع قضاوت آنست، به صرف‌زادگی در خاک، ملیت آن دولت را به دست میآورد (تابعیت خاکی) و بر طبق قاعده دیگر، شخص، ملیت خود را به ارث از پدر یا مادر یا هر دو می برد (تابعیت خونی).

روش دولتها در به کاربردن این دو اصل متفاوت است. هنگامی که دولتی بخشی از قلمرو خود را به دولت دیگری واگذار می‌کند، به ساکنان ناحیه واگذارشده، معمولاً فرصتی برای به دست آوردن ملیت دولت تازه داده می شود. روش دیگر برای بدست آوردن ملیت، جریان پذیرش شهروندی (تابعیت) است، که هر دولتی ضوابطی خاص برای آن دارد.

  

ناسيوناليسم   Nationalism

ناسیونالیسم، یا ملت باوری، نوعی آگاهی جمعی و یا آگاهی ملی است که اغلب پدید آورنده‎ حس وفاداری و شور و دلبستگی افراد به عناصر تشکیل دهنده‎ ملت (نژاد، زبان، سنتها و عادتها، ارزشهای اجتماعی ، اخلاقی و بطور کلی فرهنگی) و گاه موجب بزرگداشت مبالغه‎آمیز از آنها و اعتقاد به برتری این مظاهر بر مظاهر ملی دیگر ملتها می شود. از آنجا که هر ملت دارای سرزمین خاص است، وفاداری به خاک و فداکاری برای پاسداری از آن و بزرگداشت آن از پایه‎های ملت باوری است.  ناسیونالیسم ایدئولوژی است که «دولت ملی» را عالی ترین شکل سازمان سیاسی می داند و مبارزه‎های ناسیونالیستی بر ضد چیرگی یا تاخت و تاز بیگانه برای به وجود آوردن پاسداری از چنین دولتی است. رشد ناسیونالیسم از ویژگیهای یک دوره‎ تاریخی است که در آن ملتها به صورت واحدهای سیاسی مستقل درآمدند و اصل «حاکمیت ملی» شناخته شد. این دوره برای اروپا از قرن هفدهم تا اواخر قرن نوزدهم انجامید و در آسیا و افریقا به ویژه نیمه‎ دوم قرن بیستم را در بر می گیرد. دوران رشد ناسیونالیسم را دوران «بیداری ملی» نیز نامیده‎اند که در آسیا و افریقا با جنبش ضد استعماری در آمیخته است. ناسیونالیسم، به عنوان آگاهی گروهی، حس همبستگی و یگانگی پدید می آورد که از اشتراک در عواملی مانند زبان، ارزشهای اخلاقی، دین، ادبیات، سنتهای تاریخی، تاریخ نمادها و تجربه‎های مشترک سرچشمه می‎گیرد.ناسیونالیسم همچنین احساس مسئولیت در برابر سرنوشت ملی و وفاداری به ملت را در بر دارد که بر دیگر وفاداریها (مانند وفاداری به خانواده) مقدم است و این وفاداری، فداکاری نیز می طلبد. بنابراین، خیانت به دولت «ملی» خیانت به ملت به شمار می‎آید. ناسیونالیسم فرد را در برابر خواستهای ملی (مانند پاسداری از استقلال ملی یا مبارزه برای بدست آوردن آن) یا کوشش برای رفاه، سربلندی و پیشرفت ملت مسئول می شمارد و هر فرد، در عین حال، از راه هویت ملی خود از غرور  افتخارهای ملی و پیشینه‎ تاریخی و فرهنگی ملت خود برخوردار است.در نیمه‎ اول قرن نوزدهم در اروپا ناسیونالیسم با دموکراسی و لیبرالیسم و قانون خواهی همراه بود (چنانکه در دوران اول جنبشهای ملی در آسیا نیز، چنین بود) اما در اواخر قرن، صورت های تجاوزگر به خود گرفت و با رقابتهای نظامی و تجارتی و همچنین با توسعه امپریالیسم به زیان دیگر ملتها آمیخته شد. در قرن بیستم، ناسیونالیسم اروپایی یکی از عناصر اصلی فاشیسم و جنبشهای توتالیتر شد. و همچنین انگیزه‎ای برای قیام ملتهای استعمار زده بر ضد قدرتهای امپریالیست و انگیزه‎ مقاومتی برای اقلیت‌های ملی در برابر فشار دولتهای قدرتمند و زورگو. به رغم اشاعه‎ انترناسیونالیسم و نظریه‎ مبارزه‎ی طبقه‎ای، ناسیونالیسم همچنان قدرتمندترین نیروی سیاسی در تاریخ جهان جدید است و در گروهی از کشورهای جهان سوم مبارزه‎ ملی و ضد استعماری، علت دستیابی کمونیستها به قدرت بوده است نه جنگ طبقاتی داخلی.

 

 

 

مفاهیم سیاسی 1

 

اپوزيسيون Oposition

اپوزیسیون، در زبان فرانسه، به معنای مخالفت یا مخالفان، در معنای وسیع کلمه عبارتست از کوشش اتحادیه‌ها، حزب‌ها، گروه‌ها، دسته‌ها و افراد برای دستیابی به هدف‌هایی در جهت مخالف هدف‌های حاکمان سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، خواه با استفاده از شیوه های پارلمانی، خواه با شیوه های دیگر. در معنای محدود، «اپوزیسیون» نامی است برای گروهی که در نظام‌های پارلمانی، به موجب قانون اساسی، موجودیت آن به رسمیت شناخته شده و در پارلمان گروهی را تشکیل می دهد که به حکومت یا دولت پیوسته نیست و از آن حمایت نمی کند، ولی خود را به قانون اساسی وفادار می‌داند. اپوزیسیون پارلمانی با شرکت در گفت‌وگو‌های مجلس و با شور قانونی، مطابق شرایطی که قانون اساسی معین کرده است، در کار حکومت نظارت مستقیم دارد و افکار عمومی را در جریان می‌گذارد.

مهم‌ترین وظیفه اپوزیسیون ، آن است که به انتخاب‌کنندگان امکان انتخاب دیگری را نشان می‌دهد و از این راه امکان انتخاب متفاوت از حاکمان سیاسی را فراهم می‌کند. اپوزیسیون مظهر حکومت احتمالی آینده است. این گونه اپوزیسیون جزء مکمل نظام‌های پارلمانی در کشورهای سنتی لیبرال، مانند انگلستان، فرانسه و سوئد است که معمولا دو حزب اصلی در آنها وجود دارد که به نوبت نقش حاکم و اپوزیسیون را به عهده می‌ گیرند. در نظام‌های تک حزبی، اپوزیسیون به صورت رسمی و قانونی وجود ندارد. در این نظام‌ها هرگونه مخالفت با حزب و دولت مخالفت با نظم عمومی و قانون اساسی شمرده می‌شود .در ایالات متحده آمریکا، به سبب وجود نظام ریاست جمهوری وجود یک اکثریت یکدست در پارلمان ضروری نیست و نامتمرکز بودن حزب‌ها، تشکیل فراکسیون‌های یکپارچه را ناممکن کرده و به همین دلیل در آمریکا اپوزیسیون به عنوان یکی از نهادهای مربوط به قانون اساسی وجود ندارد و به علت در کار نبودن یکپارچگی فراکسیونی در آن کشور، در مسائل اساسی نمی‌توان از وجود اپوزیسیون، به معنای محدود کلمه، سخن گفت.

نخستین اپوزیسیون سیاسی در سده هجدهم میلادی در انگلستان با دو گروه (ویگها و توریها) پدید آمد که از نظر منشاء اجتماعی اختلاف اساسی نداشتند و در بسیاری موارد باهم هم‌صدا بودند و جنگ اکثریت و اقلیت میان آن دو و جابجا شدن حزب حاکم و حزب مخالف، بیشتر جنبه اختلاف نظر سیاسی و شخصی داشت.

 

اصلاح‌طلبي Reformism

اقدام براي تغيير و تعويض برخي از جنبه‌هاي حيات اقتصادي، اجتماعي و سياسي، بدون انقلاب و تغییر اساس جامعه، اصلاح‌طلبي يا رفورميسم ناميده مي‌شود.

در مسأله اصلاحات، بايستي ماهيت اصلاحات تبیین شده و اولويت‌هاي آن تعيين شوند. واقعيت آن است كه هر رژيم سياسي در جهت پويايي و نشاط خويش مستلزم انجام پاره‌اي اصلاحات در ساختار، روش‌ها و رفتار‌هاي سياسي خويش است وليكن اين اصلاحات نبايستي مباني و اساس نظام سياسي را مخدوش كند.

 

اومانيسم Humanism

اومانیسم Humanism از واژه Human به معنای « انسان» و يا «بشر» اخذ شده است. اومانيسم يا انسان‌محورى با رنسانس آغاز مى‌شود و در عصر روشنگری با فیلسوفانی مثل توماس هابز ، جان لاک ، ژان‌ژاک‌روسو و ... به بلوغ می‌رسد . اومانيسم، انسان و عقل را مستقل و خودکفا از خدا و وحى الهى مطرح مى‌كند . این اندیشه بعدها و در در قرن 19 و 20 باعث و بانی حذف خدا و دین از زندگی و زیست بشری شده و پایه گذار سکولاریسم و لائیسیسم گردید. به جرأت می توان گفت اومانیسم و به عبارتی صحیح تر «انسان‌خدا‌انگاری» بنیاد و بنیان اغلب مفروضات و مشهورات غربی ازقبیل لیبرالیسم، راسیونالیسم (اعتقاد به کفایت عقل) و ... است.

به تعبیر رنه گنون، «اومانيسم نخستين صورت امرى بود كه به شكل نفى روح دينى در عصر جديد درآمده بود، و چون مى‌خواستند همه چيز را به ميزان بشرى، محدود سازند، بشرى كه خود غايت و نهايت خود قلمداد شده بود، سرانجام مرحله به مرحله به پست‌ترين درجات وجود بشرى سقوط كرد».

 

پلوراليسم    Pluralism

کثرت‌باوری یا پلوارالیسم، نظریه‌هایی را دربر میگیرد که به لزوم کثرتِ عناصر و عوامل در جامعه و مشروعیت منافع آنها باور دارند و در سیاست به معنای باور به کثرت و استقلال گروه‌های سیاسی، فرهنگی و اجتماعی در هر سیستم و هواداری از ارزش اخلاقی و لزوم وجود گروه‌های گوناگون سیاسی، اجتماعی و اقتصادی در نظام است. کثرت باوران بر تقدم حقوق بعضی گروه‌ها و نهادها (خانواده، کلیسا، اتحادیه ها، و حکومت‌های محلی و جز آنها) بر دولت تاکید می‌کنند و برآنند که قدرت دولت نباید انحصاری باشد، بلکه، در عین نظارت کلی دولت، دیگر نهادهای اجتماعی و مقدم بر دولت باید استقلال و قدرت خود را نگاه دارند. کثرت باوران، برخلاف آنارشیست‌ها، منکر وجود دولت نیستند، بلکه برای آن کارکردهایی سودمند برای جامعه می‌شناسد، مانند سازماندهی مستقیم یا غیر مستقیم اقتصاد، مالیات‌بندی، حفظ آزادی‌های فردی، امنیت ملی و روابط خارجی. در میان هواداران این نظریه گرایش‌های گوناگونی هست. گروهی از کثرت باوران نهادهای اجتماعی و محلی را برتر از دولت می شمارند و بعضی دیگر فروتر از آن. پرورشگاه اصلی این نظریه ایالات متحد آمریکاست و لیبرال‌های این کشور بیش از هر کشور دیگر از این نظر در برابر دخالت دولت در امور اجتماعی دفاع می کنند تا جایی که بعضی از مخالفان هرگونه دخالت حکومت مرکزی در امور ایالات و در روابط اجتماعی را به عنوان «سوسیالیسم» محکوم می‌کنند.

 

پوپوليسم Pupolism

پوپولیسم ازواژه People به معنی مردم اخذ شده است و پوپولیسم را مردم‌باوری یا مردم‌گرائی ترجمه کرده اند. پوپولیسم ، معتقد به بزرگداشت مفهوم «مردم» یا «خلق» تا حد تقدس و باور به الویت ، ارجحیت و حقانیت مطالبات توده مردم است.  مردم باوری خواست «مردم» را عین حق و اخلاق می‌داند و این خواست را برتر از همه ارزش‌ها و سازوکارهای اجتماعی می‌شناسد و برآنست که میان مردم و حکومت رابطه مستقیم وجود داشته باشد.

از خصوصیات پوپولیسم ،عوام فریبی، تعصب ، فقدان ایدئولوژی مشخص و تکیه بر توده های محروم و از خود بیگانه خلق می باشد.

 

پوزيتيويسم Positivism

پوزيتيويسم را مى‌توان به عنوان متدولوژى و روش‌شناسی مدرنيسم تلقى نمود که بر اصالت تجربه و حس تأکید دارد. پوزيتيويسم در واقع شورشى بود بر عليه فلسفه ، متافيزيك، آموزه‌های وحیانی و اخلاقی. پوزیتیسم که توسط فرانسیس بیکن و... تئوریزه شد و بر کفایت تجربه و حس بشری در شناخت و معرفت تأکید دارد و عقل و وحی را فاقد این کفایت می‌داند.

با توسعه و تعمیم پوزیتیسم از علوم تجربی (علومی که براساس مشاهدات تکرارپذیر بی توجه به زمان ومکان است) به سایر دانش‌ها؛ باور ، ایمان و معرفت بشری مخدوش و باطل انگاشته شد. هسته سخت این تصدیقات و مفروضات، وجود خداوند و آموزه‌های الهی و دینی است. كه مورد حمله پوزيتيويسم واقع شد. از ديدگاه پوزيتيويسم، مذهب وخداوند جزء تاريخ ذهن انسان است و عینیت و خارجيتى ندارد، بنابراین پوزيتيويسم درپی حمله به دين، باعث و باني تشكيك در معنادارى گزاره هاى دينى است وبا ایمان و دیانت سر ستیز دارد.

 

چپ و راست   Left and Right

خاستگاه مفهوم چپ و راست (و چپ روی و راست روی، جناح چپ و جناح راست و یا دست راستی و دست چپی) انقلاب فرانسه است که در مجمع ملی آن، نمایندگان انقلابی تندرو در طرف چپ و محافظه کارها در طرف راست می‌نشستند که این سنت بعدها در پارلمان‌های کشورهای اروپایی ادامه یافت.

در آن روزگار این دو اصطلاح معنای روشن و جدا از هم داشت یعنی چپ به معنای انقلابی بودن و هواداری از تغییر و دگرگونی و راست به معنای مخالفت با هر گونه دگرگونی و بازگشت به گذشته بود اما از آن پس پیدایش و درهم‌آمیختگی گرایش‌های تازه و گوناگون سیاسی موجب شده است که تعیین مرز شفاف و روشنی میان آن دو نا ممکن شود زیرا هر یک از این دو مفهوم ، در معنای وسیع خود، چنان گرایش‌ها و گروه‌های مختلف و ناهمسازی را دربر می‌گیرند که جز معنایی بسیار کلی و مبهم از آنها برنمیآید. با این وجود و با تسامح می توان گفت ، جریان چپ شامل همه گروه‌های اصلاح طلب و تغییر و تجدید‌نظر‌طلب است.

 

دموكراسي   Democracy

مراد از دموکراسی حکومت «دموس» یا «عامه‌مردم» است، یعنی حق مردم در تصمیم گیری پیرامون امور عمومی جامعه. این شکل از حکومت در آتن (سده پنجم ق.م) پدید آمد و در آن  مردم (به جز زنان ، بردگان ، مهاجران) در وضع و اجرای قوانین شرکت می کردند و برای امور اجرائی نیز به نوبت عهدهدار سمت‌ها میشدند و دادرسان دادگاه‌ها نیز با قرعه برگزیده می‌شدند. با پیدایش دوره امپراتوری، دموکراسی نیز از ان رخت بر بست، اما آنچه در جهان امروز در پهنهی «دولت-ملت» ها به نام دموکراسی شناخته میشود، دموکراسی غیرمستقیم یا نمایندگی (Representative Democracy )است؛ یعنی انتخاب نمایندگانی که در مجلس‌های قانونگذاری خواست اکثریت مردم را به اجرا گذارند.

 

دولت State

به سازمان سياسي جامعه كه متشكل از حكومت ، مردم و سرزميني با مرزهاي معيّن است، دولت گفته مي‌شود. همچنين به ساخت قدرتي كه در سرزمين معيّن بر مردماني معيّن تسلط پايدار دارد و از نظر داخلي نگهبان نظم و انضباط عمومي و از نظر خارجي پاسدار تماميت سرزمين و منافع ملت و يكايك شهروندان خويش به شمار مي‌آيد به صورت نهادها و سازمان‌هاي اداري، سياسي، قضايي و نظامي، در جامعه اعمال قدرت مي‌كند.

در اينجا منظور از دولت ، مفهوم رايج آن يعني هيأت دولت يا قوة مجريه نيست، بلكه مي‌توان گفت مقصود از اين واژه ، معادل State است که نهادهاي گوناگوني و از جمله حكومت Government را براي تحقق اهداف خود تشكيل مي‌دهد. حکومت، کارگزاری است که بدان وسیله، اراده دولت متبلور می‌شود. باید دانست که حکومت؛ ناپایدار، اما دولت؛ پایدار است. حکومت در نتیجه انتخابات و انقلابات تغییر می‌کند، دست‌به‌دست می‌شود، اما دولت در معرض چنین تغييراتي نيست. حكومت شامل قواي مقننه، مجریه (کابینه) و قضائیه میباشد. حاکمیت نیز به عنوان مهمترین عنصر دولت به معنی قدرت برتر و ماندگار، وجه تمایز دولت با سایر مفاهیم هم‌جوار است.

 

رفراندوم  Referendum

همه‎پرسی یا رفراندوم، رأی گیری مستقیم از همه‎ اعضای تشکیل دهنده‎ یک سازمان یا جامعه برای رد یا تصویب سیاستی که رهبران یا نمایندگان پیشنهاد کرده‎اند. هدف همه‎پرسی پرهیز از قانونگذاری به زیان اکثریت جامعه است. در نظام‌های نمایندگی و پارلمانی جدید از همه‌پرسی تنها برای تصویب قانون اساسی یا تغییر اساسی در رژیم بهره می گیرند، ولی در برخی جوامع کوچک برای همه‎ امور، رأی همگان پرسیده می‎شود. در کانتون سنت‌گال سوئیس از 1831 برای قانونگذاری‌های عادی مجمع نمایندگان نیز همه‎پرسی رسم شد و از آن پس دیگر کانتون‌های سوئیس نیز برای هر نوع قانونگذاری، همه‎پرسی را آغاز کردند. بیست و یک ایالت از ایالات متحده آمریکا نیز در 1898-1957 از این روش استفاده می‎کردند.

دو گونه همه پرسی وجود دارد؛ اختیاری و اجباری. همه‎پرسی اجباری معمولاً برای تصویب قانون اساسی یا متمم آن است. این قاعده ممکن است در مورد بعضی از قانونگذاریهای عادی نیز، مطابق پیش‌بینی قانون اساسی، به کار بسته شود؛ مثلاً، در مورد پیشنهادهایی برای افزایش وام‌های دولتی یا برخی مسائل بسیار مهم (مانند همه پرسی در فرانسه برای استقلال الجزایر در 1961). در همه‌پرسی اختیاری نمایندگان مجلس ممکن است با اکثریت قاطع مسئله‎ای را به رأی عمومی واگذارند و یا دولت، در غیاب مجلس و یا به رغم آن، موضوعی را به رأی عمومی بگذارد.

 

سكولاريسمSecularism  

در قلمرو مدرنيسم، دين و خدا، مركزيت و محوریت خود را نسبت به زندگى اجتماعى و سياسى بشر از دست مى‌دهد و به صورت مجموعه‌اى از دستورات و تعاليمى اخلاقى و معنوی شخصى درحوزه فردی درمى‌آيد. در مدرنیسم به دلیل اعتقاد به اومانیسم، انسان به جای خدا و در جای خدا می‌نشیند و عقل بشری فراتر از وحی الهی می تواند امور بشری را مدیریت و هدایت کند. بنابراین دین از برنامه مدون و جامع زندگی بشری به «اخلاق» و «معنویتِ» محض، فروکاهش می‌شود و دین، عاری از کیهان شناسی، جهان‌بینی، خداشناسی و ایدئولوژی شده و از آن، چيزي جز يك سري برنامه‌هاي اخلاقي در حوزه‌ فردي باقي نمي‌ماند..

به دلیل سلطه هزار ساله کلیسا، بر جوامع غربی و غیر عقلانی و ضد انسانی بودن برخی از فرامین وآموزه‌های ارباب و آبا کلیسا، باعث ظهور جنبش پروتستان (معترضین) گردیده و گام به گام عرصه بر کلیسا تنگ‌تر شد و در نهایت از متن زندگی بشر غربي به حاشیه رانده شد و برخي از اندیشمندان غربی به این نتیجه رسیدند که باید حیات بشری را سکولاریزه کرد، يعنى دين وجود نداشته باشد يا اگر وجود دارد بايد به امرى شخصى و فردى تبديل شود و در محدوده عبادات و احكام فردى باقى بماند و دين (و خدا) نبايد مركز ثقل حيات سياسى و اجتماعى قرار گيرد.

برخی از روشنفکران جهان اسلام هم با الگوبرداری از غرب، به ترویج سکولاریسم می‌پردازند، غافل از اینکه هم اسلام متفاوت از مسیحیت است و هم علما و روحانیون مسلمان، متفاوت از ارباب و آباء کلیسا. اسلام دینی مترقی است که درکنار وحی، به عقل بشری اهمیت شایانی قائل است و دین و دنیا، علم و ایمان، زهد و ثروت و عقل و وحی را در کنار هم و باهم به رسمیت مي‌شناسد . اسلام به ایمان بدون علم و معرفت، ارزشی قائل نیست و عقل بشری را درکنار کتاب وسنت، جزو منابع شناخت برمی‌شمرد.

به نظر می‌رسد سکولارهای مسلمان، تلاش بیهوده‌ای در سکولاریزاسیون اسلام انجام می‌دهند چه اینکه اسلام، دین و سیاست را درهم آمیخته می‌داند و نگاهي اجمالي به احكام و آموزه‌هاي آن اين نكته را تأئيد مي‌كند.

 

سوسياليسم Socialism

اين اصطلاح كه از واژة «Social» به معناي اجتماعي، در زبان فرانسه، گرفته شده است، معناهاي بسيار دارد، اما تعريف معمول اين اصطلاح را در واژه نامة انگليسي آكسفورد، چنين مي توان يافت: «سوسياليسم ، تئوري يا سياستي است كه هدف آن مالكيت يا نظارت جامعه بر وسايل توليد - سرمايه، زمين، اموال و جز آنها - به طور كلي، و ادارة آنها به سود همگان است.» اما چنين تعريفي اختلاف نظرها و روشهاي سوسياليستها و مدعيان به شمار هواداري از سوسياليسم را دربارة مفاهيم اين تعريف، روشن نمي كند. به هر حال، يك تعريف بي چون و چرا از سوسياليسم ممكن نيست، زيرا مفهوم «مالكيت و نظارت عمومي» بسيار پیچیده و مبهم است و بر سر آن اتفاق نظر، وجود ندارد.

مهمترين عنصر مشترك نظريه هاي سوسياليست تكيه بر برتري جامعه و سود همگاني بر فرد و سود فردي است. از جهت تاریخي، سوسياليسم ، طغياني است بر ضد فردباوري (انديويدواليسم) و ليبراليسم اقتصادي عصر جديد. سوسياليسم نفي اين نظريه است كه پيگيري نفع فردي، چنانكه هواداران سرمايه داري ادعا مي كنند، خود به خود به نفع اجتماعي مي انجامد، بلكهبه عقيدة اين مكتب، دخالت اكثريت و دولت ، در مقام نمايندة اكثريت، مي تواند نفع عمومي را از دستبرد افراد در امان دارد. بعضي ريشه هاي سوسياليسم را تا نخستين نظريه هاي اخلاقي و ديني ، مشوق برابري و همكاري اجتماعي و يا آرمانشهر افلاطوني، به عقب مي برند، اما سوسياليسم جديد، در واقع، فرآورده مستقیم انقلاب صنعتي است. سوسياليسم يك ايدئولوژي شورنده عليه پيامدهاي انقلاب صنعتي براي اكثريت جامعه به ويژه پروليتارياست. اصطلاح «سوسياليست» به معناي جديد آن، اول بار در 1827 براي پيروان «رابرت آون» ، در انگلستان به كار رفت و اصطلاح «سوسياليسم» در 1832 در نشرية ارگان پيروان «سن سيمون» براي عقايد سن سيمون به كار برده شد و پس از آن در فرانسه و انگلستان و آلمان و آمريكا رواج يافت.

 

سياست Politic

دانشواژه سیاست Politics، از واژه یونانی پولیس به معنای شهر برگرفته شده است و پرسپولیس یعنی شهر پارس. کلمه پلیس هم که امروزه به نهاد حفظ و ایجاد انضباط اجتماعی و نیروی انتظامی اطلاق می شود از این کلمه اقتباس شده است.

کلمه عربی سیاست نیز در لغت به معناي حفاظت و حراست، حكم راندن بر رعيت و حكومت و رياست و داوري و اداره امور كشور به كار رفته است .

سیاست politics، در اصطلاح به دانشی كه موضوع آن مطالعه و بررسي ماهيت و هویت دولت ، حكومت، حاکمیت و پديده‌ها و نهادهاي سياسي و تمام اشكال قدرت در جامعه انساني است، گفته مي‌شود.

در اسلام از سياست، اداره و هدايت جامعه بر اساس قوانين الهي و اسلامي به گونه‌اي كه سعادت دنيا و آخرت افراد جامعه تأمين گردد، استفاده مي‌شود و در غرب از سياست به عنوان «هنر حكومت بر نوع بشر» يا به تعبیر هارولد لاسکی؛ علمي كه مي‌آموزد « چه كسي مي‌برد، چه مي‌برد، چه موقع مي‌برد، چگونه مي‌برد و چرا مي‌برد» ياد شده است.

امام خمینی(س) سیاست را به سه نوع شیطانی ، تک بعدی و الهی تقسیم می کند. ایشان معتقد است سیاست شیطانی، سیاستی فاسد است که بر اساس نگرش مادی گرایانه محض و منفعت طلبی فردی یا گروهی به وجود می آید و از اساس باطل است چون بر دروغ و خدعه و نیرنگ استوار است و از مصالح عمومی و سعادت دنیوی و اخروی مردم به دور است.(نک: صحیفه امام ، ج13 ،431 )

ایشان سیاست تک بعدی را که فقط به دنبال اهداف این جهانی است، جزء ناقصی از سیاست حقیقی می داند و بنابراین رد می‌کند.

سیاست الهی که سیاست مطلوب نظر امام است ، دارای ویژگی‌های زیر است:

1.          مجری حدود الهی

2.          رعایت مصالح و سعادت دنیا و آخرت مردم

3.          مبتنی بر قسط و عدل

4.          نفی هرگونه ظلم ، ستم ، استبداد ، استثمار و استعباد

5.          عاری از هرگونه مظاهر شیطانی (دروغ ، خدعه و ...)

6.          ایجاد جامعه مطلوب اسلامی

 

صهيونيسم Zionism

صهيونيسم، جنبش يهودي براي به وجود آوردن جامعه و دولتی يهودي در فلسطين است. نام اين جنبش از «كوه صهيون» (آرامگاه داود نبي) گرفته شده كه در اورشليم قرار دارد و نام آن رفته رفته، درروزگار باستان، نماد سرزمين فلسطين شد. يهوديان كه پس از ويراني اورشليم در سال 70 ميلادي، به دست روميان، در سراسر جهان پراكنده شدند. یهودیان ، با وجود پراكندگي، همواره آرزو و وعدة بازيافت «ارض موعود»، چنانكه موسی(ع) آنان را بدان رهبري كرده بود، در خيالشان زنده بود.

صهيونيسم جديد پس از پيدايش موج تازة يهود ستيزي در روسية تزاري و لهستان و ديگر كشورهاي اروپايي (از جمله در قضيه دريفوس در فرانسه) و زير نفوذ موج جنبشهاي ناسيوناليست اروپايي در اواخر قرن نوزدهم پديد آمد. پيشرو آن يك روزنامه نويس مجارستاني به نام تئودور هرتسل (1860-1940) بود.

وي در كتاب «دولت يهود» ، استدلال كرد كه تنها راه نجات يهوديان از آزار دايمي ايجاد يك دولت يهودي است و در 1897 نخستين «كنگرة جهاني صهيونيست» را در شهر بال (سوئيس) برگزار كرد. اما كسي كه بر روي اين نكته پا فشاري كرد كه ملت يهود تنها در فلسطين مي تواند زندگي دوباره يابد، حييم وايزمن (1874-1952) بود. نخستين قدمها براي برقراري «ميهن يهودي» در فلسطين ـ كه در آن زمان در تصرف عثماني بود ـ به جايي نرسيد، تا آنكه، پس از تجزية امپراتوري عثماني و افتادن فلسطين به دست انگليسیها، بر اثر اقدامهاي وايزمن ـ كه بعدها اولين رئيس جمهور اسرائيل شد ـ دولت انگلستان «اعلامية بالفور» را صادر و با درخواست يهوديان براي مهاجرت به فلسطين موافقت كرد. در اين ميان گروههاي مهاجر يهودي از اروپا به فلسطين وارد شدند تا بناي دولت جديد را بگذارند. در فاصلة دو جنگ جهاني و در طول جنگ دوم، به ويژه بر اثر سياست ضد يهود نازيها، يهوديان گروه گروه به سوي فلسطين روانه شدند. اين مهاجرتها و اشغال سرزمین فلسطین ، با مقاومت ساكنین اصلی فلسطين روبرو شد و درنتیجه زمينة جنگ وسيع اعراب و يهود را فراهم كرد. پس از جنگ جهاني دوم، سازمان ملل متحد با تجزية فلسطين و تشكيل يك دولت يهودي در آن موافقت كرد و اين دولت بلافاصله پس از پايان تحت الحمايگي فلسطين و خروج انگليسيها (1948) به وجود آمد و در پي آن نخستين جنگ اعراب و اسرائيل در گرفت. بر اثر اين جنگ، يهوديان پيروز شدند و سرزمينهاي بيشتري ـ بيش از آنچه سازمان ملل تعيين كرده بود ـ را تصرف كردند. بر اثر جنگ و همچنين ترور و كشتار فلسطينینیان، چند صدهزار تن از آنان، از خانه و سرزمين خود رانده شدند و مسألة «آوارگان فلسطين» به وجود آمد .

اشغال فلسطین، زمينة جنگهاي بعدي (1956، 1967، 1973) اعراب و اسرائيل را فراهم كرد. آوارگان فلسطيني با به وجود آوردن «سازمان آزاديبخش فلسطين» و چندين سازمان و گروه چريكي و دسته هاي مخفي و شبه نظامي از 1967 جنگي سخت و بي امان را با اسرائيل، چه در داخل خاك آن و چه در سرزمينهاي اشغالي و در سراسر جهان، آغاز كردند و عليه صهيونيسم در جبهه هاي سياسي و نظامي به نبرد پرداختند.

بنابراین، صهيونيسم كه در ميان هواداران اروپايي يهوديان جنبشي براي يافتن ميهني براي يهود شمرده مي شود، از نظر اعراب و ملتهاي مسلمان و بخش عمدة جهان سوم، مترادف با تجاوزگري و امپرياليسم و غصب سرزميني متعلق به ملتي ديگر است و اسرائيل متحد نيرومندي براي غرب و امپرياليسم آن در منطقه خاورميانه به شمار مي آيد. گروههاي تندرو و متعصب يهوديان صهيونيست، خواهان به وجود آوردن يك كشور يهودي از را قهر و سلطة نظامي هستند كه به اصطلاح «از نيل تا فرات» ادامه داشته باشد.

 

آزاد انديشي ؛ معنا و مساله

 به نظر مي رسد منظور از آزاد انديشي ، رها شدن از تعصبات و تقيداتي است كه بر پاي فكر و انديشه چونان كُنده اي بسته شده و اجازت تفكر و تعقل نمي دهد . تعصباتي كه در هيبت مفاهيم و مفروضاتي سعي در تسلط بر ذهن و زبان آدمي دارد. انگاره هايي كه چونان وحي منزل به آن نگريسته و گاهي « پرستش » مي شود تا چه رسد كه مورد « پرسش » قرار گيرد. در حالي كه مي دانيم خيلي از اين گزاره ها در محل تولد خويش -  غرب - نه « نقد»  بلكه حتي گاها « نفي» شده اند. اما ما چه؟ همانها را بر چشم نهاده و چونان آيات مقدس غيرقابل مخدوش بر ذهن و روان «دانش» جويان معصوم و پاك القا مي كنيم.

در برخي محافل ما كسي « متفكرتر » هست كه به اين آموزه ها « ملتزم تر » باشد و بيشتر از بقيه آن را با صدايي بلند و رسا فرياد زند و....

منظور از آزاد انديشي يعني آزاد شدن انديشه از اين زنگارها كه عين اسارت است و تباهي و زوال تفكر .

بنابراين بايستي رويكرد «منتقدانه» پيشه كرد و از سلوك « مقلدانه » دست شست و اين البته آغاز راه است و گام نخست، در مقام عمل ، گرچه سخت و دشوار است ليكن چاره اي  نيست ولاجرم بايستي زحمت آن را به تن خريد.

اگر معناي آزاد انديشي را هماني بدانيم كه در سطور فوق بدان اشاره شد فارغ از نقصان آن- مساله اين است اساسا «چگونه » مي توان آزاد انديشي پيشه كرد ؟

حتي اگر به تعريف واحدي هم برسيم كه معمولا نمي رسيم آيا آزاد انديشي در عالم واقع امري شدني است و اگر شدني است به كدامين روش؟ در واقع از ترمينولوژي مشترك مي شود به متدولوژي مشترك رسيد؟ الزامات آن چيست و قواعد آن كدام است و اين همان نقطه عزيمتي احتمالا خواهد بود كه ما را به مباحث صد سال اخير فضاي فكري ايران رهنمون خواهد كرد و يك برگشتي به « عقب » يا به تعبيري ديگر به « عقبه » و اين هنگام ،  « هنگامه اي» خواهد بود كه مجبور خواهيم شد به «آزادي» بيشتر بپردازيم حتي اگر «پيشتر» به آن پرداخته باشيم.

آزادي در پاراديم فكري ما چه معنا و حتي چه كاركردي دارد؟ آيا هماني است كه غرب از آن افاده مي كند؟ مي دانيم كه غربي ها حداقل در مقام نظر به آن اصالت بخشيده اند، ما نيز چنينيم؟ و آيا همه مفروضات ذهني خود را مشابه آنان ، بر محك آزادي مي سائيم ؟ و حتي برطبل آزادي انسان از هر تعهد اخلاقي ،  به ويژه مبتني بر ارزش هاي الهي ، هر روز محكمتر از ديروز مي كوبيم ؟ قطعا ما چنين نيستيم و اساسا اتمسفري كه ما در آن زندگي مي كنيم اجازه استنشاق چنين هوايي را نمي دهد و هواي غرب در اين گونه موارد براي ما حكم هواي مسموم ، آلوده و كشنده دارد.

 از نظرگاه ما- مسلمانان- آزادي ارزشي در كنار ساير ارزشهاست و البته آزادي مطلق به آن معنايي كه غربيان بر آن معتقدند نه ممكن است و نه البته مفيد . آزادي يعني خروج از چنبره دگماتيسم و ورود به دايره اخلاق ، كرامت ، حريت ، عدالت و مسئوليت در قبال خدا ، خود و مخلوقات. آزاد و رها از هرگونه پابندي كه سرعت گير باشد و البته بايسته و هم شايسته هست كه به مفهوم آزادي بيشتر و بهتر از اين بپردازيم .

بنابراين آزاد انديشي ، لزوما انديشه ورزي آزادانه مطلق نخواهد بود گرچه اساسا نمي شود چنين انديشه اي  نيز متصور بود چه اين كه خرد آدمي بر محدوده اي جولان مي كند و هرجائي نيست. مخلص كلام آنكه آزاد انديشي يعني انديشه اي كه فارغ از آلاينده هاي مني و مائي بر مدار اخلاق ، ايمان ، عدالت و كرامت انساني بچرخد و راه هاي جديد و بديعي جستجو كند و انسان درمانده در عصر حيرت و پريشاني را آرام و قراري دهد.

 

 

 

ما و ماهواره (ابزار جنگ نرم) 2

 

سندروم فارسي وان

 

 فارسي وان توسط گروه رسانه اي سعد محسني (موبي) - كه يك افغاني و بهايي مقيم استرالياست – با همكاري و مشاركت جدي شبكه جهاني star  در سال 2009 تاسيس شد.

قابل ذكر است موبي ، قبل از تاسيس فارسي وان ، شبكه هاي تلويزيوني طلوع ، لمر ( به زبان پشتوني) ،راديو آرمان ، استوديوي موسيقي باربد ميوزيك و .... راه اندازي كرده اند كه مخاطب اصلي آن مردم افغان هستند.

فارسي وان كه از ماهواره هاتبرد  _ماهواره اي كه اغلب ماهواره داران ايراني شبكه هاي آن را پيگيري مي كنند – پخش مي شود با دوبله فيلم ها و سريالهاي تلويزيوني سعي كرد بخشي از مخاطبان ايراني و فارسي زبان را به خود جذب كند. دفتر مركزي فارسي وان در هنك كنگ و دفتر فروش و بازاريابي آن در دوبي قرار دارد.

فيلمها و سريال هاي همچون آشنايي با مادر ، خواهر دوست داشتني من ، همسر من بي نظيره ، روياي شيشه اي ، همسايه ها ، افسانه افسونگر، سفري ديگر، دارما و گريك ، ققنوس و... مخاطباني پيدا كرد كه دوست دارند به تعقيب داستان بپردازند و خود را به آخر ماجرا برسانند ولي قصه اين فيلم ها چه بود؟

در سريال ويكتوريا ، مخاطب ايراني ، زني را به عنوان قهرمان داستان مي پذيرد كه با همسر و دو فرزندش زنگي مي كند. ويكتوريا بعد از سالها زندگي مشترك با همسرش در مي يابد كه شوهرش با دستيارش رابطه دارد.... در اين ميان كشف مي شود كه ويكتوريا نيز با پسر جواني به نام ژرونيمو ارتباط نامشروع دارد.....

 

پسر ويكتوريا نيز از قافله عقب نمي ماند و با دوست مادرش رابطه جنسي برقرار مي كند... دختر بزرگ ويكتوريا از مردي باردار است و دختر كوچكش هم مورد تجاوز مردي قرار مي گيرد.

 

سريال ويكتوريا توسط كمپاني تلموندو - سازنده فيلمهاي اسپانيولي زبان - در ايالت فلوريدا توليد شده است . بازيگر نقش ويكتوريا ، خانم ويكتو.ريا رافو اصالتا ايتاليايي و مقيم مكزيكو سيتي است كه شوهرش آقاي عمر فائد  لبناني الاصل و فرماندار شهر پاچاچيو مكزيك است . ويكتوريا دو خواهر دارد كه هر دو بازيگر هستند. اين فيلم در سال 2007 توليد شد و در نيمسال اول 1389 توسط فارسي وان پخش شد.

 

در فيلم در جستجوي پدر ، پسر بچه اي شش ساله بنام فريجوليتو كه همراه مادر 22 ساله اش  مارگاريتا – خواننده يك كافه - زندگي مي كند در جستجوي پدر واقعي اش هست  و در اين ميان پزشك بيمارستاني بنام ايگناسيو به فريجوليتو  و مادرش محبت مي كند و .... آخر داستان كشف مي شود كه مارگاريتا وقتي 15 ساله بوده توسط همين ايگناسيو مورد تجاوز قرار گرفته  و محصول اين ارتباط نامشروع بچه اي است بنام فريجوليتو!

 در فيلم همسايه ها ، جسيكا ، كارمند بنگاه معاملاتي رادلف ، دوست دارد خانه رويايي (آپارتمان رويايي) داشته باشد . اسكار راننده جوان تاكسي به وي پيشنهاد مي كند كه او را به محل كارش برساند و جسيكا در راه از روياهايش يراي اسكار تعريف مي كند و اسكار به وي قول مي دهد اگر در مسابقه بخت آزمايي برنده شود و جسيكا به پيشنهاد ازدواج وي جواب مثبت بگويد ، اسكار آن خانه رويايي را خواهد خريد...

از طرف ديگر جسيكا مورد توجه رادلف ، رئيسش هست... رادلف معشوقه ديگري دارد بنام تاتياناو تاتيانا به طور تصادفي سوار ماشين اسكار مي شود و اسكار كه در مسابقه بخت آزمايي برنده شده ، پي به اختلاف رادلف و تاتيانا مي برد و اين بار دوست دارد با تاتيانا رابطه داشته باشد و جسيكا را فراموش مي كند.....

 هر فيلمي كه فارسي وان پخش مي كند تم اصلي و اساسي آن خيانت در خانواده هست ، هم مرد به زن و هم زن به شوهرش خيانت ميكند و از اين خيانت قبح زدايي مي شود. فرزندان  ، حرامزاده و در بسياري موارد و در صورت اقتضاي سني خود اسير اين روابط خارج از نظام خانواده هستند و جالب اين كه افراد به اين مساله كمترين واكنشي را نشان نمي دهند و  راحت از كنار آن مي گذرند.

راستي چرا فارسي وان ، اين گونه فيلم ها را كه تم اصلي آن خيانت هست براي مخاطب ايراني نشان مي دهد ؟

آيا قصدش جز شكستن حريم  و نظام خانواده ايراني است و يا حداقل ايجاد شك و بدبيني در بين اعضاي خانواده نسبت به هم  است؟

جالب است بدانيم فارسي وان با پيوستن به گروه رسانه اي استار ، تحت قيموميت كمپاني نيوز كورپوريشن قرار گرفته است كه رئيس آن رابرت مردخاي ، صهيونيست مقيم استراليا و شيطان رسانه اي دنياست  و مي دانيم كه بهائيان ( سعد محسني يك بهائي است ) با صهيونيست ها روابط تنگاتنگي دارند.

 

 

ما وماهواره (ابزار جنگ نرم) - قسمت اول

شايد پيشينه استفاده عام از شبكه هاي ماهواره اي به اوايل دهه هفتاد و پايان جنگ تحميلي برگردد و البته قبل از آن با آنتن هاي خيلي بلندي كه در شهرهاي شمالي كشور – فارغ از مناطق مرزي كه شبكه هاي تلويزيوني كشورهاي همسايه قابل دريافت است – بر پشت بام معدودي از افراد نصب مي شد ، در ساعاتي از روز برخي شبكه ها قابل رويت بود. در سالهاي نخست دهه هفتاد با ورود رسيورهاي آنالوگ ، ميزان كمي- كيفي دريافت كانال هاي ماهواره اي  افزايش يافت و الان با ورود و توزيع گسترده رسيورهاي گوناگون با ماركهاي مختلف و اغلب زير قيمت صد هزارتومان حجم استفاده از ماهواره ها روبه فزوني نهاده است. جالب است بدانيم كه اخيرا با ورود ديشهاي گردان (آفست) حجم دريافت كانالها به طور غير باوري افزايش يافته است.

 

با اين وجود و علي رغم منع قانوني استفاده از اين دستگاه ، فروشندگان آن به طور كاملا آشكار در فضاي مجازي به خريد و فروش رسيور ، ديش و انواع لوازم جانبي مشغولند و اساسا به ساپورت لوازم فروخته شده خود مي پردازند و حتي شبكه فوش اينترنتي رسور و ديش تاسيس كرده اند. جستجويي مختصر در اينترنت ، نشان مي دهد كه فروشندگان اين تجهيزات با ارائه شماره تماس به مشاوره پرداخته و در اسرع وقت نسبت به نصب ديش و راه اندازي ماهواره اقدام مي كنند . در كنار اينترنت در اكثر نيازمندي هاي روزنامه ها به ويژه در نيازمندي هاي همشهري ، فروشندگان ماهواره در قالب «نصب آنتن» به اين امر ! اقدام مي كنند.

به دليل نبود آمار دقيق و روشن، نمي توان حجم استفاده از شبكه هاي ماهواره اي را در ايران تعيين كرد وليكن با عنايت به شواهد و قرائن موجود مي توان حدس زد كه ميزان بهره برداري از اين شبكه ها در سال هاي اخير افزايش محسوسي داشته است.

به لحاظ فني در 159 مدار تلويزيوني در كل جهان، 203 ماهواره تلويزيوني فعال است كه از اين تعداد در 80 مدار قالب دريافت در ايران، يكصد ماهواره تلويزيوني- يعني نيمي از ماهواره هاي جهان- قرار دارد. اين تعداد ماهواره ها، امكان تماشاي حدود 18000 شبكه تلويزيوني را در ايران فراهم مي آورد. در كنار اين كارتهايي نيز فروشندگان تجهيزات ماهواره اي در اختيار فروشندگان قرار مي دهند كه در مواقعي صدها شبكه را به اين آمار اضافه مي كند.

 

 

با رسيورها و ديش هاي معمولي مي توان تا نزديك 2000 كانال ماهواره اي را در ايران با كيفيت بالا دريافت كرد.  شبكه هايي كه اكثر قريب به اتفاق  برنامه هاي آنها با سنت و فرهنگ ايراني و اسلامي در تضادند و اثرات مخرب روحي و رواني بر مخاطبين ايراني مي گذارند و يكي از مهمترين تكنيك ها و ابزار غرب در جنگ نرم عليه ارزش هاي اسلامي و ايراني است.

 

در بين شبكه هاي ماهواره اي كه به سهولت در ايران قابل دريافت است، بيش از 380 كانال خاص موسيقي وجود دارد كه شبانه روز در حال پخش موسيقي، كليپ، رقص، آهنگ هاي درخواستي و كنسرت هستند. عموم اين برنامه ها آكنده از حركات ضداخلاقي و اروتيكال است. در حاليكه علاوه بر اين شبكه هاي اختصاصي موزيكال، حدود 1200 شبكه هم در خلال برنامه هاي خود كليپ ها و شوهاي موزيكال پخش مي كنند.

در حوزه كودك و نوجوان بيش از 250 كانال ماهواره اي قابل دريافت در ايران است؛ ضمن آنكه بخش مهمي از برنامه هاي كانال هاي عمومي نيز ، به پخش برنامه هاي كودك و نوجوان اختصاص دارد. اين شبكه ها علاوه بر پخش كارتون هايي كه عموماً در تضاد با مباني اخلاقي ماست، به فرهنگ سازي ارزش هاي ليبرالي و امانيستي غرب در ذهنيت اطفال ايراني  مي كند و آنان را شيفته زندگي آمريكايي و غربي مي نمايد.

 در حوزه مصرف زدگي و فرهنگ سازي پوشش و مد، حدود 80 شبكه وجود دارد كه اختصاص به نمايش مد و لباس دارد، لباس هايي كه رسماً تبليغ فرهنگ عرياني است. اين شبكه ها، حتي تحت عنوان «ميس بيكيني» به تبليغ لباس زير مردانه و زنانه مي پردازند. بايستي بدانيم كه تبليغ پوشش و مدهاي غربي صرفاً به اين كانال ها منتهي نمي شود و ساير شبكه هاي ماهواره اي نيز در متن برنامه هاي خويش بدان اقدام مي ورزند.

در كنار كانال هاي ماهواره اي فوق، حجم شبكه هاي اروتيك قابل توجه است. به روي ماهواره هاي قابل دريافت در ايران 235 كانال اروتيك و 81 كانال پورنو وجود دارد. ضمن اينكه برخي شبكه هاي عمومي نيز در ساعاتي از شب نيز تبديل به كانال هاي پورنو گرافي مي شوند.

مروري بر موارد فوق كه به اجمال اشاره شد ، نشان مي دهد كه امپرياليسم رسانه اي غرب دنبال هويت زدايي از كشورهاي اسلامي ( به ويژه ايران) و تبليغ و ترويج فرهنگ منحط غربي است، چه اينكه فرهنگ و تمدن اسلامي را رقيب جدي خود مي داند. حجم انبوه و روزافزون اين شبكه ها باعث رويگرداني مخاطبين از فرهنگ خودي و دل بستن به آموزه هاي بيگانه مي شود. جالب است بدانيم كه رژيم صهيونيستي با دو ماهواره رسمي  2و Amos 1، 214 شبكه شبانه روزي راه اندازي كرده و بديهي است مهمترين هدف آن مبارزه با جهان اسلام و ارزش هاي اسلامي است و البته با توجه به دشمني عميق آن با جمهوري اسلامي ايران ، هدف عمده تهديدات نرم رسانه اي آن متوجه ماست.

در حوزه مسايل سياسي در كنار هزاران شبكه ماهواره اي، 32 شبكه فارسي زبان سياسي، ضد فرهنگي، تجزيه طلب و برانداز، قوم گرا، ضد ديني، فيلم و موسيقي فعاليت مي كنند كه هدف مشترك همه اينها القاء ارزش هاي ضد اسلامي به فرهنگ ايراني و دستكاري در افكار عمومي ملت ماست.

شبكه هاي فارسي زبان خارج نشين كه مورد حمايت پيدا وپنهان سرويس هاي امنيتي غرب و آمريكا هستند، ضمن پخش برنامه هاي ناسيوناليستي افراطي و شوونيستي به ايجاد شكاف هاي قومي، ملي و ديني مي زنند تا اقتدار ملي كشور را تضعيف و آن را در شرايطي از التهاب و اضطرار نگه دارند. درواقع با انواع تاكتيك هاي جنگ نرم (كلي گويي ، شايعه پراكني ، انسانيت زدايي ، ارائه پيشگوييهاي فاجعه آميز ، ايجاد تفرقه و تضاد و..) به مبارزه با نظام ارزشي و ساختار فرهنگي – عقيدتي ما مي پردازند.

در انتخاباتسال گذشته رياست جمهوري ، شبكه هاي ماهواره اي با استفاده از انواع تاكتيك هاي خبر رساني سعي در تاثيرگذاري در تصميم ملت ايران داشتند.در اين ميان نقش برخي  شبكه ها از جملهB.B.C Persian  ، VOA ، ‍CNN بارز تر بود. اين شبكه ها كه با CIA و MI6 ارتباط ارگانيك دارند با دستيازي به انواع تاكتيك هاي جنگ نرم در صدد القاي وجود دروغ بزرگ تقلب در انتخابات و به تبع آن مشروعيت زدايي از نظام جمهوري اسلامي ايران بودند.

در كنار شبكه هاي فوق، كانالهاي فارسي زباني چون تلويزيون رنگارنگ، ملي، پارس، آپادانا، ايرانيان، كانال يك، آزادي، تپش، ايران، جام جم بين المللي،  اميد ايران، IPN  و... كه اغلب به گروهگ هاي ضد انقلابي سلطنت طلب، كمونيست ها و... منتسب هستند به شايعه پراكني عليه نظام اسلامي مي پردازند.

جالب توجه است بدانيم كه طي چند ماه اخير رابرت مرداك، غول رسانه اي غرب و صهيونيست مقيم استراليا كه مجموعه رسانه اي نيوز كورپوريشن  News Corporation را در اختيار دارد ( با بيش از 60 شبكه تلويزيوني به 130 زبان دنيا، دهها نشريه و خبرگزاري)  ، شبكه فارسي زبان FARSI1 (فارسي وان) را با همكاري يك گروه افغاني بنام موبي(خانواده محسني) راه اندازي كرده است. اين شبكه كه در قالب پخش سريال ها و فيلم هاي سينمايي با دوبله فارسي فعاليت مي كند، دنبال تحقق اهداف صهيونيستي و ضد اسلامي و ايراني بنيانگذارانش است.

قابل ذكر است كه مرداك با درآمد سالانه 28 ميليارد دلار از فعاليت هاي رسانه اي به «سلطان شيطان رسانه ها» معروف شده است.

به نظر مي رسد با افزايش كمي شبكه هاي ماهواره اي و جذب مخاطبان ايراني، ترويج انگاره هاي ليبرالي به سهولت انجام مي گيرد و اين همان بخشي ازجنگ نرمي است كه امپرياليسم رسانه اي غرب دنبال پيروزي در آن است.

در پايان اين سوال مي ماند كه مسئولين محترم عرصه رسانه اي كشور به ويژه صدا و سيما با چه استراتژي ، تاكتيك و تكنيك هايي مي توانند در مقابل غول رسانه اي غرب مقابله كنند ؟ آيا فرماندهان ما در زمينه رسانه مي توانند دشمنان ما را با اين الگوها و روش ها شكست دهند؟ كاركرد و رسالت نهادهاي متولي فرهنگي و پژوهشگاهها و مراكز مطالعاتي مرتبط و به ويژه ژنرالهاي جنگ نرم جبهه خودي در شوراي عالي انقلاب فرهنگي چيست؟ آيا با تعداد شبكه هاي تك رقمي و برنامه هاي بعضا غير جذاب مي توان به تقابل و جنگ رسانه اي دهها هزار شبكه خارجي رفت؟ آيا به عنوان مثال شبكه خبر ما با شبكه هاي خبري معروف مي تواند رقابت كند ؟ و ....سوال هاي بي شماري كه همواره بي پاسخند و البته دشمن و يا رقيب منتظر ما و پاسخ اين سوالها نمي ماند و .... .

 ادامه دارد......

معرفت فقهي از ديدگاه امام خميني (س)

معرفت فقهي از ديدگاه امام خميني (س)

حضرت امام خميني (ره) از فقهاي اصولي معاصر است، بنابراين معرفت فقهي ايشان واجد ويژگي‌هاي فقهي مكتب اصولي است. از مهمترين ويژگي‌هاي مكتب اصولي مي‌توان به اعتقاد به حجيت عقل، اجتهاد، پذيرش اصل تبعيت احكام از مصلحت و مفسده، اصالت اباحه، منطقه الفراغ، حجيت ظن و اعتقاد به قرآن، سنت، عقل و اجماع به عنوان منابع توليد معرفت ديني. مهمترين و بارزترين ويژگي مكتب اصولي، اعتقاد به عقل به عنوان منبعي جهت استنباط احكام و تعاليم ديني و به تبع آن "اجتهاد" است. عقل در تفكر اصولي، از چنان جايگاهي برخوردار است كه وجوب عقلي را مقدم بر اوامر شرعي مي‌دانند و با اين مبنا كه "الاحكام الشرعيه الطاف في‌الاحكام العقليه"، حتي درباره اثبات امامت نيز، بيش از نقل بر وجوب عقلي تأكيد مي‌كنند. به نظر علامه حلي، وجوب عقلي در باب امامت، تمسك به وجوب سمعي و نقلي را محال و ممتنع مي‌كند، زيرا كه شرع متاثر از واجبات عقلي است و بنابراين، وجوب عقلي نصب امام بر خداوند، و نيز مقتضاي عقلي لطف الهي، مانع از آن است كه از وجوب نقلي تعيين امام توسط مردم جستجو شود. ذيلا به چند ويژگي بارز معرفت فقه اصولي پرداخته مي شود .‏
ملازمه عقل وشرع
اصوليون، عقل را يكي از منابع چهارگانه استنباط احكام شرعي در كنار كتاب، سنت و اجماع مي‌دانند. اين فقها، بين عقل و شرع رابطه ناگسستني قائلند كه به آن قاعده "ملازمه عقلي و شرع" مي‌گويند و بر اساس آن هر چه را كه عقل به آن حكم كند، شرع نيز طبق آن خواهد كرد و هر آنچه را كه شرع حكم كند، عقل نيز آن را تائيد مي‌نمايد.
منظور از ملازمه عقلي، اين است كه اگر عقل به حسن يا قبح چيزي حكم نمود، عقلاً لازم است كه شرع نيز حكمي مطابق عقل داشته باشد، چه اينكه، شارع هم از عقلا، بلكه رئيس عقلا و خالق عقل است، پس او هم از آن حيث كه عاقلي است، همچون ديگر عقلا است و گرنه حكم شارع، بما هو عاقل، مستلزم خلف خواهد بود. معقول نيست كه شارع با حفظ حيثيت عاقل بودن، به آنچه مورد حكم عقلا است، حكم نكند. در نتيجه، احكام ناظر به مصالح عمومي، از آن جهت كه عدل است، نزد عقلا و از جمله شارع، حسن است و فاسد عمومي از آن جهت كه ظلم است، نزد عقلا و شارع قبيح و ناروا است.‏
چنانكه اشارات فوق، نشان مي‌دهد، فقيهان اصولي شيعه، عقل را در جعل مصالح و مفاسد توانا مي‌يابند، "به گونه‌اي كه در مستقلات عقلي حكم شرع را تنها بر سبيل تأكيد و تائيد  حكم عقل مي‌دانند و نه تأسيس مصالح و مفاسد".
به هر حال گفتار فوق، جايگاه عقل را در معرفت فقهي و روش‌شناسي فقهاي اصولي و به تبع آن حضرت امام نشان مي‌دهد. نكته مهمي كه در اينجا بايد متذكر شد اينكه، عقل در معرفت فقهي و فقه سياسي شيعه نيز، لاجرم به معناي "عقل عملي" است كه اساساً بر مدار حسن و قبح عقلي و ملازمه آن با حكم شرعي استوار است. بدين‌سان، منظور از عقل در فقه شيعه، همان مدركات و آراي عقل عملي است كه با تكيه بر حسن و قبح عقلي و به استقلال يا به طور غير مستقل به توليد حكم شرعي در "تدبير مدن" و زندگي سياسي شيعه مي‌پردازد.‏
اجتهاد
ويژگي ديگري كه ناشي از اعتقاد علماي اصولي به صلاحيت عقل در توليد معرفت ديني است، "اجتهاد" است. اجتهاد، توانمنديهاي اساسي را به فقهاي شيعي براي رويارويي با مسائل مهم جدي جهان معاصر اعطا كرده است. اصوليون بر خلاف اخباريه، ضمن تعريف اجتهاد به كوشش در استنباط احكام شرعي از راههاي ظني ولي معتبر و با استفاده از ادله اربعه، معتقدند با تكيه بر دو مقدمه تعيين كننده به وجوب اجتهاد و حضور مجتهد در زندگي سياسي حكم مي‌كند؛ نخست؛ اشتراك تكاليف ديني ـ سياسي در دوران حضور و غيبت و ثبوت اين تكاليف تا روز قيامت است و دوم؛ غيبت امام معصوم و عدم امكان دريافت بي‌واسطه حكم از شارع و در نتيجه "انسداد باب علم" نسبت به احكام شرعي ـ سياسي به طور غالب در دوره غيبت.
بدين‌لحاظ، طريق تحصيل و استنباط احكام شرعي ـ سياسي، غالباً منحصر در ظنّ است. البته انسداد باب علم، هرگز به معناي حجيت و اعتبار هرگونه ظني نيست، زيرا بسياري از ظنون، ممكن است پس از مدتي جستو جو دچار تعرض و انحلال شده و خطاي آنها معلوم شود. بدين‌سان، هر ظني معتبر نيست، بلكه تنها "ظن مجتهد" كه از جهد و تلاش بسيار حاصل شده، حجت است.
به گفته داود فيرحي در كتاب "قدرت، دانش و مشروعيت در اسلام" ، روش‌شناسي اجتهاد كه انديشه سياسي شيعه، اكنون بر بنياد آن استوار است ، چهار ويژگي اساسي دارد؛ نخست، چنانكه گذشت، بر ظن ويژه‌اي كه همان "ظن اجتهادي" است، بنا شده است. ثانياً، از عقلانيت خاص و فهم بشري غير معصوم برآمده، ثالثا ً؛ مطابق مبناي شيعه، آنچه انساني است، خطاپذير است و فرضيه‌اي است كه فقط تا "اطلاع ثانوي" اعتبار شرعي دارد. چهارم آنكه انديشه سياسي شيعه ، بدين لحاظ كه جامعه سياسي را به اكثريت عامي و مقلد و جماعت محدود مجتهدان، تقسيم مي‌كند، به اعتبار "دانش اجتهادي" ، عالمان دين را در موقعيت سياسي ـ فرهنگي متمايز و ممتاز مي‌نشاند.‏
مصلحت
اعتقاد به مصلحت و تبعيت احكام از مصالح و مفاسد، يك مفروض پذيرفته شده در كتب فقهي و اصوليون شيعه است. از ديدگاه فقهاي اماميه، احكام شرعي بر اساس مصالح و مفاسد واقعي و نفس‌الامري است و هيچ حكمي را نمي‌توان يافت كه در جعل او مفسده يا مصلحتي ملاحظه نشده باشد. اين مصالح و مفاسد در واقع همان ملاكات و علل احكام است و احكام نيز دايرمدار آنهاست. استاد مطهري در اين‌باره مي‌نويسد: "قوانين اسلامي به اصطلاح امروز در عين آنكه آسماني است، زميني است، يعني بر اساس مصالح و مفاسد موجود در زندگي بشر است. بدين معنا كه جنبة مرموز صد در صد مخفي و رمزي ندارد كه بگويد، حكم خدا به اين حرفها بستگي ندارد، خدا قانوني وضع كرده و خودش از رمز آن آگاه است، نه، اسلام اساساً خودش بيان مي‌كند كه من هر چه قانون وضع كرده‌ام، بر اساس همين مصالحي است كه يا به جسم شما مربوط است يا به روح شما، به اخلاق شما، به روابط اجتماعي شما، به همين مسائل مربوط است، يعني يك امور به اصطلاح مرموزي كه عقل بشر، هيچ به آن راه نداشته باشد، نيست".
همان‌طور كه اشاره شد، شارع مقدس اسلام در جعل احكام، مصالح بندگان را مدّ نظر داشته است و از طرفي حكم ديني در صورتي منجر مي‌شود كه مكلّف عالم به آن باشد و اين امر حاصل نمي‌شود، مگر اينكه علاوه بر شناخت حكم، موضوع آن نيز شناخته شود. وقتي شارع مصلحت را در موضوع حكم اخذ كرد، چون شناخت موضوع آن بستگي به فهم عرفي دارد، قهراً شناخت عقل و عرف را در مصالح كافي دانسته است، در غير اين صورت بايد طريق ديگري را براي بيان و شناخت موضوع اظهار مي‌كرد و عدم جعل طريق ديگر، به معناي صحّه گذاشتن بر فهم مكلف در تشخيص مصالح مي‌باشد.
حضرت امام خميني (ره) با اعتقادي كه به عنصر "مصلحت" داشت، ضمن دستور تشكيل "مجمع تشخيص مصلحت نظام" مي‌فرمايد: "مصلحت نظام از امور مهمه‌اي است كه گاهي غفلت از آن موجب شكست اسلام عزيز مي‌گردد. امروز جهان اسلام، نظام جمهوري اسلامي ايران را تابلوي تمام‌نماي حل معضلات خويش مي‌دانند. مصلحت نظام و مردم از امور مهمه‌اي است كه مقاومت در مقابل آن ممكن است اسلام پابرهنگان زمين را در زمان‌هاي دور و نزديك زير سئوال ببرد و اسلام آمريكايي مستكبرين و متكبرين را با پشتوانه ميلياردها دلار توسط ايادي داخل و خارج آنان پيروز گرداند".‏
قابليت انعطاف احكام با توجه به مقتضيات زماني و مكاني
يكي از مهمترين سئوالات در فقه اين است كه آيا صدور احكام شارع مقدس به نحو قضيه جزئيه خارجيه است و يا اينكه به نحو قضيه حقيقيه كليه صورت گرفته و از باب القاي اصول است كه تفريع و تطبيق آن را به عهده مؤمنان و عقل آنان واگذاشته است؟ اخباريون، معتقدند هيچ واقعه‌اي كه مورد احتياج امت تا روز قيامت است، خالي از حكم شرعي نيست ، بنابراين احكام مورد احتياج است تا روز قيامت متناهي و دگرگوني‌ناپذير است. در نتيجه، جزئيات همه احكام در همه زمانها و مكانها نزد ائمه معصومين عليهم‌السلام مخزون و محفوظ است و ائمه از طريق مجموعه‌اي از اخبار و احاديث كه غالبا گردآوري شده‌اند، همه اين احكام را در دسترس شيعيان قرار داده‌اند. بدين‌سان حلال محمد (ص) ، تا يوم قيامت حلال است و حرام او حرام و تنها وظيفه شيعيان جستجوي احكام از خلال اين روايات و التزام و عمل به آنهاست. برعكس، اصوليان اولاً احكام را غير متناهي مي‌دانند و ثانياً عقيده دارند كه صدور احكام از جانب شارع، از باب القاي اصول بوده و به نحو قضيه حقيقيه صورت پذيرفته است. وظيفه مجتهد استنباط احكام مسائل نامتناهي از اصول متناهي، احكام متغير از ثابت و زماني از غير زماني است. به همين لحاظ، مجتهدين به ضرورت طلب علم در راستاي اجتهاد احكام، در شرايطي متفاوت با شرايط صدور روايات در نظر دارند.
به طور كلي، مجتهدين اصولي، ضمن
 آنكه اصل اجتهاد را كوشش عقلاني و عقلايي براي تطبيق اصول كلي و با عنايت به شرايط و مقتضيات زماني و مكاني مي‌دانند، به كارگيري قواعد حاكم و ملاك‌هاي موجود در متن شريعت را از يك طرف و انتزاع قواعد كلي و استفاده از آنها را از طرف ديگر مايه انعطاف اسلام در تطبيق با زمان و دستمايه قوت آن در سازگاري و اداره جامعه در هر عصر و زمان ديده‌اند.
آنچه از فرمايشات حضرت امام برداشت مي‌شود،اين است كه همه موضوعات احكام مي‌تواند تحت تأثير زمان و مكان به معناي عام قرار گيرد و تغيير كند و وقتي موضوعات و مصالح و ملاكات احكام تغيير كرد، ضرورتاً حكم نيز تغيير مي‌كند، چرا كه نسبت ملاك به حكم، شبيه نسبت علت به معلول است و اين شامل تمام احكام عبادي و معاملات به معناي اعم مي‌شود و فقط يك حكم تكليفي ثابت داريم و آن وجوب حفظ اسلام است. امام معتقد است، در شرايط خاص هر امر عبادي و يا غير عبادي‌اي كه مخالف مصالح اسلام باشد، مي‌تواند تعطيل گردد. به نظر ايشان زمان و مكان در صدور حكم حكومتي و در توسعه و تضمين احكام و اجتهاد و استنباط آن نقش مهم و مؤثري دارد و موضوعات و احكام مي‌تواند تحت تأثير شرايط زماني و مكاني تغيير يابند.‏
پذيرش بناي عقلا و عرف در تعيين مصاديق حكم شرعي
سيره عقلا و يا عرف عام روشي است كه جايگاه خاصي در ابواب فقهي دارد و تطبيق عناوين بسياري از احكام و تشخيص افراد و موضوع حكم، به عهده آن واگذار شده است. به استثناي بخش عبادات، بخش اعظمي از فقه را موضوعاتي تشكيل مي‌دهند كه ماهيتي عرفي دارند، مانند بيع، اجاره، صلح، دين و ... كه اينها اموري نيستند كه شريعت اسلام آن را ايجاد كرده باشد، بلكه اين امور ماهيتي عقلايي دارند و در جوامع قبل از اسلام نيز مرسوم بوده‌اند.
جوامع بشري در سير تكاملي خود، مدام در اين امور عرفي و عقلاني تغييراتي ايجاد مي‌كنند و اشكال اين روابط و پيوندهاي اجتماعي را دچار تنوع و دگرگوني مي‌سازند. بنابراين عرف، نقش مهمي در تعيين موضوع در بسياري از مباحث فقهي دارد. عرفيات قديم، جاي خود را به عرفيات جديد مي‌دهند و يا آنكه در اشكال بديع و متنوع‌تري، نمود پيدا مي‌كنند. بنابراين نحوه برخورد فقها با اين عرفاي جديد مي‌تواند شاخص مناسبي براي برخورد با تحولات جديد محسوب شود.
در بين فقهاي اصولي، براي احراز مشروعيت عرف و بناي عقلا، سه نظريه عمده به شرح زير وجود دارد:‏
الف) بناي عقلا و عرف بايد در همه موارد مستند به قبول و پذيرش معصوم باشد، بر اين اساس، سيره‌هاي عقلايي عام كه ناشي از فطرت و اعتبارات عام عقلا و يا ناشي از نيازهاي جديد روش‌هاي جديد زندگي است، همگي بايد به امضا و تقرير با عدم منع شارع رسيده باشند، در غير اين صورت، حجت نخواهد بود. بيشتر فقها و اصولي‌ها از جمله مرحوم نائيني، شهيد صدر و سيد محمدتقي حكيم از هواداران اين نظريه هستند.
ب ) بناي عقلا و عرف در مواردي كه از فطرت اجتماعي و اعتبارات عقلايي ناشي مي‌شوند، نيازي به امضاي تقرير معصوم ندارد. از جمله هواداران اين نظريه شيخ محمد حسن اصفهاني و امام خميني (س) و علامه طباطبايي مي‌باشند. به عقيدة اصفهاني، شارع مقدس دو حيثيت دارد: حيثيت شارعيت و حيثيت عاقليت، به لحاظ دوم روش شارع با سلوك و سيره‌هاي عقلايي يكي است، زيرا او به لحاظ اين حيثيت از عقلا، بلكه رئيس عقلات، لذا نمي‌تواند مصالح و مفاسد عقلايي را ناديده بگيرد و بر خلاف آن حكم كند. بنابراين شارع در سيره‌هاي عقلايي مشاركت دارد، مگر اينكه احراز شود به عنوان شارع با آن سيره مخالفت كرده است. امام خميني در اين‌باره معتقد است، اگر ائمه مخالف سيره‌هاي جديد باشند، حتماً بايد بيان مي‌كردند، زيرا آنها آگاه به حال و آينده مي‌باشند. بنابراين همه سيره‌هايي كه در بيان عرف عقلا در زمان غيبت رايج مي‌شود، مورد امضاي ائمه است، مگر آنهايي كه مردود شمرده شده باشد.‏
ج ) بناي عقلا به طور كلي مستند بر عقل است. به اعتقاد اين گروه روش عملي عقلا خود موضوعيت دارد نه به لحاظ اينكه به سنت بر مي‌گردد، بلكه مستند آن حكم بديهي عقل است. عقلي كه در رديف كتاب و سنت و يكي از منابع استنباط احكام به شمار مي‌آيد، اما به لحاظ اينكه احكام الهي و ملاكات آن از مسائل حسي و تجربي نيست و نيز جزء قضاياي بديهيه نمي‌باشد. لذا عقل را بر آنها راهي نيست و حكم قطعي عقل فقط در موضوعاتي است كه از مسائل ضروري و بديهي (مثل حسن و قبح) باشد كه با لحاظ ملازمه بين حكم عقل و شرع اعتبار شرعي پيدا مي‌كند. آيت‌الله بروجردي را مي‌توان طرفدار اين نظريه ذكر كرد.‏
منطقه الفراغ
بر اساس نگرش فقها، بسياري از اعمال انسانها، محكوم به يكي از پنج حكم وجوب، حرمت، استحباب، اكراه و اباحه مي‌باشد كه فرد مكلف، بايد بر اساس اين احكام عمل نمايد. در عين حال حوزه ديگري نيز وجود دارد كه فقها از آن تحت عنوان حوزه مباحات ياد مي‌كنند كه حاكي از حكم شرعي است و آدمي در آن حيطه به خود واگذار شده است. برخي فقها معتقدند اباحه از سوي خداوند وضع شده، بنابراين اصل اعطاي اين آزادي نيز حكمي شرعي است و برخي معتقدند كه اباحه محتاج جعل نيست و بنابراين رد اين حوزه، حوزه فراغ يا "مالانص فيه" گفته مي‌شود. به هر حال نتيجه هر دو، اين است كه در تفكر اصوليون، بخش وسيعي از راهكارها به بناي عقلا و مصالح تعيين شده از سوي آنها واگذار شده است كه اين امر مصلحت انديشي و انعطاف پذيري اين گروه را در مواجهه با مسائل نوظهور آسان‌تر كرده و قدرت انطباق بيشتري به آنها مي‌دهد.
نتيجه اينكه علماي اصولي و به تبع آن حضرت امام، چنين مي‌انديشند كه اولاً فهم و اجراي شريعت براي اداره درست جامعه اسلامي ضروري است. ثانياً، در دوره غيبت به دليل فقدان حضور معصوم و عدم بسط يد او، مجتهدين به اعتبار علم و ملكه استنباطي كه دارند، بسياري از كار ويژه‌هاي
امام معصوم (ع) را در زندگي سياسي دوره غيبت به عهده گرفته و تأمين مي‌كنند.
بدين‌سان، جايگاه مجتهدين در زندگي سياسي ـ اجتماعي شيعيان، در دوره غيبت، همان‌ جايگاه امام معصوم در دوران حضور بوده و از اين حيث، اجتهاد را مي‌توان استمرار كار ويژه‌هاي امامت در شرايط متفاوت با دوران معصوم دانست.‏

 

این مقاله در روزنامه رسالت مورخ ۱۱/۳/۸۹ منتشر شد.

 

 

عناوین برخی کتب پیرامون حضرت امام و انقلاب اسلامی

  1. موسوي خميني ، روح الله ، صحيفه امام ، تهران : موسسه تنظيم ونشر آثار حضرت امام خميني (س) ، 1373.
  2. موسوي خميني ، روح الله ، وصيتنامه سياسي – الهي ، تهران : وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي ، 1368.
  3. الگار ، حامد ، انقلاب اسلامي در ايران ، ترجمه مرتضي اسعدي و حسن چيذري ، تهران : قلم ، 1360.
  4. عميد زنجاني ، عباسعلي ، تهران : نشر كتاب سياسي ، 1371.
  5. پرهام ، سيروس ، انقلاب ايران و مباني رهبري امام خميني (س) تهران : امير كبير ، 1357.
  6. آبراهاميان ، يرواند ، ايران بين دو انقلاب ، ترجمه احمد گل محمدي و محمدابراهيم فتاحي ، تهران : نشر ني ، 1377.
  7. مطهري ، مرتضي ، پيرامون انقلاب اسلامي ، تهران : صدرا ، 1368.
  8. محمدي ، منوچهر ، تحليلي بر انقلاب اسلامي ، تهران : امير كبير ، 1370.
  9. رفيع پور ، فرامرز ، توسعه و تضاد ، تهران : دانشگاه شهيد بهشتي ، 1376.
  10. آل احمد ، جلال ، در خدمت و خيانت روشنفكران ، تهران : رواق ، بي تا .
  11. رجبي ، محمد حسن ، زندگي نامه سياسي امام خميني (س) ، تهران : مركز اسناد انقلاب اسلامي ، 1378.
  12. توحيدي ، علي اصغر ، قرائت امام خميني (س) از سياست ، تهران : پژوهشكده امام خميني (س) و انقلاب اسلامي ، 1371.
  13. قاضي زاده ، كاظم ، انديشه هاي فقهي – سياسي امام خميني (س) ، تهران : مركز تحقيقات استراتژيك نهاد رياست جمهوري ، 1377.
  14. كوشكي ، محمدصادق ، تاملاتي در انديشه سياسي امام خميني (س) تهران : مركز اسناد انقلاب اسلامي ،1379.

 

منابع شناخت از ديدگاه امام خميني (س)‏

منابع شناخت از ديدگاه امام خميني (س)‏
  

از جمله مهم ترين مباني انديشه ‌هاي يك انديشمند، مباني معرفت‌ شناسي او مي‌باشد كه بيان كننده طرز نگرش او به مسئله شناخت و منابع و مباني و صحت و سقم آن است. منابع معرفتي هر انديشمندي به منزله اركان اوليه شناخت ‌شناسي او محسوب مي‌ گردد. هر انديشمندي، شناخت و معرفت خويش را از منابعي اخذ مي ‌كند كه وجود اين منابع معرفتي جهت تداوم توليد معرفت، جنبه حياتي دارد. بي ‌ترديد حضرت
 امام خميني نيز به عنوان يك انديشمند واجد منابع معرفتي ‌اي بوده است وشناخت خويش را با بهره ‌گيري از اين منابع، اخذ كرده است.
"در نگرش امام خميني (ره) ؛ وحي، فطرت، قلب، عقل و حس انسان به عنوان منابع شناخت مطرح شده است. او همچون ساير علماي مسلمان معتقد است، حس انسان مُدرك است، اما كافي نيست و نقصان ادراك حسي به وسيله عقل جبران مي ‌شود. عقل نه تنها ادراك مي ‌كند و حقيقت امور را در مي  ‌يابد؛ يعني از طريق تفكر و تعقل، صاحب عقل به آگاهي و شناخت مي ‌رسد، عقل همراه با اختيار انسان به او قدرت گزينش و انتخاب
 مي‌ دهد و در نتيجه انسان اراده مي‌ كند و با اراده خود بر مي‌ گزيند. آنگاه به آنچه گزينش كرده است، به وسيله قلب ايمان مي ‌آورد. بر اين اساس ادراك عقلي، مقدمه شهود قلبي است و اين هر دو مكمل يكديگرند".
تجربه كه در اصل برآيند تركيب عقل و حس
 مي ‌باشد، نيز مد نظر امام خميني (ره) بوده و از آن
به عنوان يكي از منابع شناخت و آگاهي نام برده است. اشاره به تجربه ‌هاي تاريخي به عنوان منبع مهم شناخت و تحليل مسائل گوناگون در گستره تاريخ، از اين جهت قابل توجه است.‏
اين در حالي است كه امام خميني (ره) به يك منبع شناخت ديگر كه منبع معرفتي بيروني و در عين حال يقيني براي انسان به شمار مي ‌رود، قائل است. زيرا منابع شناخت دروني، انسان را به تنهايي كافي نمي ‌داند و به نقصان ادراك انسان، با اتكاي صرف به اين سه منبع اذعان دارد. به عنوان مثال، به عدم امكان شناخت چيستي رابطه هستي با حق، اشاره مي ‌كند و عقل انسان را از درك ماوراي طبيعت و بسياري از امور ديگر نظير روح عاجز مي‌ داند. اين منبع اساسي، وحي الهي است كه به وسيله انبياء، از جانب خداوند براي انسان ها فرستاده مي ‌شود و آرمان اصلي آن، ايجاد معرفت براي بشر، به ويژه شناخت حق تعالي و ساير حوزه ‌هايي است كه عقل بشر، بدون ارجاع به وحي، امكان دسترسي به آن ها را ندارد.‏
‏"در صورت اتصال ادراك و شناخت فطري و طبيعي انسان يعني عقل و حس و قلب با ادراك و شناخت ماوراي طبيعي يعني وحي، شناخت انسان كامل مي‌ شود و به همه ابعاد وجود، معرفت مي ‌يابد و از نظر او انسان هاي كامل، مانند پيامبران و امامان معصوم، مصداق بارز دارنده اين نوع معرفت هستند".‏
با اين توضيح اجمالي، منابع معرفتي كه در انديشه حضرت امام به عنوان فقيهي اصولي و متكلمي شيعي مهم و مؤثر بوده ‌اند، را مي توان عقل و حس و قلب و وحي برشمرد. ناگفته پيداست كه "اجماع" كه جزء منابع معرفتي است، مي ‌تواند ذيل "عقل" بحث شود، چه اينكه "اجماع" به گونه‌اي عقل جمعي و اتفاق نظر علماي جهان اسلام (شيعه) است.
منابع:‏
روح‌الله خميني، صحيفه امام، تهران: مؤسسه تنظيم و نشر آثار حضرت امام خميني (ره)، 1371‏
امام خميني، ولايت فقيه (حكومت اسلامي)، تهران: موسسه تنظيم و نشر آثار حضرت امام خميني (ره)، چاپ ششم، 1376.‏
امام خميني، چهل حديث، تهران: موسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني(ره)، چاپ چهاردهم، 1376‏
امام خميني، شرح حديث جنود عقل و جهل، تهران: موسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني (ره)، 1377‏
امام خميني، تفسير سوره حمد، تهران : مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني (ره)، چاپ دوم، 1375‏
يحيي فوزي، انديشه سياسي امام خميني، قم: دفتر نشر معارف، 1384‏

اين مقاله در روزنامه رسالت مورخ ۴/۳/۸۹ منتشر شد.

امام خميني (س) و ولايت فقيه

كتاب "ولايت فقيه"، مجموعه سيزده جلسه درس است كه حضرت امام خميني رحمه(سلام ‌الله عليه) در ايام اقامت در نجف اشرف ايراد فرموده ‌اند. اين سخنراني ‌ها در همان ايام به صور مختلف، گاهي كامل و گاه به صورت يك يا چند درس تكثير و منتشر شده است. كتاب ولايت فقيه در پائيز 1349 شمسي پس از ويرايش و تأييد حضرت امام توسط دوستداران امام در بيروت به چاپ رسيد و پنهاني به ايران فرستاده شد و همزمان براي استفاده مسلمانان انقلابي به كشورهاي اروپايي و آمريكا و پاكستان و افغانستان ارسال گرديد. اين كتاب قبل از پيروزي انقلاب اسلامي نيز در سال 1356 در ايران با نام "نامه‌اي از امام موسوي كاشف ‌الغطا" به ضميمه "جهاد اكبر" چاپ شده است.
امام خميني (ره) در كتاب "ولايت فقيه" با عنايت و تأكيد بسيار، اصل "ولايت" به خصوص ولايت در امر حكومت و جنبه‌هاي سياسي آن را مورد بررسي قرار داده ‌اند و در اين باب علاوه بر تبيين عوامل سياسي و اجتماعي كه سبب شده است تا اين مهم ‌ترين موضوع اسلامي مورد بي ‌اعتنايي قرار گيرد، ضمن بحث ‌هاي استدلالي بر همان روش متقن فقهي و كلامي، به برنامه ‌ريزي عملي براي تحقق ولايت فقيه در امر حكومت به طرح راه‌ هاي مشخص و قابل عمل نيز توجه داشته اند.
حضرت امام در اين درس ‌ها ابتدا به نقشه‌ هاي دشمنان كه براي نابودي اسلام به معرض اجرا گذارده شده اشاره مي‌كنند و با بياني مستدل به شبهاتي از قبيل اينكه اسلام در عصر تمدن و صنعت قادر نيست جامعه را اداره كند و يا اينكه موازين حقوقي آن براي حل مشكلات جامعه ضعيف و ناتوان است، پاسخ مي ‌دهند و در همين رابطه اشاره مي ‌كنند كه القائات دشمنان در ايجاد زمينة لازم براي جدايي دين از سياست حتي در حوزه‌ هاي علميه نيز اثر كرده است، به طوري كه اگر كسي بخواهد دربارة حكومت اسلامي سخن بگويد، بايد تقيه كند. امام خميني (ره) با اشاره به ضعف هاي داخلي و خود باختگي در برابر تمدن جديد كه ره ‌آورد تبليغات استعمارگران بوده است، به حوزه‌ ها و طلاب جوان و انديشمندان اسلام هشدار مي‌ دهند كه با جديت تمام به وظايف سياسي و اجتماعي خويش همت گمارند، و فريب اين نقشه ‌ها و شبهه‌ ها را نخورند، زيرا اسلام با پيشرفت مادي مخالف نيست و مشكلات اجتماعي راه حل‌ هاي اخلاقي و اعتقادي مي ‌خواهد و اسلام ديني است جامع كه قادر است تمامي مشكلات را حل كند مشروط به آنكه انديشمندان و علماي اسلام به تلاش برخيزند.
امام خميني (ره) با بيان اين واقعيت مسلّم تاريخي كه پيامبر اكرم (ص) خليفه تعيين كرده است. اين سؤال را مطرح مي‌كند كه آيا تعيين خليفه براي بيان احكام است؟ بيان احكام كه خليفه نمي ‌خواهد. خليفه براي حكومت است، براي اجراي مقررات و قوانين است. در اينجا مهم اين است كه ما به ضرورت تشكيل حكومت اسلامي معتقد شويم و در اين صورت است كه جايگاه خليفه روشن مي ‌شود.
حضرت امام در اين كتاب مواردي را به عنوان دلائل عقلي و نقلي ضرورت تشكيل حكومت اسلامي ذكر مي ‌كنند كه عبارتند از:
1ـ عمل پيامبر در تشكيل حكومت.
2ـ ضرورت استمرار اجراي احكام الهي كه فقط در زمان پيامبر ضرورت ندارد، بلكه براي هميشه است.
3ـ ماهيت و كيفيت قوانين اسلام كه بدون حكومت قابل اجرا نيست، مثل احكام مالي، دفاع ملي، و احكام حقوقي و جزايي.
امام خميني پس از بيان مستدل ضرورت حكومت اسلامي، به سابقة تاريخي انحراف از اين اصل كه به عصر بني ‌اميه باز مي‌ گردد و در دوران بني ‌عباس ادامه مي ‌يابد، اشاره مي ‌كنند. با اين بيان كه روش آنان در حكومت شيوه‌اي ضد اسلامي و به صورت نظام شاهنشاهي ايران و امپراطوري روم و فراعنة مصر بود و در دوران‌ هاي بعد نيز به همان اشكال غير اسلامي ادامه يافت. حضرت امام تأكيد مي‌كند كه عقل و شرع بر قيام براي تغيير اين وضع حكم مي ‌كنند، پس يك انقلاب سياسي ضرورت مي ‌يابد و علاوه بر ضرورت جلوگيري از حكومت طاغوتي و لزوم ايجاد زمينه لازم براي حكومت اسلامي و پياده شدن احكام اسلام، لزوم وحدت امت اسلامي كه بر اثر عوامل گوناگون داخلي و خارجي دچار تفرقه شده و نيز لزوم نجات مردم مظلوم و محروم كه از تكاليف الهي مسلمين و به خصوص علما مي‌ باشد، انجام يك انقلاب سياسي را ضروري مي ‌سازد. امام خميني در ادامه سپس با ذكر روايتي از فضل ‌بن شاذان در فلسفه تشريع حكومت، به لزوم تشكيل حكومت از نظر عقل و شرع مي‌ پردازد.
حضرت امام در ادامه مباحث ولايت فقيه به شرايط زمامدار كه مستقيماً ناشي از طبيعت طرز حكومت اسلامي است اشاره مي ‌كند و مي‌ فرمايد: "پس از شرايط عامه مثل عقل و تدبير براي زمامدار دو شرط اساسي وجود دارد كه عبارتند از: علم به قانون و عدالت."‏
ولايت فقيه در عصر غيبت موضوع مباحث بعدي كتاب است. امام خميني با تكيه بر مطالب گذشته مي ‌فرمايند: "اكنون كه دوران غيبت است و از طرفي بنا است احكام اسلام اجرا شود و از طرف ديگر از طرف خداي متعال كسي براي اجراي احكام تعيين نشده است، تكليف چيست؟" و سرانجام پس از بررسي اين موضوع چنين نتيجه مي‌ گيرند كه "خداوند خاصيت حكومتي را كه از صدر اسلام تا زمان حضرت صاحب (عج) موجود بود براي بعد غيبت هم قرار داده است. اين خاصيت كه عبارت از علم به قانون و عدالت باشد در عدة بي ‌شماري از فقهاي عصر ما موجود است، اگر با هم اجتماع كنند مي ‌توانند حكومت عدل عمومي در عالم تشكيل دهند" و بعد به اين مطلب اشاره مي ‌كنند كه ولايت فقيه يك امر اعتباري عقلايي است و تمام اختياراتي كه پيامبر و ائمه براي ادارة جامعه داشته ‌اند، براي فقيه جامع الشرايط نيز ثابت است و اين ولايت "واقعيتي جز جعل ندارد" و في حدّ ذاته شأن و مقامي نيست، بلكه وسيلة انجام وظيفه اجراي احكام است".‏
بدين ترتيب، حضرت امام با استناد به ماهيت و كيفيت قوانين اسلام و ضرورت استمرار اجراي احكام اسلامي و سنت و رويه نبي مكرم اسلام و حضرت امير المؤمنين علي عليهما السلام، لزوم تشكيل حكومت اسلامي را اثبات مي ‌كند و مدعي است ، فقيه برخوردار از علم و عدالت در رأس حكومت اسلامي در زمان غيبت قرار مي‌ گيرد. ايشان در اين رابطه مي ‌نويسند: "اگر فرد لايقي كه داراي دو خصلت [ علم به قانون و عدالت ] باشد به پا خاست و تشكيل حكومت داد، همان ولايتي را كه حضرت رسول اكرم (ص) در امر اداره جامعه داشت دارا مي ‌باشد و بر همه مردم لازم است كه از او اطاعت كنند. اين توهم كه اختيارات حكومتي رسول اكرم (ص) بيشتر از حضرت امير (ع) بود يا اختيارات حكومتي حضرت امير (ع) بيش از فقيه است، باطل و غلط است، البته فضايل حضرت رسول اكرم (ص) بيش از همه عالم است و بعد از ايشان فضايل حضرت امير (ع)، از همه بيشتر است، لكن زيادي فضايل معنوي اختيارات حكومتي را افزايش نمي ‌دهد. همان اختيارات و ولايتي كه حضرت رسول و ديگر ائمه، صلوات ‌الله عليهم در تدارك و بسيج سپاه، تعيين ولات و استانداران، گرفتن ماليات و صرف آن در مصالح مسلمانان داشتند، خداوند همان اختيارات را براي حكومت فعلي قرار داده است، منتهي شخص معيني نيست، روي عنوان "عالمِ عادل" است".‏
نگاهي اجمالي به مباحث حضرت امام در كتاب ولايت فقيه نشان مي‌ دهد كه معظم ‌له هم با اقامه براهين عقلي و نيز با استناد به احاديث و روايات نظريه ولايت فقيه را اثبات مي ‌كند. ايشان بعد از اثبات مدعاي خويش از طريق اقامه ادله عقلي (ضرورت حكومت، ماهيت احكام اسلام و ضرورت اجراي آن و ...)، از آيات و روايات وارده از نبي مكرم اسلام و ائمه عليهم ‌السلام به عنوان شاهد و مويدي بر مدعاي خويش بهره مي‌ گيرد. ايشان بارها از عقل و براهين عقلي در اثبات نظريه خويش استفاده مي كند.‏
امام خميني(ره) براي اثبات ولايت فقيه در عصر غيبت امام معصوم (ع) علاوه بر ذکر دلايل عقلاني متعدد به روايات متواتر و متقني از فرمايشات معصومين نيز استناد نموده اند. که در اين مقال اهم ادله روايي ارائه شده توسط ايشان را نام مي بريم: مرسله صدوق -روايت علي ابي حمزه بطائني -موثقه سكوني -توقيع منسوب به امام زمان (عج) -مقبوله عمر بن حنظله -صحيحه قداح.
رواياتي كه موردتمسك امام واقع شده است در مباحثي كه ديگر فقها مطرح ساخته‌اند نيز مورد ذكر و نقد و بررسي قرار گرفته است. اين روايات و روايات ديگري افزون بر آن در عوائد الايام نراقي به طور مجمل ذكر شده است.
تمام رواياتي كه امام خميني به عنوان دليل نقل كرده اند در ميان 19 روايتي كه مرحوم نراقي نقل كرده است وجود دارد. شيخ انصاري (ره) نيز در مكاسب خويش معظم روايات پيش گفته را ذكر كرده است. آيه الله سيد ابوالقاسم خويي (ره) نيز ضمن بررسي مبحث ولايت فقيه به روايت مزبور في الجمله اشاره كرده است.
اما آنچه مهم است و حضرت امام نيز بر آن بسيار تاكيد كرده اند و شالوده تفاوت نظريه ايشان با ديگران را تشكيل مي دهد چگونگي برداشت از روايات است.
به عنوان نمونه حضرت امام وراثت انبيا را مفهومي گسترده مي گيرند. ايشان از جمله "الفقهاء امناء الرسل" مفهوم امانت در سطح حكومت و ولايت را برداشت كرده اند و از اينكه "عالمان حصن اسلام هستند" حفظ مجموعه دين را استنباط كرده‌اند، چه مجموعه دين در پرتو حكومت ديني محفوظ مي ماند.‏

منابع:‏
امام خميني، ولايت فقيه (حكومت اسلامي)، تهران: موسسه تنظيم و نشر آثار حضرت امام خميني (س)، چاپ ششم، 1376.‏
روح‌اله خميني، صحيفه امام، تهران: مؤسسه تنظيم و نشر آثار حضرت امام خميني (س)، 1371‏
امام خميني، چهل حديث، تهران: موسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني(س)، چاپ چهاردهم، 1376‏
امام خميني، شرح حديث جنود عقل و جهل، تهران: موسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني (س)، 1377‏
امام خميني، تفسير سوره حمد، تهران : مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني (س)، چاپ دوم، 1375‏
كاظم قاضي‌زاده، انديشه‌هاي فقهي ـ سياسي امام خميني (س)، تهران: مركز تحقيقات استراتژيك رياست جمهوري، 1377‏
يحيي فوزي، انديشه سياسي امام خميني، قم: دفتر نشر معارف، 1384‏

اين مقاله در مورخ ۱۸/۲/۸۸ در روزنامه رسالت منتشر شد.

نظام عقلاني هدفمند و مبتني بر عدل ، هستي‌ از ديدگاه امام خميني(س)

نظام عقلاني هدفمند و مبتني بر عدل
هستي‌ از ديدگاه امام خميني(س)
     
هستي‌شناسي امام خميني به عنوان يك فرد مسلمان، هستي‌شناسي ديني و اسلامي است. در نگاه ايشان جهان هستي و نظام خلقت، مخلوق خالق احديت است. بر اين اساس توحيد محور اصلي و بنياد هستي‌شناسي امام است، چه او خود اذعان دارد: "اعتقادات من و همه مسلمين همان مسائلي است كه در قرآن كريم آمده است و يا پيامبر اسلام و پيشوايان به حق بعد از آن حضرت بيان فرموده‌اند كه ريشه و اصل همه آن عقايد، كه مهمترين و با ارزش‌ترين اعتقادات ماست، اصل توحيد است" و بر اساس اين اعتقاد، جهان را به آفريننده و آفريده تقسيم مي‌كند و مي‌گويد: "خالق آفريننده جهان و همه عوالم وجود و انسان تنها ذات مقدس خداي تعالي است كه از همه حقايق مطلع است و قادر بر همه چيز است و مالك همه چيز".‏
حضرت امام در ادامه با استناد به دليل عقلي، وجود خالق هستي را اثبات مي‌كند. "ما اگر فرض كنيم كه يك فضايي هست و اين فضا هم هميشگي است، اين فضا كه فقط فضاست، نمي‌شود كه بي‌خود متبدل شود، اين فضا به يك موجودي يا موجودي در او بدون علت پيدا شود. آنهايي كه مي‌گويند از اول در دنيا يك فضاي نامتناهي بوده است -  علي‌رغم اشكالي كه در نامتناهي هست- و بعد هم يك هوايي، بخاري پيدا شده است، آن وقت به دنبال آن از اين موجود چيز ديگري پيدا شده است، اين بر خلاف ضرورت عقلي است كه يك چيزي خودش [بي‌دليل] يك چيز ديگري بشود، بدون اين كه يك علتي از خارج در كار باشد، يك چيزي به خودي خود يك چيز ديگري بشود... و لهذا اين اجمالي كه هر معلولي محتاج به علت است و هر ممكني محتاج به يك علتي است، جزء واضحات عقول است كه هر كس مسئله را تامّل و تصور بكند، تصديقش هم مي‌كند كه محال است يك چيزي كه مي‌شود، باشد و مي‌شود نباشد، بي‌خودي بشود يا بي‌خودي نباشد. نبودن از اين باب كه چيزي نيست تا باشد، آن ديگر علت نمي‌خواهد، اما يك چيز ممكن كه نيست، بي‌خودي بشود هست، امتناع اين از ضروريات عقول است".‏
ايشان در ادامه، به بحث پيرامون "واجب" و "ممكن" پرداخته و مي‌فرمايد: "اين واقعيتي است كه يك موجود غير متناهي درهمه اوصاف كمال، يك موجودي كه در تمام اوصاف كمال غير متناهي است، حد ندارد، موجود لاحد است، ممكن نيست ـ اگر موجود حد داشته باشد، "ممكن" است ـ موجود است و هيچ حدي در موجوديتش نيست، اين به ضرورت عقل بايد داراي همه كمالات باشد. براي اينكه اگر فاقد يك كمالي باشد، محدود مي‌شود، محدود كه شد، ممكن است. فرق مابين ممكن و واجب اين است كه واجب غير متناهي است در همه چيز، موجود مطلق است و ممكن، موجود محدود است. اگر بنا باشد تمام اوصاف كمال به طور لامتناهي، به طور غير محدود نباشد در او، متبدل مي‌شود [به ممكن]، آن كه ما خيال كرديم واجب بوده، واجب نبوده، ممكن بوده. يك چنين موجودي كه مبدأ يك ايجاد مي‌شود و مبدأ يك وجود مي‌شود، تمام آن موجوداتي كه به مبدائيت او وجود پيدا مي‌كنند، اينها مستجمع همان اوصاف هستند به طريق نقص، منتها مراتب دارد".‏
در نگاه امام خميني (س)، جهان هستي داراي مراتبي است و سه عالم ملك، ملكوت و لاهوت از مراتب هستي مي‌باشند. عالم ملك، دنياست و عالم ملكوت، عالم غيب است كه ملكات صالحه و فاسدة انسان در آن ظاهر مي شود. در عالم غيب، آخرت وجود دارد كه در آن، جهنم و بهشت است و انسان در اين دنيا، به سمت آن در حركت است. پس از اين ديدگاه مرگ، خود زندگاني است و آن جهان دار بقاء و سراي جاويدان مي‌باشد. عالم ناسوت، عالم كثرت و عالم لاهوت، عالم وحدت است. عالم محسوس [عالم ناسوت]، مرتبه نازل هستي مي‌باشد، بعلاوه، عالم الوهيت، مرتبه اعلاي هستي و "مقصد اعلي" است و هر چه كه در اين عالم وجود دارد، در كمال نقص است، در حالي كه در جهان آخرت به گونه‌اي در مي‌آيد كه در كمال قوت و تماميت است.‏
در ديدگاه امام خميني، اين مراتب هستي، تجلّي قدرت خداي قادر متعال است. در ديدگاه توحيدي، جهان هستي، به صورت نفس‌الامري با وصف نظام احسن و نظام اجمل و به طور كلي و بالاتر از همه نظام عدل، توصيف مي‌گردد.
خلقت و آفرينش از جانب خداوند حكيم، عبث و بيهوده نبوده، بلكه غايتمند و هدفدار مي‌باشد. بر اساس اين نگرش جهان بر اساس عدل تحقق يافته است.
بنابراين، همانطور كه اشاره شد، حضرت امام با استناد به براهين عقلي مثل "برهان عليت" به اثبات خالق هستي مي‌پردازد و سپس درباره "ممكن" و "واجب" بحث مي‌كند. نظام هستي را نظامي عقلاني مي‌داند كه بر اساس عدل پايه‌ريزي شده كه از جانب خداوند حكيم، براي آن هدف و غايتي منظور گشته است.

این مقاله در روزنامه رسالت مورخ ۳۰/۱/۸۹ منتشر شد.