به لحاظ روش شناسي، عقايد سياسي يا کلام سياسي اهل حديث مبتني بر محوريت شرع و   آموزه  هاي نقلي است. بر اين اساس شيوه تنظيم زندگي سياسي نيز لزوما بر اساس نقل و   آموزه  هاي شرعي صورت پذيرفته و تفسير حيات سياسي و ابعاد مختلف آن نيز مبتني بر   شريعت و فقه خواهد بود. با اين حال به نظر   مي رسد ويژگي  هاي روش شناختي زير را مي توان در کلام سياسي، و به تعبير دقيق  تر،   عقايد سياسي اهل حديث شناسايي کرد :
1-    رد کلي نقش عقل در استنباط و دفاع از    عقايد سياسي اسلامي و تاکيد بر محوريت نصوص ديني.
2  -رد هر گونه نوآوري و تجديد   نظر در آموزه  هاي سياسي سنتي.
3-  تمسک به سيره سلف صالح و خلفاي راشدين به عنوان الگوي آرماني عمل و نظام سياسي اسلامي.
4 - رهيافت اقتدار گرايانه در عرصه حيات   سياسي و محوريت دادن به نقش حاکم در تنظيم زندگي سياسي ، که در نظريه “ استيلا و تغلب “ نمود بيشتري پيدا کرده است . 
5-   تقديرگرايي و تعيين   کنندگي عوامل غير ارادي در زندگي سياسي و در نتيجه تسليم پذيري مردم در نظام   سياسي.
 اگر چه ريشه هاي اهل حديث به جريان سقيفه
بر مي گردد ، ولي اين نحله کلامي با احمد ابن حنبل (قرن سوم هجري) و برخي ديگر از عالمان سني شکل گرفت،   بعدها با ظهور افرادي چون ابن تيميه و ابن قيم جوزي (قرن هشتم هجري) و در نهايت در دو   سده اخير با جريان وهابيت تداوم يافته است. محمد بن عبدالوهاب (قرن دوازدهم هجري) با الهام از آموزه  هاي ابن  تيميه و بازسازي آن ها، جريان اهل حديث را تجديد کرد. از   اين رو آرا و انديشه  هاي سياسي وهابيت را مي  توان تداوم عقايد سياسي اهل   حديث دانست. به همراه وهابيت گروهي از جريانات سلفي  گراي معاصر نيز تداوم بخش حرکت   اهل حديث در نخستين سده هاي اسلامي هستند. جريانات سلفي گرايي چون جمعيت علماي   اسلام در پاکستان و طالبان در افغانستان نمونه  اي از اين جريانات موازي با وهابيت   مي  باشند. البته با توجه به مباني فکري جريان اهل حديث که با هر گونه نوآوري و عقل   گرايي مخالف هستند، گرايش  هاي بعدي اين جريان تغييرات چنداني در آموزه  هاي اصلي آن   به وجود نياوردند و صرفا ادعاهاي پيشين اهل حديث را تکرار کرده اند.
 در حالي که در سوي ديگر، ويژگي کلي کلام سياسي معتزلي، همانند کلام شيعي، اين است که جرياني عقل گرا بود  .  البته به لحاظ موضوع  شناسي مباحث امامت اختلاف نظري بين شيعيان و معتزله وجود دارد.    از ديدگاه آنان، امامت مسئله اي کلامي نبوده و صرفا به خاطر شبهاتي که از جانب   شيعيان و غلات در مورد امام در مباحث کلامي مطرح شده است، بحث امامت را در مباحث   کلامي خود پيگيري کرده اند.  اما در مجموع فارغ از اين مسئله، آنان در مباحث خود   از شيوه  هاي عقلي و نقلي بهره گرفته  اند. در بحث امامت، معتزليان در ضمن استدلال و   دفاع عقلي از موضع اهل سنت در باب عدم ضرورت نصب امام بر خداوند، به بررسي دلايل   سمعي قرآني و روايي نيز پرداخته اند. بسياري از مباحثي که قاضي عبدالجبار در کتاب “ المغني “ در باب رد ديدگاه شيعيان مطرح مي کند، حاوي استفاده توامان از روش  هاي عقلي   و نقلي است.  آموزه تناسب و همسويي عقل و شرع نيز نخستين بار از سوي متکلمان   معتزلي در مباحث کلامي در قالب رابطه عقليات و سمعيات و لطف بودن سمعيات در عقليات مورد بحث قرار گرفت. بدين  سان متکلمان معتزلي توانستند با طرح مباحث حسن و قبح،   قواعدي همچون قاعده لطف را در مباحث کلامي خويش مطرح کرده و به عنوان ابزاري براي   استدلال در مباحث کلام سياسي خويش مورد استفاده قرار دهند. تمايز متکلمان شيعي از   معتزله در اين باب نفي زياده  روي و افراط معتزليان در اتکاي به استدلال عقلي در تمامي موارد   بوده است. 

این مطلب در روزنامه رسالت مورخ ۲۸/۱۰/۸۸ منتشر شد.